ru
Feedback
𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
509
Подписчики
-424 часа
-1037 дней
-10330 день
Архив постов
البته نمیدونم کار میکنه یا نه

@Imnot404bot ربات ناشناس دوست داشتید صحبت کنید

و اما چشمانت، مرا یادِ شب‌های بی‌تقویمی می‌اندازد که ماه، در اوجِ تنهایی‌اش، از پشتِ ابرهای خاکستری، به زمین خیره می‌شود و هی
و اما چشمانت، مرا یادِ شب‌های بی‌تقویمی می‌اندازد که ماه، در اوجِ تنهایی‌اش، از پشتِ ابرهای خاکستری، به زمین خیره می‌شود و هیچ‌کس نیست که بالا را نگاه کند. چشمانت، مرا یادِ سکوتی می‌اندازد که بعدِ یک "دوستت دارم"ی ناتمام، میان دو نفر پهن می‌شود؛ سنگین، مرموز، و در عینِ حال شیرین، مثل رازی که هر دو می‌دانندش ولی لب‌ها از گفتنش عاجزند. چشمانت، مرا یادِ آن آتش‌های خاموشی می‌اندازد که در عمقِ جنگل‌های کهن، بی‌صدا زیرِ خاکستر زنده‌اند؛ نه زبانه می‌کشند، نه خاکستر می‌شوند، فقط می‌سوزند و شاهدند. چشمانت، مرا یادِ تمام دعاهایی می‌اندازد که شب‌های تار، در حلقومِ چاه زمزمه شده‌اند و هنوز کسی از عمقِ آن چاه، خبری نیاورده است. و چشمانت، مرا یادِ خودم می‌اندازد؛ آن نسخه‌ای از من که روزی، پیش از اینهمه دوری و انتظار، در عمقِ همین دو سیاه‌چاله گم شد و دیگر هیچ‌وقت برنگشت. انگار هر بار که در چشمانت نگاه می‌کنم، خودم را از نو در تو گم می‌کنم، و این گم‌شدن، تنها شکلی از "پیدا شدن" است که می‌شناسم.

نامه ای به او که در جهانی چشم گشوده است که انسانیت قرن هاست فراموش شده و جام لاله ها از شرنگ لبریز. برایت مینویسم که بدانی نا
نامه ای به او که در جهانی چشم گشوده است که انسانیت قرن هاست فراموش شده و جام لاله ها از شرنگ لبریز. برایت مینویسم که بدانی نام ازادی را ما بر سنگفرش های مرطوب از خون بشریت نوشتیم و فریاد های مادران و مرثیه ی کبوتر ها را نشنیده گرفتیم، شاید اشتباه ما همین بود،ما زیاده خواه بودیم وگرنه این لهیب جان سوز ما را نمیبلعید. فریاد مردمان این شهر از امتداد دو روایت میگذرد: خطی که از دیوارهای این مزرعه تا پوستِ ظریفِ یک فقدان راه می‌کشد و یادآوری می‌کند، گاه مرگِ معنا پیش از مرگِ تن روی میدهد، اری، آزادی را باید هر لحظه تازه ساخت، همان‌طور که باید بر لاشه‌ی حقیقت دست کشی و اعتراف کنی چیزی که شکننده است، جاودان نخواهد ماند

آدم‌ها با صداشان دروغ می‌گویند؛ با لرزشِ آرامِ واژه‌هایی که بوی اطمینان می‌دهند، با «دوستت دارم»هایی که از تهِ دل برنخاسته‌اند. آدم‌ها با عشقشان هم دروغ می‌گویند؛ عشقی که تنها تا وقتی می‌ماند که حالِ دلشان خوب است، تا وقتی که منفعتی در ماندن باشد، و بعد، بی‌صدا از میان تمامِ قول‌هایشان عبور می‌کنند. حتی نگاه‌های عاشقانه هم همیشه راستگو نیستند. چشم‌هایی هستند که ماهرانه لبخند می‌زنند، گرما را نقش بازی می‌کنند، و درست همان لحظه که خیال می‌کنی پناهت را پیدا کرده‌ای، بی‌رحمانه حقیقت را از تو پنهان می‌کنند. شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛ اینکه دروغ، همیشه با فریاد نمی‌آید. گاهی آرام است، به لطافت یک نگاه، به گرمای یک آغوش، به صداقتِ ظاهریِ یک لبخند. و انسان، درست همان‌جا که بیش از همیشه باور می‌کند، عمیق‌تر از همیشه فریب می‌خورد.

خلاف مسیر موج حرکت کردن این رو هم با خودش میاره که کسی دوستت نداشته باشه

امم این مزخرفاتو نوشته بودم گفتم شاید براتون جالب باشه👆👆

وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو... اما صدا از گلویم بالا نمی‌آید. انگار تمامِ کلماتِ دنیا پشتِ همان بغض صف کشیده‌اند و هیچ‌کدام جسارتِ عبور ندارند. مبادا بگویی "چرا چیزی نمی‌گویی؟" مگر نمی‌بینی چشم‌هایم چه فریادی می‌کشند؟ مگر نمی‌شناسی این سکوتی را که از هر التماسی بلندتر است؟ من تمامِ "نرو"های عالم را توی یک نگاه ریخته‌ام، ولی تو یا نمی‌بینی، یا دیده می‌گیری که نبینی. وقت رفتن می‌شود، دستم را می‌گذاری توی دستم، انگار که دلداری‌ام بدهی، اما همین لمسِ آخر، زخمی‌ترم می‌کند. یعنی این دست، که روزی پناهم بود، حالا دارد برای همیشه از دستم می‌لغزد؟ یعنی این آخرین باری‌ست که گرمای تو را حس می‌کنم؟ با بغض می‌گویم نرو... ولی تو می‌روی. و من می‌مانم و درِ بسته‌ای که هنوز ردِ نگاهت روی آن سنگینی می‌کند. می‌مانم و خانه‌ای که ناگهان هزار برابر بزرگ‌تر از چیزی که بود، خالی‌تر از همیشه شده. می‌مانم و بغضی که حالا دیگر نه یک مهمان، که صاحبخانه‌ی گلوی من است. و بعد، در آن سکوتِ بعد از رفتنت، تازه صدای شکستنم را می‌شنوم. صدایی که موقع خداحافظی پشتِ همان لبخندِ ساختگی قایمش کرده بودم. حالا اما رهایش کرده‌ام. بگذار بشکند هرچه می‌خواهد. بگذار تمامِ این "نرو"ی ناگفته، در نبودنت، از چشمانم سرازیر شود.

کنارت بودن، نه فقط عاشق‌ترم می‌کرد، که مرا به نسخه‌ای بدل می‌کرد که همیشه آرزویش را داشتم. فارغ از آن گیسوی پریشان که چون موجی از شب، مستی را در رگ‌هایم می‌دواند، فارغ از برق نگاهت که خودم را گم‌شده در آن می‌یافتم، نه گم، که پیدا. تو چیزی عمیق‌تر به من بخشیدی: باورِ دوست‌داشتنی بودن. واژه‌هایی که از اعماق روحت برمی‌خاست و نشانم می‌دادی، تنها شهدِ کلام نبود، که هر هجا، ریشه‌ای بود که مرا در خاک زندگی محکم‌تر می‌کرد. اما نمی‌دانستم... چه تلخ است این ندانستنِ سرنوشت. نمی‌دانستم روزی می‌رسد که برای همیشه، نه فقط از کنارم، که از درونم نیز رخت برخواهی بست. نمی‌دانستم آن دستانِ گرمابخش، همان پناهگاه بی‌نقصِ روحِ خسته‌ام، روزی به یادگاری‌ای سرد در موزهٔ خاطراتم بدل می‌شوند، به آرزویی چنان دور که حتی در خیال هم تصویرش انگشتانم را می‌سوزاند. نمی‌دانستم همان برقِ چشمانت، آن نوری که به جانِ فرسوده‌ام جلا می‌داد و هر روز رستاخیزی بود در مردابِ دلم، روزی چون خنجری برق می‌کشد و بی‌رحم می‌شود جلادِ همان روحِ بی‌پناه. چه تراژدیِ غریبی ست؛ از همان منبعی که زندگی می‌گرفتم، حالا زهر می‌نوشم. نمی‌دانستم لبخندت، آن طلوعِ بی‌غروبی که به من امیدِ فردایی دوباره می‌داد، روزی به تلخ‌ترین و آزاردهنده‌ترین خاطره‌ام تبدیل خواهد شد. لبخندی که حالا هر بار در ذهنم نقش می‌بندد، نه نوازش، که زخمی تازه می‌زند. و حالا برای تو می‌نویسم. برای تویی که دیگر نیستی تا بخوانی. از ناگفته‌هایی می‌نویسم که مثل بغضی مزمن در گلویم جا خوش کرده بودند؛ از رنج‌هایی که هیچ‌وقت جرأت نکردم فاش کنم، مبادا تصویرِ آرامم در چشمانت بشکند. از دردهایی که شب‌ها، بی‌شاهد و بی‌صدا، در قبرستانِ سینه‌ام دفنشان می‌کردم و روی هر کدام، به جای سنگ قبر، لبخندی می‌گذاشتم. و تو اکنون دیگر نیستی. نیستی که این واژه‌ها، این اعتراف‌های دیرهنگام را بخوانی. نیستی که بدانی در نبودنت، من نه یک بار، که هر روز، هزار بار فرو می‌ریزم. بی‌آنکه کسی آوارِ مرا ببیند، بی‌آنکه دستی به سویم دراز شود.

اگر می‌شد زمان را به عقب بازگرداند، شک نکن که بازمی‌گشتم. درست به همان لحظه‌ای که نگاهت هنوز چیزی جز آرامش نبود. آن نگاه، مثل نسیمی که از پنجره‌ی یک خانه‌ی قدیمی می‌وزد، خنک و آشنا بود. ولی اکنون، هر شب سکوتِ بی‌پایانم با صدای موج‌هایی درهم می‌آمیزد. موج‌هایی که خودشان هم بی‌تابِ چیزی هستند، انگار که با هر ضربه به ساحل، اسم تو را زمزمه می‌کنند. دلم اما هنوز همانجاست. جایی میانِ درخششِ گیسوانت در غروبِ ساحل، جایی میانِ عطرِ خاکِ باران‌خورده و گل‌های خیسی که بوی تو را داشتند. دلم آنجا جا مانده، در همان قابی که تو لبخند می‌زدی و هنوز خبری از رفتن نبود. تو رفتی. و من ماندم با هزاران تصویر که هر شب بی‌خبر از راه می‌رسند و خوابم را اشغال می‌کنند. تصاویری تکراری اما زنده. خواب‌هایی که پایانی ندارند، و هر بار در میانشان تو هستی، همانی که بودی، نه آنی که رفتی. رفتنِ تو اما نه یک زلزله بود، نه یک صاعقه‌ی ناگهانی. مثلِ خشکیدنِ گلی بود که هر روز یکی از برگ‌هایش زرد می‌شد. آهسته و بی‌صدا. انگار هر روز، اندکی از حضورت را از من پس می‌گرفتند. اول صدایت کم‌رنگ‌تر شد، بعد دیگر پاسخی در پی نداشت. لبخندت هنوز بود، ولی گرمایش دیگر نبود. حسِ بودنت مانده بود، اما دیگر هیچ اختیاری در آن نبود. مثلِ عطری که در اتاقی خالی مانده، نشان از حضوری هست، ولی خودِ آن حضور رفته است. و آنجاست که می‌فهمی بعضی آدم‌ها، وقتی می‌روند، فقط غایب نمی‌شوند. آنها نبودنِ خودشان را در رگ‌های تو تزریق می‌کنند. جوری که هر تپش، یک "نیست" در خود دارد. و تو می‌مانی و انتظاری که به جای آب دادن به دلت، فقط امید به آن می‌دهی. غافل از اینکه امید، اگر در بی‌زمانی بماند و به حقیقت نرسد، خودش زهر می‌شود. مسموم‌ترینِ آب‌هاست برای گلی که تشنه‌ی بازگشت است. و گلِ دل، بی‌تو، روزبه‌روز پرپرتر می‌شود. نه به خاطر نبودنت، که به خاطر امیدی که هر صبح بیدار می‌شود و هر شب بی‌پاسخ می‌خوابد.

کنارت بودن، مرا عاشق‌تر می‌کرد. عاشق‌تر از هر چه تصور می‌کردم آدمی می‌تواند عاشق باشد. و این عاشقی، نه به خاطر آن گیسوی پریشان بود که مستم می‌کرد، نه به خاطر برق چشمانت که خودم را در آیینه‌شان پیدا می‌کردم، نه حتی به خاطر واژه‌های زیبایی که از عمق وجودت به من می‌بخشی و هر کدامشان طعم شیرین "دوست‌داشتنی بودن" را در دهانم می‌نشاند. نه. اینها همه فریبنده بودند، اما عشقِ من از اینها عبور کرده بود. من عاشقِ بودنت بودم. عاشقِ همان نفسی که کنارم می‌کشیدی، همان سکوتی که با هم شریک می‌شدیم، همان حضورِ بی‌دلیلی که به همه‌چیز معنا می‌داد. و حالا نمی‌دانستم که روزی می‌رسد برای همیشه ترکم کنی. نمی‌دانستم که دستانِ گرمابخشت، همان‌ها که پناهِ روح و روانم بودند، روزی برایم به آرزویی دست‌نیافتنی بدل می‌شوند. حالا در سرمای نبودنت، دست‌های خودم غریبه‌ترین چیزِ دنیایند؛ خالی‌اند، بی‌پناه‌اند، نمی‌دانند چه کنند جز اینکه هر شب بالشی را بغل کنند و یادِ تو را زنده نگه دارند. نمی‌دانستم برق چشمانت، همان نوری که روح خسته‌ام را جلا می‌داد، روزی شمشیری می‌شود بر گلوی همین روح. همان نگاه که آرامم می‌کرد، اکنون در خاطرم زنده می‌شود و هر بار تیغی می‌کشد روی زخمی که خوب نمی‌شود. چه ظلمی بزرگ‌تر از این؟ که پناهت، خودش جلادت شود. نمی‌دانستم لبخندی که به من امیدِ زندگی می‌داد، روزی به کابوسی شیرین بدل خواهد شد که هر صبح با حسرتش بیدار می‌شوم. آن لبخند، که رگ‌های خشکیده‌ام را پر از خونِ تازه می‌کرد، حالا خاطره‌ایست تلخ و آزاردهنده. وقتی به یادش می‌افتم، نمی‌دانم باید بخندم از این همه زیبایی که روزی سهمِ من بود، یا بگریم از این همه دوری که حالا سهمِ من است. برای تو نوشتم. از ناگفته‌هایم. از دردهایی که فقط سکوت شاهدشان بود. از بغض‌هایی که پشتِ هر "خوبم" قایمشان کرده بودم. از شب‌هایی که کنارم بودی و من به جای گفتنِ "نرو"، فقط نگاهت می‌کردم و هیچ نمی‌گفتم. ایکاش گفته بودم. ایکاش آن همه کلمه را در گلویم نکشته بودم. ولی تو دیگر نیستی. نیستی که اینها را بخوانی. نیستی که بدانی چقدر دوستت داشتم. و من مانده‌ام و کلماتی که حالا بی‌تو به دیوارهای سرد این اتاق می‌گویم. نیستی که ببینی نبودنت، مرا هر روز و هزار بار فرو می‌ریزد. بی‌صدا. بی‌حضور. بی‌تو.

شبی بود سراسر غرق در خیالِ چشمانت. شبی که بوی دلدادگی از هر نفسش می‌بارید، انگار تمامِ هستی در آن تاریکیِ لطیف خلاصه شده باشد. اما آن شب، برای من هرگز صبح نشد. صبح شد، بله، خورشید آمد، اما نوری که آورد مالِ من نبود. من دیگر آن آدمِ شبِ قبل نبودم. نیمی از وجودم را همان‌جا کنار روحت جا گذاشتم، درست لحظه‌ای که دستانت را در دست دیگری دیدم. تو آرامشِ جانم نبودی، هرچند دلم می‌خواست باشی. اما عشقِ دروغین چه زود خودش را رو می‌کند. ظاهرت می‌درخشید، مثل لیلیومی سپید و خوش‌اندام زیر نورِ مستقیمِ خورشید؛ گلی که هر رهگذری را یک لحظه متوقف می‌کند تا تحسینش کند. اما درونت چیزی دیگر بود. درونت سمی‌تر از همان لیلیوم بود؛ همان گلی که زیبایی‌اش فریبنده است، اما عطرِ سنگینش خواب می‌آورد، و زهرش در سکوت، در رگ‌ها می‌دود. حالا می‌فهمم بعضی آدم‌ها را باید مثل گل‌های سمی فقط از دور تماشا کرد. آمدند که چیزی یاد بدهند. آمدند که بعد از رفتنشان، تو دیگر فریبِ هیچ لیلیومی را نخوری، هرقدر هم که زیر نورِ آفتاب برق بزند.

شکست، پایانِ من نبود؛ فقط جایی بود که ایستادم، نفس تازه کردم و فهمیدم هنوز زنده‌ام. درد، نه دشمنم، که معلمی بود بیرحم ولی صادق؛ آمد و مرا از پوستی که بر تن داشتم بیرون کشید، لایه‌لایه کند، تا عمیق‌تر از آنچه بودم شوم. می‌بازی، می‌شکنی، و در آن لحظه انگار دنیا تصمیم می‌گیرد تمامِ وزنش را یکباره روی سینه‌ات بگذارد. همه‌ی آن چیزهایی که ساخته بودی، چون کاخی از شن فرومی‌ریزند و تو می‌مانی و سکوتی که از هر فریادی سنگین‌تر است. سکوتی که اول خفه‌ات می‌کند، اما بعد گوشِ تازه‌ای می‌شود برای شنیدنِ صداهایی که قبلاً نمی‌شنیدی. صدای ضربانِ قلبت، صدای ترک‌هایی که روی روحت نشسته‌اند، صدای حقیقتی که حالا دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. اما درست همین‌جا، میانِ تاریکیِ محض، جایی که انگار هیچ راهی نیست، آدم کشف می‌کند که هنوز می‌تواند نفس بکشد. نه نفس‌های عمیق و رها، که نفس‌هایی کوتاه و بخارآلود، اما نفس. و همین کافیست. کافیست تا بفهمی تمام نشده‌ای. کافیست تا از میان این همه آوار و خستگی، یک جرقه‌ی کوچک امید پیدا کنی. امیدی که شاید اول به اندازه‌ی نورِ یک کبریت باشد، اما در آن ظلمت، مثل خورشید می‌درخشد. شکست شاید زخم بزند، شاید آدم را برای لحظه‌ای از پا بیندازد، شاید تو را به خاکستر بنشاند و تماشایت کند که چطور بغض می‌کنی. اما نمی‌تواند ارزشِ تو را کم کند. ارزشِ تو در چیزهایی نیست که از دست داده‌ای؛ ارزشِ تو در همان جاییست که می‌افتی و بعد، با تمامِ زخم‌هایت، تصمیم می‌گیری بلند شوی. گاهی باید بگذاری درد رد شود، باید نگذاری قورتش بدهی، نگذاری در سینه‌ات سنگ شود. بگذار اشک‌هایت بریزند، بی‌صدا یا بلند، روی گونه‌هایت یا توی بالش. بگذار هر قطره، یک تکه از سنگینی را با خود ببرد. و بعد، آرام‌آرام، از نو برخیزی. نه مثلِ قبل، که سبک‌تر، آگاه‌تر، عمیق‌تر. چون بعضی آدم‌ها درست از دلِ شکست، از میانِ ترک‌هایی که خورده‌اند، قوی‌تر از قبل متولد می‌شوند. نه به‌رغمِ آن زخم‌ها، که دقیقاً به‌خاطرِ آنها.

ببین، تماشا دردِ بیهنگامیست آنجا که بودن، فقط نبودنِ آرام است دست‌هایی که عبور فصل‌ها را لمس می‌کنند بی‌آنکه حتی یک شکوفه از سرانگشتانشان بروید و چه سخت است وقتی صبح از کنار پنجره‌ات می‌گذرد اما تو هنوز در تاریکی شبِ پیش ایستاده‌ای به تو می‌گویند: «صبر کن» اما صبر، کدام گمشده را بازمی‌گرداند؟ کدام بهارِ رفته را به شاخه‌های خشکیده برمی‌گرداند؟ من ایستاده‌ام بر مرز میان بودن و تماشا نه زخم، عمیق‌تر از آنکه مرهمی بشناسدش نه سکوت، جز این دیوارهای بی‌در که دورم تنیده‌اند و من، ذره‌ذره در این سکونِ جانکاه حل می‌شوم بی‌که حتی ردّی از رفتنم بر جا بماند

در میان هیاهوی جهان، سکوتی گلاویز و در هیاهوی جوانی، پیری زودرسی تلخ دست‌هایی که باید می‌ساختند، اکنون به تماشا گره خورده‌اند بر حاشیهٔ رودی که بی‌اعتنا می‌گذرد و تو، تنها سایه‌ای بر ساحل، نظاره‌گر رقص بی‌بازگشتِ برگ‌های خویش بر آب به تو وعدهٔ بادهای نرم می‌دهند در حالی که باد، بادبانِ ایام تو را با خود برده است می‌گویند «فردا سپیده می‌زند» اما چه حاصل از سپیده‌دمانی که تو در گرگ و میشِ بی‌ستارهٔ خود جامانده‌ای؟ چه حاصل از بهاری که به خاکستری‌ترین باغ دلت برسد وقتی پرنده‌ها، سال‌هاست کوچ را از یاد برده‌اند؟ نه فریادی در سینه موج می‌زند نه راه گریزی در افق نمایان است گویی در صمغ کهربایی شفاف زندانی شده‌ای جهان پیرامونت در جریان است اما تو همان نقطهٔ بی‌حرکتی هستی که زمان از کنارش می‌خزد و عمق می‌گیرد بی‌آنکه تو را با خود ببرد.

چقدر اجبار بدی میتواند باشد. از اجبارِ رها کردن میگویم، از آن لحظه ای که دنیا اسلحه را میگذارد روی شقیقه ات و میگوید: "دل بکن، وگرنه..." و تو باید کسی را رها کنی که بودنش دلیلِ بودنت بوده. کسی که لبخندش سندِ مالکیتِ تمام خوشی های دنیا را به نامِ دلت میزد. صدایش... صدایی که زیباترین موسیقیِ گوش هایت بود و حالا قرار است برای همیشه خاموش شود. غمِ قلبش که میآمد، انگار زلزله ای میافتاد به جانِ تنت، میلرزیدی، از درون فرو میریختی. گریه اش را که میدیدی، دنیا برایت جهنم میشد، جهنمی که در آن هیچ گناهی نکرده بودی جز دوست داشتن. فکرِ نبودنش کافی بود تا چشمهایت بی اختیار خیس شوند و قلبت چنان فشرده شود که فکر کنی زیرِ چرخهای قطار له میشود. راستی... تو از رها شدن چه میدانی؟ تا به حال به آن فکر کردهای؟ با خودم که این سوال را پرسیدم، رفتم توی فکر... نه، فکر نکرده ام. ولی حسش چرا، حسش را خوب بلدم. رها شدن توسط عزیزترین شخصِ زندگی ات، تجربه ایست که جسمت که هیچ، حتی روحت را هم به گریه میاندازد. روحت، این موجودِ بی پناهِ نامرئی، میرود توی فکر و هی سوال پیچت میکند: "تو دیگر چرا؟ تو که همه ی جانت را گذاشته بودی..." و تو پاسخی نداری جز سکوتی که مثل چاقو تا دسته فرو میرود توی سینه ات. رها شدن، مثل این است که وسط شنا کردن، شنا کردنت را از یاد ببری، آب برود توی ریه هایت و بدانی که دیگر هیچ ساحلی در کار نیست. مثل یک بچه ی پنج ساله که وسط یک جمعیتِ انبوه گم شده باشد، دور خودش بچرخد و هیچ راهی نه پیش رو ببیند و نه پس. مثل این است که در اوجِ سرمایِ زمستان، برهنه رهایت کنند، سرما نه فقط پوست و گوشت، که مغزِ استخوانت را بسوزاند و تو حتی نتوانی فریاد بزنی. مثل این است که میانِ اقیانوسی از خاطرات، بدون قایق و نجات دهنده، دست و پا بزنی، آب دهانت را پر کند و تو ذره ذره نابود شدنِ خودت را با چشمهای باز تماشا کنی، بی آنکه دستی برای نجاتت بیاید. این است ماجرای رها شدن. مرگی در سکوت، درحالیکه هنوز قلبت برای همان کسی میتپد که بلیتِ یک طرفه ی نبودنت را به دستت داده است.

photo content

نمیتوانم. خوشبختانه یا متأسفانه نمیتوانم به این انسان‌ها که بعد از مرگم فقط تا چهل روز مرا در یاد دارند، فقط تا چهل روز احساس
نمیتوانم. خوشبختانه یا متأسفانه نمیتوانم به این انسان‌ها که بعد از مرگم فقط تا چهل روز مرا در یاد دارند، فقط تا چهل روز احساس دلتنگی می‌کنند، احساسات را نشان دهم. برای کسانی که عکسِ یادگاری می‌گیرند، گریه‌ی مصنوعی سر می‌دهند، و بعد از چهل روز، اسمم را هم فراموش می‌کنند... نه، از من برنمی‌آید. من آن‌چنان زندگی خواهم کرد که اگر بمیرم، یا تا ابد در جانِ کسی ماندگارم، یا هرگز جایگاهی در قلبِ هیچ‌کس نداشته‌ام. میانش را بلد نیستم. می‌خواهم اگر یادگاری هست، نجوا باشد نه پست اینستاگرامی. می‌خواهم اگر اشکی هست، تا سال‌ها در خلوت شب بریزد نه در مجلس ختم و در برابر دوربین. می‌خواهم اگر کسی دلم را داشته باشد، حتی پس از من، با خاطراتم بیدار شود و با نبودنم به خواب برود. چهل روز برای فراموشیِ یک انسانِ واقعی کافی نیست. چهل روز برای من، توهین به تمام لحظه‌هایی است که نفس کشیدم و دوست داشتم. پس بهتر است همان حالا که زنده‌ام، کسانی که قرار است بعد از مرگم «چهل روز وفادار» بمانند، اصلاً به من نزدیک نشوند. من طاقتِ دوست‌داشتنی را ندارم که تاریخ انقضا دارد. 𝐀𝐬𝐮𝐤𝐚

در آشوب های زندگانی در درد های آشنا گم شده ایم..گویی کسی به فریادمان نمی رسد.. اینک که در مقابل تان ایستاده ام سرشار از حس در
در آشوب های زندگانی در درد های آشنا گم شده ایم..گویی کسی به فریادمان نمی رسد.. اینک که در مقابل تان ایستاده ام سرشار از حس درد و آکنده از زجرم.. این بود سرنوشت ما؟ آیا به راستی این قلم خودمان بود که به این ذلت نوشت یا تک نوازنده زندگی؟ اکنون که سخن میگویم از سختی سرنوشت تضادی عجیب در خود حس میکنم از همه چیز تهی ام و پر از سخنم.. در رویای خود..میان کاغذ های چروکیده ، میان نوشته هایم به دنبال واژه ای میگردم.. واژه‌ای که چون شمعی در شب تیره‌ ی تنهایی‌ام بدرخشد... و زخم‌هایم را با نوازشِ بادِ بهار التیام بخشد... آه، ای سرنوشت ناجوانمرد، آیا روزی این قلمِ شکسته، قصه‌ای از رهایی خود خواهد نوشت؟!

و در چشمان او طنابِ دارِ قلبِ عاشقم بود؛ طنابی از جنسِ سکوت و حسرت، از جنسِ نگاه‌هایی که بی‌آنکه حرفی بزنند، آدم را تا مرزِ نابودی می‌بردند. هر بار که به او خیره می‌شدم، انگار جهان برای چند ثانیه از حرکت می‌ایستاد و زمان، خسته و خاموش، کنارِ چشم‌هایش زانو می‌زد. عجیب بود که چگونه یک انسان می‌تواند هم‌زمان شبیهِ نجات و پایان باشد؛ لبخندش آرامشی داشت که روح را تسکین می‌داد، اما پشتِ همان آرامش، اندوهی عمیق پنهان بود که قلبم را آهسته‌آهسته می‌بلعید. من در او چیزی شبیهِ ابدیت دیده بودم و همین اشتباهِ باشکوه، آغازِ تمامِ سقوط‌هایم شد. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود دوست داشت بی‌آنکه بخشی از خودت را از دست بدهی؛ آن‌ها شبیهِ آتش‌اند، نزدیکشان که می‌شوی گرم می‌شوی، اما دیر یا زود می‌فهمی بهایِ این گرما، سوختنِ تمامِ جانت بوده است. او نمی‌دانست هر نگاهِ کوتاهش چگونه تا ساعت‌ها در ذهنم تکرار می‌شود و چگونه سکوتش از هزار اعتراف دردناک‌تر است. من در تاریکیِ چشمانش گم شده بودم؛ جایی میانِ خواستن و نرسیدن، میانِ امید و نابودی، میانِ رؤیایی که آن‌قدر زیبا بود که نمی‌شد واقعی باشد. و چه تلخ است وقتی انسان، خوشبختیِ خودش را در قلبِ کسی پیدا کند که برای نگه داشتنش حتی یک‌بار هم نجنگیده است. گاهی فکر می‌کنم عشق چیزی جز یک مرگِ تدریجی نیست؛ آدم آرام‌آرام خوابش، آرامشش، غرورش و حتی خودش را به دیگری می‌بخشد و روزی می‌فهمد دیگر چیزی از او باقی نمانده، جز خاطره‌ای خسته که هنوز در راهروهایِ ذهنش نامِ کسی را زمزمه می‌کند که سال‌هاست رفته است. و من، با تمامِ این ویرانی، هنوز هم اگر دوباره به آغاز برگردم، باز همان چشم‌ها را انتخاب می‌کنم؛ چون بعضی نابودی‌ها، آن‌قدر زیبا هستند که انسان ترجیح می‌دهد برای همیشه در آن‌ها غرق شود.