𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
Открыть в Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
260
Подписчики
+224 часа
+317 дней
+4730 дней
Архив постов
4:37
شبها مرغ لب بسته منم
دل شکسته منم
تا سحر بيدارم
سر به زانو دارم
برنخيزد از من های و هويی
بی تو سير گل را چه کنم
گل ندارد بی تو رنگ و بويی..
خسته از تمام چیزهایی که به ظاهر پذیرفتهام، اما با هر تلنگر دوباره مثل قبل برایم پررنگ میشوند.
هرکسی ویرانهٔ خود را عمارت میکند
ما به تعمیر دل بی پا و سر ویران شدیم...
- بیدل دهلوی
میان زمزمه های آن پرنده عاشق
در میان پرتو های نور
در کوچه پَس کوچه های زندگی
روی رِیلِ غَم های زَنگ زده
بیا تا عطر لبخند را روی دیوار خوشبختی حک کنیم
بیا تا عطر عشق،در سراسر این شهر غریب به پرواز بی کران درآید
و نجوای آن درخت استوارِ پر شاخ و برگ ،طنین زندگی را بنوازد
بگذار آن مرغک عاشق در اسمان به پرواز درآید،بخواند و از عشق سخن بگوید
بگذار مهربانی از مرز های وجودمان به کرانه رود رسد.
بگذار موج های پر تلاطم نوای آن عشق خروشان را به نمایش گذارند
بیا اندکی زندگی کنیم
حتی در لحظه های غم…
خودنوشت
هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟
نگرانِ تو، چه اندیشه و بیم از دگرانش؟
- سعدی
در کنج قفس، ققنوسی به زنجیر، بالهایش زخمی از نامهربانی تقدیر.
قلبش آشیانهی اشعار نغز، اما لبهایش خاموش، در سکوتی تلخ و گُداز.
چشمانش، اقیانوسی از واژههای نگفته، دریایی از قافیههای بر باد رفته.
هر مصرع، تیری زهرآگین بر جان، هر قافیه، زنجیری گران بر دستان.
عشقش به شعر، شمعی لرزان در طوفان، امیدی کمسو در شب هجران.
هر بیت، التماسی خاموش به رهایی، هر واژه، فریادی خفته در بیصدایی.
در اندرونش، شاعری پرشور، در ظاهر، انسانی مجبور.
رویاهایش، پرندگانی بیبال، آرزوهایش، نقشهایی بر آب.
او، قربانیِ جهل و بیمهری زمانه، اسیری در بندِ باورهای بیگانه.
ادبیات، برایش، چشمهی حیات، اما دیگران، سدّی در مسیر نجات.
غم، همدمی همیشگی، اشک، دوایی بیاثر.
افسوس که هنر، در این دیار، غریب است و عشق، گناهی نابخشودنی...
خودنوشت
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن.
- مولانا
روزها رفتند و من دیگر،
خود نمیدانم کدامینم
آن منِ سر سختِ مغرورم؟
یا منِ مغلوبِ دیرینم؟
- فروغ فرخزاد
