اِنـعـکـاس
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
330
Подписчики
-124 часа
-107 дней
-3330 дней
Архив постов
330
نگاهش را از او گرفت.
«من فقط میخواستم وقتی برگشتی، با من صادق باشی. حتی اگر حقیقت، قلبم را میشکست.»
آرتور با صدایی لرزان پرسید:
«حالا چه میخواهی؟»
الینور به پنجره نگاه کرد.
«نمیدانم.»
و این، صادقانهترین پاسخی بود که در تمام عمرش به او داده بود.
آن شب، آرتور برای نخستین بار تاجش را در صندوقچه گذاشت.
نه به این دلیل که دیگر پادشاهی نمیخواست؛ بلکه چون تازه فهمیده بود تاج، هرگز نمیتواند بهای تصمیمهایش را از دوش او بردارد.
اما درست هنگامی که الینور از قصر خارج میشد، صدای زنگ خطر از برج شمالی برخاست.
سپاه دشمن از مرز گذشته بود.
و فرماندهای که پیشاپیش ارتش حرکت میکرد، کسی نبود جز برادر ایزابل؛ مردی که سالها پیش، آرتور را مجبور به ازدواج با خواهرش کرده بود.
این بار، جنگ برای تصرف سرزمین نبود.
او پیامی برای پادشاه فرستاده بود:
«تاجت را نگه دار، آرتور. من چیزی را میخواهم که هیچ تاجی نمیتواند به تو بدهد.
الینور را.»
الینور نامه را خواند.
آرتور شمشیرش را برداشت.
و برای نخستین بار پس از سالها، هر دو فهمیدند که گذشته هنوز تمام نشده است.
اما این بار، آرتور نمیتوانست بهجای الینور تصمیم بگیرد.
و الینور دیگر دختری نبود که فقط کنار پنجره منتظر بماند.
ادامه دارد...
330
میگویند هیچچیز به اندازهٔ حقیقت، دیر رسیدن را بلد نیست.
گاهی آنقدر صبر میکند تا دیگر چیزی برای نجاتدادن باقی نمانده باشد؛ بعد آرام در میزند، وارد میشود و کنار تمام چیزهایی مینشیند که میتوانست نجاتشان دهد.
حقیقتِ آرتور هم در چهارمین زمستان برگشت.
نه با سپاه، نه با طبل و شیپور، بلکه با نامهای زردشده که سالها در صندوقچهٔ یکی از سربازان مرده پنهان مانده بود.
نامه خطاب به الینور بود.
و آخرین جملهاش این بود:
«اگر روزی شنیدی که آرتور مرا فراموش کرده، باور نکن. او فقط دیگر اجازه ندارد خودش باشد.»
ایزابل نامه را در دست داشت.
آن را از میان اسناد قدیمی سپاه پیدا کرده بود؛ همراه با روبانی آبی که گرهاش هنوز باز نشده بود.
وقتی الینور وارد تالار شد، ملکه کنار پنجره ایستاده بود و به باغی نگاه میکرد که زیر برف مدفون شده بود.
الینور پرسید:
«چرا مرا خواستهاید، اعلیحضرت؟»
ایزابل لبخند تلخی زد.
«چون فکر میکنم هر دوی ما، قربانی داستانی شدهایم که آرتور برای خودش تعریف کرده است.»
نامه را روی میز گذاشت.
«این را بخوان.»
الینور دستش را جلو نبرد.
«دیگر نامههای او چیزی را تغییر نمیدهند.»
ایزابل پاسخ داد:
«این یکی را او ننوشته.»
سکوت.
الینور نامه را برداشت و مُهر شکستهاش را باز کرد.
دستخط متعلق به لردی بود که در نخستین سال جنگ، فرماندهٔ سپاه شمالی بود؛ مردی که گفته میشد در محاصرهٔ قلعهٔ وِرِن کشته شده است.
در نامه نوشته بود:
«بانوی من،
من این نامه را در حالی مینویسم که پادشاه آیندهٔ شما، آرتور، در اتاق مجاور خوابیده است.
او سه روز است تب دارد و هر بار که به هوش میآید، نام شما را صدا میزند.
فرماندهان تصمیم گرفتهاند برای حفظ اتحاد پادشاهی، او را به ازدواج با شاهزادهٔ سرزمین جنوبی وادار کنند. این ازدواج، بهای ارتشی است که برای پیروزی به آن نیاز داریم.
آرتور مخالفت کرده است.
اما مخالفت یک سرباز، وقتی سرنوشت هزاران نفر به تصمیمش وابسته است، همیشه کافی نیست.
او از من خواست این روبان را برای شما بفرستم و بگویم که اگر روزی به خانه بازگشت و نتوانست شما را در آغوش بگیرد، دلیلش این نیست که دوستتان نداشته است.
دلیلش این است که گاهی یک مرد، برای نجات سرزمینش، مجبور میشود همان چیزی را قربانی کند که سرزمینش را برایش ارزشمند کرده بود.»
الینور نتوانست ادامه دهد.
نامه از میان انگشتانش لغزید.
تمام این سالها، تصور کرده بود آرتور او را فراموش کرده است. شاید او را با تاجش عوض کرده، شاید عشقشان در برابر قدرت رنگ باخته بود.
اما حالا حقیقت پیچیدهتر بود.
آرتور برای پادشاهشدن فقط او را ترک نکرده بود؛ او در مسیری قدم گذاشته بود که هر انتخابش، چیزی را از او میگرفت.
و بااینحال، حقیقت یک چیز را تغییر نمیداد.
او بازگشته بود، اما بازگشتن همیشه به معنای جبرانکردن نیست.
الینور همان شب به اتاق آرتور رفت.
پادشاه پشت میزش نشسته بود. تاجش کنار شمعدان قرار داشت و روبان آبی قدیمی، درست در کنار دستش بود.
وقتی الینور را دید، از جا بلند شد.
«تو اینجا چه میکنی؟»
الینور نامه را روی میز گذاشت.
«چرا نگفتی؟»
آرتور به نامه نگاه کرد و رنگ از صورتش رفت.
مدتی طولانی سکوت کرد.
سپس گفت:
«چون نمیخواستم از من متنفر شوی.»
الینور خندید؛ خندهای کوتاه و بیجان.
«پس ترجیح دادی فکر کنم هیچوقت دوستم نداشتی؟»
آرتور چشمهایش را بست.
«من هر شب با این فکر خوابیدم که روزی به تو توضیح خواهم داد.»
«و در تمام این سالها، حتی یک بار به ذهنت نرسید که شاید من هم حق داشته باشم بدانم چرا باید منتظرت بمانم؟»
پادشاه پاسخی نداشت.
الینور قدمی نزدیکتر شد.
«تو تصمیم گرفتی. برای سرزمینت، برای مردم، برای تاجت. شاید هم چارهٔ دیگری نداشتی. اما چرا حتی پس از بازگشت، نگذاشتی خودم انتخاب کنم؟ چرا بهجای حقیقت، یک خداحافظیِ بیصدا به من دادی؟»
آرتور آرام گفت:
«میترسیدم اگر حقیقت را بدانی، هنوز دوستم داشته باشی.»
الینور به او خیره ماند.
«و مگر این بدترین اتفاقی بود که میتوانست برایت بیفتد؟»
آرتور سرش را پایین انداخت.
«نه. بدترین اتفاق این بود که تو هنوز دوستم داشته باشی و من دیگر نتوانم همان مردی باشم که دوستش داشتی.»
برای لحظهای، الینور دوباره آن سرباز جوان را دید؛ پسری که در باغ قصر از ساختن قصری بدون دیوار حرف میزد.
اما آن پسر دیگر وجود نداشت.
یا شاید وجود داشت، ولی زیر سالها جنگ، تصمیم و ترس دفن شده بود.
الینور روبان را از روی میز برداشت و آن را در دست آرتور گذاشت.
«من هیچوقت از تو نخواستم همان مرد بمانی، آرتور. آدمها تغییر میکنند. من هم تغییر کردم.»
330
سه زمستان گذشت.
سه زمستانی که در هرکدام، الینور با صدای سم اسبها از خواب میپرید؛ به امید آنکه این بار، آن سوار خستهای که از دروازه میگذرد، آرتور باشد.
اما هیچکدام آرتور نبودند.
نامهها ابتدا هر ماه میرسیدند. بعد هر فصل، و سرانجام آنقدر دیر که الینور دیگر نمیدانست باید منتظر نامه باشد یا برای مردی که روزی دوستش داشت، عزاداری کند.
آخرین نامهاش تنها سه سطر داشت:
«الینور عزیزم، جنگ هنوز تمام نشده. برایم دعا کن. روبان آبیات را هنوز دارم.»
الینور نامه را بارها خواند.
نه بهخاطر کلماتش؛ بهخاطر آن چیزی که دیگر در آن نبود.
آرتور زمانی برایش از اسب سفیدی مینوشت که خریده بود، از سربازی که او را به یاد باغ قصر میانداخت، از شبهایی که دلش برای صدای خندهٔ او تنگ میشد.
حالا نامههایش شبیه گزارشهای یک پادشاه بود؛ کوتاه، سرد و بیآنکه جایی برای دلتنگی باقی بگذارد.
و الینور، آرامآرام، یاد گرفت که چطور بدون شنیدن صدای او زندگی کند.
نه اینکه فراموشش کرده باشد.
بعضی آدمها را نمیشود فراموش کرد؛ فقط روزی میرسد که دیگر برای زندهماندن، مجبور نیستی هر روز نامشان را بر زبان بیاوری.
در چهارمین زمستان، خبری به قصر رسید.
آرتور پیروز شده بود.
دشمنان شکست خورده بودند، مرزها گسترش یافته بودند و سپاه شاه با غنیمت و شکوه به سوی پایتخت بازمیگشت.
مردم جشن گرفتند. ناقوسها نواخته شدند و خیابانها را با گل پوشاندند.
الینور هم لباس آبیاش را پوشید؛ همان رنگی که آرتور زمانی گفته بود او را به یاد آسمانِ پس از باران میاندازد.
تمام شب کنار پنجره ایستاد.
و صبح روز بعد، پادشاه بازگشت.
اما مردی که از اسب پایین آمد، دیگر آن سرباز جوان نبود.
زخم باریکی روی گونهاش داشت. نگاهش سردتر شده بود و وقتی مردم نامش را فریاد میزدند، چنان به آنها نگاه میکرد که گویی از دوردستترین نقطهٔ دنیا آمده است.
الینور از پلهها پایین دوید.
میخواست نامش را صدا بزند، اما پیش از آنکه به او برسد، زنی با ردایی سفید از کالسکهٔ سلطنتی بیرون آمد.
زنی زیبا، با موهایی طلایی و گردنبندی از یاقوت.
آرتور دستش را گرفت و رو به مردم گفت:
«این بانو، ایزابل، ملکهٔ من و مادر وارث آیندهٔ این سرزمین خواهد بود.»
برای چند لحظه، الینور هیچ صدایی نشنید.
نه ناقوسها را.
نه فریادهای مردم را.
حتی صدای شکستن قلبش را هم نشنید.
فقط به دستهای آرتور نگاه میکرد.
دستهایی که روزی روبان آبی را میان انگشتانش نگه داشته بودند.
همان دستها حالا دست زنی دیگر را گرفته بودند.
آن شب، آرتور به اتاق قدیمی الینور آمد.
او کنار پنجره نشسته بود و روبان آبی دیگری را میان انگشتانش میچرخاند؛ روبانی که از روز رفتن آرتور برای خودش نگه داشته بود.
پادشاه گفت:
«الینور...»
دختر سر بلند کرد.
چه عجیب بود؛ پس از چهار سال، هنوز نامش را به همان شکل صدا میزد.
آرتور چند قدم نزدیکتر شد.
«باید میدانستی که یک پادشاه نمیتواند فقط برای دل خودش زندگی کند.»
الینور لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود.
«من هرگز از تو نخواستم پادشاه نباشی، آرتور. فقط فکر میکردم وقتی پادشاه شدی، هنوز مرا به یاد خواهی آورد.»
آرتور سکوت کرد.
«من تو را فراموش نکردهام.»
الینور به تاج روی سرش نگاه کرد.
«پس چرا برای پیدا کردن من، به این همه سال نیاز داشتی؟»
پادشاه خواست چیزی بگوید، اما کلماتش در گلویش ماندند.
الینور از جایش بلند شد و روبان آبی را روی میز گذاشت.
«آن روز که رفتی، از من خواستی همان دختری بمانم که دوستش داشتی. من ماندم، آرتور. هر روز ماندم. اما تو برگشتی و حتی نپرسیدی در این چهار زمستان، چه کسی مراقب دختری بود که قرار بود منتظرت بماند.»
آرتور به روبان نگاه کرد.
برای نخستین بار پس از سالها، چیزی در چهرهٔ پادشاه شکست.
اما الینور دیگر برای ترمیم آن قدمی برنداشت.
فقط آرام گفت:
«برو، اعلیحضرت. ملکهات منتظر توست.»
آرتور از اتاق بیرون رفت.
و الینور همانجا ماند؛ زنی که هنوز دوستش داشت، اما دیگر نمیخواست تمام زندگیاش را در انتظار مردی بگذراند که بازگشته بود تا به او بگوید چرا نتوانسته به وعدهاش وفا کند.
آن شب، برای نخستین بار پنجره را بست.
بیرون برف میبارید.
و بهار، انگار که راه قصر را گم کرده باشد، دیگر بازنگشت.
اما قصه هنوز تمام نشده بود.
چون آنچه آرتور نمیدانست، این بود که ایزابل پیش از آنکه ملکهاش باشد، زنی بود که رازهای جنگ را بهتر از هر ژنرالی میشناخت.
و در میان تمام آن رازها، یکی وجود داشت که میتوانست نهتنها تاج آرتور، بلکه تمام خاطرات الینور را زیرورو کند.
رازی دربارهٔ همان روبان آبی.
رازی که چهار سال پیش، در آخرین شب پیش از جنگ، آغاز شده بود...
ادامه دارد...
330
نمیدانم...
شاید اگر آن شب، پادشاه بهجای تاجش، دستهای او را گرفته بود؛ اگر بهجای قسمخوردن به سرزمینش، قول میداد که روزی به خانه برگردد؛ اگر جنگ، پیش از آنکه عاشقشان کند، رهایشان میکرد...
امروز قصهٔ دیگری برای گفتن داشتم.
قصهٔ شاهزادهای که تمام عمرش را صرف فتح سرزمینها کرد و دختری که تنها میخواست یک قلب را از آنِ خودش کند.
اسم دختر الینور بود؛ دختری با موهایی به رنگ شبهای پاییز و چشمهایی که پادشاهیِ هیچ مردی را به رسمیت نمیشناخت.
و اسم پسر، آرتور.
پیش از آنکه تاج بر سر بگذارد، پیش از آنکه مردم به احترامش زانو بزنند و پیش از آنکه تاریخ او را با نام «آرتور کبیر» بشناسد، فقط سربازی بود که در حیاط قصر قدم میزد و به بهانهٔ دیدن باغ، از کنار پنجرهٔ الینور میگذشت.
الینور برای او بهار شد.
نه آن بهاری که در تقویم میآمد و با گذشت چند ماه میرفت؛ از آن بهارهایی که آدم را به زندگی امیدوار میکنند، حتی وقتی تمام دنیا تصمیم گرفته باشد زمستان بماند.
آرتور میگفت:
«اگر روزی پادشاه شدم، برایت قصری میسازم که هیچ دیواری نداشته باشد.»
الینور میخندید.
«قصر بدون دیوار که قصر نیست، آرتور.»
و او، با آن غرور کودکانهٔ مردی که هنوز شکست را نمیشناخت، پاسخ میداد:
«پس تمام دنیا را دیوارش میکنم؛ تا هیچکس نتواند تو را از من بگیرد.»
الینور آن روز نمیدانست بعضی وعدهها، حتی وقتی از صمیم قلب گفته میشوند، روزی به زنجیر تبدیل خواهند شد.
سالها گذشت.
آرتور تاج گرفت، پدرش مرد، جنگ از مرزهای شمالی بالا آمد و پادشاهی به مردی نیاز پیدا کرد که بتواند دشمنانش را شکست دهد.
او رفت.
الینور در آخرین شب، روبان آبیرنگی به دستش بست و گفت:
«این را نگه دار. هر وقت فراموش کردی برای چه زندهای، نگاهش کن.»
آرتور روبان را بوسید.
«و اگر فراموش کردم چگونه به خانه برگردم؟»
الینور پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
«آن وقت فقط کافی است اسمت را یادت بیاوری. من هنوز همان دختری هستم که پیش از پادشاهشدنت دوستت داشت.»
و آرتور رفت.
با شمشیرش، سپاهش، تاجی که هنوز به سر نداشت...
و قلبی که گمان میکرد همیشه راه خانه را بلد خواهد بود.
اما جنگ، آدمها را فقط از سرزمینشان دور نمیکند.
گاهی آنقدر از خودشان دورشان میکند که حتی وقتی به خانه برمیگردند، دیگر کسی را که روزی دوستشان داشته، نمیشناسند.
ادامه دارد...
330
چه سود از به خاطر سپردن روزی که قلبم برای نخستین بار ترک برداشت، وقتی تمام روزهای پس از آن، چیزی جز تکرار همان ویرانی نبودند؟ روزی روزگاری، من هم به معجزه ایمان داشتم؛ گمان میکردم اگر به اندازه کافی عاشق باشم، اگر به اندازه کافی صبر کنم، حتی سرنوشت نیز سرانجام در برابر خواستهام زانو خواهد زد. درست مثل کاترین که روزگاری رؤیای شیرینی در سر داشت و نمیدانست جهان، گاهی زیباترین رؤیاهای آدمی را به بهای بیدار شدن از او میگیرد. من نیز روزی برای فرداهایم نام انتخاب میکردم، برای آدمهایی که قرار بود بمانند جایی در قصهام کنار میگذاشتم و به خودم وعده میدادم که پایان این داستان، برخلاف تمام قصههای تلخ جهان، خوش خواهد بود. اما مگر سرنوشت برای وعدههای آدمی ارزشی قائل است؟ مگر ملکهٔ قلبها از همان ابتدا با تاجی از خشم متولد شده بود؟ نه، بعضی تاجها را بر سرمان نمیگذارند؛ آنها را از میان خاکستر آرزوهایمان پیدا میکنیم، درست وقتی که دیگر چیزی از آن رؤیاهای قدیمی باقی نمانده است. و حالا من ماندهام و روزهایی که از پی هم میآیند، بیآنکه تفاوتی میان آمدنشان باشد؛ صبحهایی که خورشید در آنها طلوع میکند، اما هیچ روشنی به اتاقهای تاریک روحم نمیرسد. گاهی با خود فکر میکنم شاید تراژدی واقعی این نبود که آنچه دوست داشتم از دست رفت، بلکه این بود که پس از آن، جهان همچنان زیبا ماند؛ گلها شکفتند، پرندگان آواز خواندند و آدمها عاشق شدند، انگار نه انگار که در گوشهای از این جهان، کسی تمام ایمانش به خوشبختی را به خاک سپرده است. شاید به همین دلیل است که دیگر از روز سقوط خود متنفر نیستم؛ روزها چه گناهی دارند که باید تاوان قصهای را بدهند که پایانش از پیش نوشته شده بود؟ من تنها از این حقیقت اندوهگینم که زمانی برای رسیدن به یک پایان خوش، حاضر بودم تمام وجودم را قربانی کنم، غافل از اینکه گاهی در بعضی داستانها، قهرمان نه با شمشیر دشمن، بلکه با آخرین امیدی که در دل نگه داشته است شکست میخورد. و اگر روزی کسی از من پرسید چه شد که اینگونه خاموش شدم، به او بگویید روزی دختری در سرزمین عجایب آموخت که عشق همیشه نجاتدهنده نیست، و روزی انسانی در جهان واقعی فهمید که بعضی حقیقتها، حتی اگر دیر فهمیده شوند، دیگر راه بازگشتی باقی نمیگذارند. از آن روز به بعد، دیگر منتظر معجزه نماندم؛ نه چون دیگر به معجزه باور نداشتم، بلکه چون فهمیده بودم گاهی بزرگترین تغییر زندگی، نه بازگشت آنچه از دست رفته، بلکه خاموش شدن انتظاری است که سالها ما را به درِ خانهٔ گذشته میخکوب کرده بود. حالا اگر از من بپرسید در کدام روز سقوط کردم، پاسخی نخواهم داشت؛ سقوط من یک روز نبود، رشتهای از روزهای معمولی بود که هرکدام چیزی از من گرفتند، تا سرانجام روزی به آینه نگاه کردم و دیدم از آن آدم رؤیاپرداز، تنها کسی باقی مانده که دیگر از پایان قصه نمیترسد؛ چون مدتهاست که در میانهٔ آن، چیزی درونش پایان یافته است.
330
به یاد سپردن روز فرود آمدن چه سودی دارد، وقتی آسمان در تمام روزهای پس از آن، به همان اندازه دور و زمین به همان اندازه سرد است؟ مگر ایکاروس، پس از سقوط، چیزی جز بالهایی سوخته و حسرت آسمانی که دیگر دستش به آن نمیرسید به یادگار داشت؟ بعضی روزها نه آنقدر شوماند که سزاوار نفرین باشند و نه آنقدر باشکوه که ارزش جاودانه شدن داشته باشند؛ تنها میگذرند، درست مثل هزاران روز دیگر، بیآنکه جهان لحظهای از گردش بازایستد یا حتی بفهمد در گوشهای از آن، کسی از بلندای رؤیاهایش به خاک افتاده است. شاید تلخترین بخش سقوط، نه درد برخورد با زمین، بلکه این حقیقت باشد که آسمان همچنان آبی میماند، خورشید همچنان طلوع میکند و زندگی، بیاعتنا به شکوه ویرانی تو، راه خودش را ادامه میدهد. پس چه اهمیتی دارد روزی را که فرو ریختیم به خاطر بسپاریم، وقتی هیچکس تقویم جهان را به احترام شکست ما ورق نمیزند؟
330
از این روزها بیزارم، از فرداهایی که بیاجازه از راه میرسند و دیروزهایی که حتی با التماس هم بازنمیگردند، از این چرخ بیرحم زمان که آدمی را میان حسرت آنچه گذشت و هراس آنچه خواهد آمد به صلیب میکشد؛ گاهی با خود میاندیشم اگر پایان تمام جادهها به خاکستر ختم میشود، این همه دویدن به کدامین بهار میرسد؟ مگر نه اینکه حتی سیزیف نیز محکوم بود سنگ خویش را تا قله ببرد و دوباره از نو آغاز کند، و مگر نه اینکه ایکاروس با تمام اشتیاقش به آسمان، بهای پرواز را با سقوط پرداخت؟ پس چه رازی در این رنج نهفته است که آدمی را وادار میکند پس از هر غروب، چشمبهراه طلوعی دیگر بماند؟ شاید زندگی همان قصه ناتمام شهرزاد باشد که مرگ را هر شب تا پشت در نگه میداشت تا قصهای دیگر برای گفتن داشته باشد، یا شاید ما همان مسافران گمشدهایم که همچون دانته، برای رسیدن به روشنایی ناچاریم نخست از جنگل تاریک خویش عبور کنیم. من نیز در ژرفای زمستانی که گمان میکردم پایان تمام فصلهاست، میان شاخههای عریان روحم و برفهایی که بر آرزوهایم نشسته بودند، سرانجام رازی را دریافتم که سالها از چشمم پنهان مانده بود؛ هیچ زمستانی آنقدر ابدی نیست که بتواند ریشههای بهار را از یاد جهان ببرد. درون من، جایی دورتر از دسترس اندوه و فراتر از فرمانروایی زمان، تابستانی شکستناپذیر نفس میکشید؛ همان آتشی که پرومته از خدایان ربود و به انسان بخشید، همان نوری که حتی در تاریکترین شبهای جهنم دانته نیز راهی به سوی رهایی میگشود. و آنجا بود که فهمیدم شاید معنای زنده ماندن، نه رسیدن به سرزمینی بیرنج، بلکه آموختن زبان گلهایی باشد که از میان سنگها سر برمیآورند؛ شاید فردا هیچ معجزهای در آستین نداشته باشد و جهان همچنان با همان چهره سرد و بیتفاوتش به استقبالمان بیاید، اما تا وقتی در اعماق این روح خسته، جرقهای از آن تابستان خاموش نشده است، هنوز قصهای باقی مانده که باید روایت شود، هنوز راهی هست که باید پیموده شود و هنوز بهاری هست که هرچند دیر، هرچند پس از هزار زمستان، میتواند از راه برسد.
