ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

اِنـعـکـاس

اِنـعـکـاس

Открыть в Telegram

https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
337
Подписчики
-224 часа
-137 дней
-3130 дней
Архив постов
چهرهه ات

عکس چی

یک عکس به ما نمیرسه؟

مرغ میخورم ولی گوشت بعد ۴سالگی نه

https://t.me/realabyss/8222 يعني تاحالا اصلا گوشت و مرغ نخوردی؟

من ماکارونی دوست دارم

خیلی برام سوال شده چی دوست داری

فتوسنتز

https://t.me/realabyss/8220 پس چجوری زنده ای😭

نه من دوست ندارم

https://t.me/realabyss/8213 لابد درست کردی و خودت نخوردی

من خودم موقعی که گشنمه میرم فود بلاگرا رو میبینم

https://t.me/realabyss/8213 اینو من نباید میدیدم شام نخوردم و الان گشنم شدد😂

به بههه

هر جلسه 3/3

https://t.me/realabyss/8213 کاش آموزش بزاری👈👉

میدونم سلیقه ندارم به روم نیارید
میدونم سلیقه ندارم به روم نیارید

ای جهان شاهد بمان بر آخرین فریاد او اذان گفتند و شکستند بال یک آزاد او صبح با نام خدا آغاز شد اما دریغ خون چکید از شاخه امید مادرزاد او بر مناره صوت الله اکبر میرسید زیر دار اما نفس گم شد ز بیداد او حیدر حیدر در فضا پیچید و لرزید آسمان اشک میبارید از چشم شب غمزاد او نه سلاحی در دو دستش نه دلی آلوده بود جرمش این بود آرزو جرمش فقط فریاد او مادری تا صبح با تسبیح و اشک و انتظار دوخت چشمش را به در بر وعده میلاد او خواهرش آیینه را هر روز گردگیری کند شاید آید باز عطر خنده دلشاد او کفشهای مانده در کنج اتاقش ساکتاند قصهها دارند از رؤیا و از امداد او صبح از تقویم شهر افتاد و خورشید خجل شرمگین شد آسمان از قصه ناشاد او هر طنابی گرچه جسمی را ز دنیا کم کند هرگز اما کم نگردد نام و استبداد او نه که تاریخ از سکوت خویش شرمنده شود تا ابد خواهد نوشت از اشک بیفریاد او ای جهان شاهد بمان این زخم زخمی ساده نیست داغ یک انسان داغ نسل و قوم و افراد او روزی آید صبح دیگر بیطناب و بیهراس تا بخندد کودکی در سایه آزادی و نور آن زمان هر کس گذر کرد از کنار این مزار زیر لب گوید نرفت از یاد فریاد او

میگویم خدای این خیابان‌‌ها و خون‌ها که بود؟ میگویم مگر مسجد‌جامع خانه‌ی خدا نبود، پس چرا پایش را از زانو نداشت؟ مگر به روی اتش‌کده خانه‌ی خدا بنا نبود؟ پس‌چرا افتاب فقط میان مهراب میدمید؟ پس بالای مناره‌ها، باد اذان میگفت؟ میگویم‌ مگر‌ ورق‌های نازک تکه تکه روح ارامه درخت نبود؟ به گمانم این‌داستان‌ها را اجتماع‌کلاغ‌های منقار بسته‌ی روی درخت می‌دانند، من خوب دیدم که انشب چطور پریدند و گنگ شدند.

بالاخره وقتش رسید.
بالاخره وقتش رسید.