اِنـعـکـاس
الذهاب إلى القناة على Telegram
https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
337
المشتركون
-224 ساعات
-137 أيام
-3130 أيام
أرشيف المشاركات
337
ای جهان شاهد بمان بر آخرین فریاد او
اذان گفتند و شکستند بال یک آزاد او
صبح با نام خدا آغاز شد اما دریغ
خون چکید از شاخه امید مادرزاد او
بر مناره صوت الله اکبر میرسید
زیر دار اما نفس گم شد ز بیداد او
حیدر حیدر در فضا پیچید و لرزید آسمان
اشک میبارید از چشم شب غمزاد او
نه سلاحی در دو دستش نه دلی آلوده بود
جرمش این بود آرزو جرمش فقط فریاد او
مادری تا صبح با تسبیح و اشک و انتظار
دوخت چشمش را به در بر وعده میلاد او
خواهرش آیینه را هر روز گردگیری کند
شاید آید باز عطر خنده دلشاد او
کفشهای مانده در کنج اتاقش ساکتاند
قصهها دارند از رؤیا و از امداد او
صبح از تقویم شهر افتاد و خورشید خجل
شرمگین شد آسمان از قصه ناشاد او
هر طنابی گرچه جسمی را ز دنیا کم کند
هرگز اما کم نگردد نام و استبداد او
نه که تاریخ از سکوت خویش شرمنده شود
تا ابد خواهد نوشت از اشک بیفریاد او
ای جهان شاهد بمان این زخم زخمی ساده نیست
داغ یک انسان داغ نسل و قوم و افراد او
روزی آید صبح دیگر بیطناب و بیهراس
تا بخندد کودکی در سایه آزادی و نور
آن زمان هر کس گذر کرد از کنار این مزار
زیر لب گوید نرفت از یاد فریاد او
337
میگویم خدای این خیابانها و خونها که بود؟
میگویم مگر مسجدجامع خانهی خدا نبود،
پس چرا پایش را از زانو نداشت؟
مگر به روی اتشکده خانهی خدا بنا نبود؟
پسچرا افتاب فقط میان مهراب میدمید؟
پس بالای منارهها، باد اذان میگفت؟
میگویم مگر ورقهای نازک تکه تکه روح ارامه درخت نبود؟
به گمانم اینداستانها را اجتماعکلاغهای منقار بستهی روی درخت میدانند، من خوب دیدم که انشب چطور پریدند و گنگ شدند.
