اِنـعـکـاس
Ir al canal en Telegram
https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
337
Suscriptores
-224 horas
-137 días
-3130 días
Archivo de publicaciones
337
سه زمستان گذشت.
سه زمستانی که در هرکدام، الینور با صدای سم اسبها از خواب میپرید؛ به امید آنکه این بار، آن سوار خستهای که از دروازه میگذرد، آرتور باشد.
اما هیچکدام آرتور نبودند.
نامهها ابتدا هر ماه میرسیدند. بعد هر فصل، و سرانجام آنقدر دیر که الینور دیگر نمیدانست باید منتظر نامه باشد یا برای مردی که روزی دوستش داشت، عزاداری کند.
آخرین نامهاش تنها سه سطر داشت:
«الینور عزیزم، جنگ هنوز تمام نشده. برایم دعا کن. روبان آبیات را هنوز دارم.»
الینور نامه را بارها خواند.
نه بهخاطر کلماتش؛ بهخاطر آن چیزی که دیگر در آن نبود.
آرتور زمانی برایش از اسب سفیدی مینوشت که خریده بود، از سربازی که او را به یاد باغ قصر میانداخت، از شبهایی که دلش برای صدای خندهٔ او تنگ میشد.
حالا نامههایش شبیه گزارشهای یک پادشاه بود؛ کوتاه، سرد و بیآنکه جایی برای دلتنگی باقی بگذارد.
و الینور، آرامآرام، یاد گرفت که چطور بدون شنیدن صدای او زندگی کند.
نه اینکه فراموشش کرده باشد.
بعضی آدمها را نمیشود فراموش کرد؛ فقط روزی میرسد که دیگر برای زندهماندن، مجبور نیستی هر روز نامشان را بر زبان بیاوری.
در چهارمین زمستان، خبری به قصر رسید.
آرتور پیروز شده بود.
دشمنان شکست خورده بودند، مرزها گسترش یافته بودند و سپاه شاه با غنیمت و شکوه به سوی پایتخت بازمیگشت.
مردم جشن گرفتند. ناقوسها نواخته شدند و خیابانها را با گل پوشاندند.
الینور هم لباس آبیاش را پوشید؛ همان رنگی که آرتور زمانی گفته بود او را به یاد آسمانِ پس از باران میاندازد.
تمام شب کنار پنجره ایستاد.
و صبح روز بعد، پادشاه بازگشت.
اما مردی که از اسب پایین آمد، دیگر آن سرباز جوان نبود.
زخم باریکی روی گونهاش داشت. نگاهش سردتر شده بود و وقتی مردم نامش را فریاد میزدند، چنان به آنها نگاه میکرد که گویی از دوردستترین نقطهٔ دنیا آمده است.
الینور از پلهها پایین دوید.
میخواست نامش را صدا بزند، اما پیش از آنکه به او برسد، زنی با ردایی سفید از کالسکهٔ سلطنتی بیرون آمد.
زنی زیبا، با موهایی طلایی و گردنبندی از یاقوت.
آرتور دستش را گرفت و رو به مردم گفت:
«این بانو، ایزابل، ملکهٔ من و مادر وارث آیندهٔ این سرزمین خواهد بود.»
برای چند لحظه، الینور هیچ صدایی نشنید.
نه ناقوسها را.
نه فریادهای مردم را.
حتی صدای شکستن قلبش را هم نشنید.
فقط به دستهای آرتور نگاه میکرد.
دستهایی که روزی روبان آبی را میان انگشتانش نگه داشته بودند.
همان دستها حالا دست زنی دیگر را گرفته بودند.
آن شب، آرتور به اتاق قدیمی الینور آمد.
او کنار پنجره نشسته بود و روبان آبی دیگری را میان انگشتانش میچرخاند؛ روبانی که از روز رفتن آرتور برای خودش نگه داشته بود.
پادشاه گفت:
«الینور...»
دختر سر بلند کرد.
چه عجیب بود؛ پس از چهار سال، هنوز نامش را به همان شکل صدا میزد.
آرتور چند قدم نزدیکتر شد.
«باید میدانستی که یک پادشاه نمیتواند فقط برای دل خودش زندگی کند.»
الینور لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود.
«من هرگز از تو نخواستم پادشاه نباشی، آرتور. فقط فکر میکردم وقتی پادشاه شدی، هنوز مرا به یاد خواهی آورد.»
آرتور سکوت کرد.
«من تو را فراموش نکردهام.»
الینور به تاج روی سرش نگاه کرد.
«پس چرا برای پیدا کردن من، به این همه سال نیاز داشتی؟»
پادشاه خواست چیزی بگوید، اما کلماتش در گلویش ماندند.
الینور از جایش بلند شد و روبان آبی را روی میز گذاشت.
«آن روز که رفتی، از من خواستی همان دختری بمانم که دوستش داشتی. من ماندم، آرتور. هر روز ماندم. اما تو برگشتی و حتی نپرسیدی در این چهار زمستان، چه کسی مراقب دختری بود که قرار بود منتظرت بماند.»
آرتور به روبان نگاه کرد.
برای نخستین بار پس از سالها، چیزی در چهرهٔ پادشاه شکست.
اما الینور دیگر برای ترمیم آن قدمی برنداشت.
فقط آرام گفت:
«برو، اعلیحضرت. ملکهات منتظر توست.»
آرتور از اتاق بیرون رفت.
و الینور همانجا ماند؛ زنی که هنوز دوستش داشت، اما دیگر نمیخواست تمام زندگیاش را در انتظار مردی بگذراند که بازگشته بود تا به او بگوید چرا نتوانسته به وعدهاش وفا کند.
آن شب، برای نخستین بار پنجره را بست.
بیرون برف میبارید.
و بهار، انگار که راه قصر را گم کرده باشد، دیگر بازنگشت.
اما قصه هنوز تمام نشده بود.
چون آنچه آرتور نمیدانست، این بود که ایزابل پیش از آنکه ملکهاش باشد، زنی بود که رازهای جنگ را بهتر از هر ژنرالی میشناخت.
و در میان تمام آن رازها، یکی وجود داشت که میتوانست نهتنها تاج آرتور، بلکه تمام خاطرات الینور را زیرورو کند.
رازی دربارهٔ همان روبان آبی.
رازی که چهار سال پیش، در آخرین شب پیش از جنگ، آغاز شده بود...
ادامه دارد...
337
نمیدانم...
شاید اگر آن شب، پادشاه بهجای تاجش، دستهای او را گرفته بود؛ اگر بهجای قسمخوردن به سرزمینش، قول میداد که روزی به خانه برگردد؛ اگر جنگ، پیش از آنکه عاشقشان کند، رهایشان میکرد...
امروز قصهٔ دیگری برای گفتن داشتم.
قصهٔ شاهزادهای که تمام عمرش را صرف فتح سرزمینها کرد و دختری که تنها میخواست یک قلب را از آنِ خودش کند.
اسم دختر الینور بود؛ دختری با موهایی به رنگ شبهای پاییز و چشمهایی که پادشاهیِ هیچ مردی را به رسمیت نمیشناخت.
و اسم پسر، آرتور.
پیش از آنکه تاج بر سر بگذارد، پیش از آنکه مردم به احترامش زانو بزنند و پیش از آنکه تاریخ او را با نام «آرتور کبیر» بشناسد، فقط سربازی بود که در حیاط قصر قدم میزد و به بهانهٔ دیدن باغ، از کنار پنجرهٔ الینور میگذشت.
الینور برای او بهار شد.
نه آن بهاری که در تقویم میآمد و با گذشت چند ماه میرفت؛ از آن بهارهایی که آدم را به زندگی امیدوار میکنند، حتی وقتی تمام دنیا تصمیم گرفته باشد زمستان بماند.
آرتور میگفت:
«اگر روزی پادشاه شدم، برایت قصری میسازم که هیچ دیواری نداشته باشد.»
الینور میخندید.
«قصر بدون دیوار که قصر نیست، آرتور.»
و او، با آن غرور کودکانهٔ مردی که هنوز شکست را نمیشناخت، پاسخ میداد:
«پس تمام دنیا را دیوارش میکنم؛ تا هیچکس نتواند تو را از من بگیرد.»
الینور آن روز نمیدانست بعضی وعدهها، حتی وقتی از صمیم قلب گفته میشوند، روزی به زنجیر تبدیل خواهند شد.
سالها گذشت.
آرتور تاج گرفت، پدرش مرد، جنگ از مرزهای شمالی بالا آمد و پادشاهی به مردی نیاز پیدا کرد که بتواند دشمنانش را شکست دهد.
او رفت.
الینور در آخرین شب، روبان آبیرنگی به دستش بست و گفت:
«این را نگه دار. هر وقت فراموش کردی برای چه زندهای، نگاهش کن.»
آرتور روبان را بوسید.
«و اگر فراموش کردم چگونه به خانه برگردم؟»
الینور پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
«آن وقت فقط کافی است اسمت را یادت بیاوری. من هنوز همان دختری هستم که پیش از پادشاهشدنت دوستت داشت.»
و آرتور رفت.
با شمشیرش، سپاهش، تاجی که هنوز به سر نداشت...
و قلبی که گمان میکرد همیشه راه خانه را بلد خواهد بود.
اما جنگ، آدمها را فقط از سرزمینشان دور نمیکند.
گاهی آنقدر از خودشان دورشان میکند که حتی وقتی به خانه برمیگردند، دیگر کسی را که روزی دوستشان داشته، نمیشناسند.
ادامه دارد...
337
چه سود از به خاطر سپردن روزی که قلبم برای نخستین بار ترک برداشت، وقتی تمام روزهای پس از آن، چیزی جز تکرار همان ویرانی نبودند؟ روزی روزگاری، من هم به معجزه ایمان داشتم؛ گمان میکردم اگر به اندازه کافی عاشق باشم، اگر به اندازه کافی صبر کنم، حتی سرنوشت نیز سرانجام در برابر خواستهام زانو خواهد زد. درست مثل کاترین که روزگاری رؤیای شیرینی در سر داشت و نمیدانست جهان، گاهی زیباترین رؤیاهای آدمی را به بهای بیدار شدن از او میگیرد. من نیز روزی برای فرداهایم نام انتخاب میکردم، برای آدمهایی که قرار بود بمانند جایی در قصهام کنار میگذاشتم و به خودم وعده میدادم که پایان این داستان، برخلاف تمام قصههای تلخ جهان، خوش خواهد بود. اما مگر سرنوشت برای وعدههای آدمی ارزشی قائل است؟ مگر ملکهٔ قلبها از همان ابتدا با تاجی از خشم متولد شده بود؟ نه، بعضی تاجها را بر سرمان نمیگذارند؛ آنها را از میان خاکستر آرزوهایمان پیدا میکنیم، درست وقتی که دیگر چیزی از آن رؤیاهای قدیمی باقی نمانده است. و حالا من ماندهام و روزهایی که از پی هم میآیند، بیآنکه تفاوتی میان آمدنشان باشد؛ صبحهایی که خورشید در آنها طلوع میکند، اما هیچ روشنی به اتاقهای تاریک روحم نمیرسد. گاهی با خود فکر میکنم شاید تراژدی واقعی این نبود که آنچه دوست داشتم از دست رفت، بلکه این بود که پس از آن، جهان همچنان زیبا ماند؛ گلها شکفتند، پرندگان آواز خواندند و آدمها عاشق شدند، انگار نه انگار که در گوشهای از این جهان، کسی تمام ایمانش به خوشبختی را به خاک سپرده است. شاید به همین دلیل است که دیگر از روز سقوط خود متنفر نیستم؛ روزها چه گناهی دارند که باید تاوان قصهای را بدهند که پایانش از پیش نوشته شده بود؟ من تنها از این حقیقت اندوهگینم که زمانی برای رسیدن به یک پایان خوش، حاضر بودم تمام وجودم را قربانی کنم، غافل از اینکه گاهی در بعضی داستانها، قهرمان نه با شمشیر دشمن، بلکه با آخرین امیدی که در دل نگه داشته است شکست میخورد. و اگر روزی کسی از من پرسید چه شد که اینگونه خاموش شدم، به او بگویید روزی دختری در سرزمین عجایب آموخت که عشق همیشه نجاتدهنده نیست، و روزی انسانی در جهان واقعی فهمید که بعضی حقیقتها، حتی اگر دیر فهمیده شوند، دیگر راه بازگشتی باقی نمیگذارند. از آن روز به بعد، دیگر منتظر معجزه نماندم؛ نه چون دیگر به معجزه باور نداشتم، بلکه چون فهمیده بودم گاهی بزرگترین تغییر زندگی، نه بازگشت آنچه از دست رفته، بلکه خاموش شدن انتظاری است که سالها ما را به درِ خانهٔ گذشته میخکوب کرده بود. حالا اگر از من بپرسید در کدام روز سقوط کردم، پاسخی نخواهم داشت؛ سقوط من یک روز نبود، رشتهای از روزهای معمولی بود که هرکدام چیزی از من گرفتند، تا سرانجام روزی به آینه نگاه کردم و دیدم از آن آدم رؤیاپرداز، تنها کسی باقی مانده که دیگر از پایان قصه نمیترسد؛ چون مدتهاست که در میانهٔ آن، چیزی درونش پایان یافته است.
337
به یاد سپردن روز فرود آمدن چه سودی دارد، وقتی آسمان در تمام روزهای پس از آن، به همان اندازه دور و زمین به همان اندازه سرد است؟ مگر ایکاروس، پس از سقوط، چیزی جز بالهایی سوخته و حسرت آسمانی که دیگر دستش به آن نمیرسید به یادگار داشت؟ بعضی روزها نه آنقدر شوماند که سزاوار نفرین باشند و نه آنقدر باشکوه که ارزش جاودانه شدن داشته باشند؛ تنها میگذرند، درست مثل هزاران روز دیگر، بیآنکه جهان لحظهای از گردش بازایستد یا حتی بفهمد در گوشهای از آن، کسی از بلندای رؤیاهایش به خاک افتاده است. شاید تلخترین بخش سقوط، نه درد برخورد با زمین، بلکه این حقیقت باشد که آسمان همچنان آبی میماند، خورشید همچنان طلوع میکند و زندگی، بیاعتنا به شکوه ویرانی تو، راه خودش را ادامه میدهد. پس چه اهمیتی دارد روزی را که فرو ریختیم به خاطر بسپاریم، وقتی هیچکس تقویم جهان را به احترام شکست ما ورق نمیزند؟
337
از این روزها بیزارم، از فرداهایی که بیاجازه از راه میرسند و دیروزهایی که حتی با التماس هم بازنمیگردند، از این چرخ بیرحم زمان که آدمی را میان حسرت آنچه گذشت و هراس آنچه خواهد آمد به صلیب میکشد؛ گاهی با خود میاندیشم اگر پایان تمام جادهها به خاکستر ختم میشود، این همه دویدن به کدامین بهار میرسد؟ مگر نه اینکه حتی سیزیف نیز محکوم بود سنگ خویش را تا قله ببرد و دوباره از نو آغاز کند، و مگر نه اینکه ایکاروس با تمام اشتیاقش به آسمان، بهای پرواز را با سقوط پرداخت؟ پس چه رازی در این رنج نهفته است که آدمی را وادار میکند پس از هر غروب، چشمبهراه طلوعی دیگر بماند؟ شاید زندگی همان قصه ناتمام شهرزاد باشد که مرگ را هر شب تا پشت در نگه میداشت تا قصهای دیگر برای گفتن داشته باشد، یا شاید ما همان مسافران گمشدهایم که همچون دانته، برای رسیدن به روشنایی ناچاریم نخست از جنگل تاریک خویش عبور کنیم. من نیز در ژرفای زمستانی که گمان میکردم پایان تمام فصلهاست، میان شاخههای عریان روحم و برفهایی که بر آرزوهایم نشسته بودند، سرانجام رازی را دریافتم که سالها از چشمم پنهان مانده بود؛ هیچ زمستانی آنقدر ابدی نیست که بتواند ریشههای بهار را از یاد جهان ببرد. درون من، جایی دورتر از دسترس اندوه و فراتر از فرمانروایی زمان، تابستانی شکستناپذیر نفس میکشید؛ همان آتشی که پرومته از خدایان ربود و به انسان بخشید، همان نوری که حتی در تاریکترین شبهای جهنم دانته نیز راهی به سوی رهایی میگشود. و آنجا بود که فهمیدم شاید معنای زنده ماندن، نه رسیدن به سرزمینی بیرنج، بلکه آموختن زبان گلهایی باشد که از میان سنگها سر برمیآورند؛ شاید فردا هیچ معجزهای در آستین نداشته باشد و جهان همچنان با همان چهره سرد و بیتفاوتش به استقبالمان بیاید، اما تا وقتی در اعماق این روح خسته، جرقهای از آن تابستان خاموش نشده است، هنوز قصهای باقی مانده که باید روایت شود، هنوز راهی هست که باید پیموده شود و هنوز بهاری هست که هرچند دیر، هرچند پس از هزار زمستان، میتواند از راه برسد.
337
شاید فکر کنی کافی است دوباره کنار هم بنشینیم تا همهچیز مثل قبل شود. اما تو از روزهایی که بر من گذشت خبر نداری؛ از شبهایی که به صبح رسیدند و هیچ جوابی با خودشان نیاوردند، از حرفهایی که بارها در ذهنم گفتم و هرگز به زبان نیاوردم، از امیدهایی که هر بار با کوچکترین نشانهای جان گرفتند و دوباره در سکوت فرو رفتند. تو شاید تنها نبودن مرا دیده باشی، اما من تمام روزهایی را زندگی کردهام که نبودنت در آنها حضور داشت. و میان این دو، فاصلهای است که نمیشود با چند کلمه، چند نگاه یا حتی یک دیدار دوباره پرش کرد. من نمیدانم آن روز چه کسی خواهم بود. نمیدانم هنوز دلم برایت خواهد لرزید یا تنها با لبخندی آرام از کنار گذشته عبور خواهم کرد. نمیدانم اگر دوباره دست روزگار ما را مقابل هم قرار دهد، درونم چیزی برای گفتن باقی مانده است یا نه. فقط میدانم که آدمها همیشه به همان شکلی که در خیالمان نگهشان داشتهایم، به زندگیمان برنمیگردند؛ گاهی آنها برمیگردند، اما ما دیگر همان آدمهایی نیستیم که روزی رفتنشان را باور نمیکردیم. و شاید سرنوشت ما همین باشد؛ رسیدن در روزی که دیگر هیچکداممان برایش عجلهای نداریم، دیدن در لحظهای که دیگر هزار بار در ذهنمان تمرینش نکردهایم، و شنیدن صدایی که روزی آرزوی هر شبمان بود، بیآنکه بدانیم باید از شنیدنش خوشحال باشیم یا برای تمام روزهایی که منتظرش بودیم، اندوهگین شویم. آخر میدانی، بعضی آرزوها وقتی برآورده میشوند، دیگر شبیه آرزو نیستند؛ چون در تمام سالهایی که انتظارشان را کشیدهایم، بخشی از خودمان را جا گذاشتهایم. بخشی که شاید با هیچ بازگشتی دوباره پیدا نشود. پس آری، شاید روزی به هم برسیم؛ اما آیا آن روز، هنوز چیزی از ما باقی مانده که ارزش رسیدن داشته باشد؟
337
به روزی میرسیم که آن روز... روزی که شاید چشمهایمان دوباره میان شلوغی دنیا یکدیگر را پیدا کنند و نگاههایمان درست مثل خیالهای امروزم دور هم بچرخند؛ همان خیالهایی که شبها در سکوت به سراغم میآیند و هزار بار ما را در جایی کنار هم مینشانند که هنوز هیچ فاصلهای میانمان نیست. شاید آن روز روبهروی هم بایستیم، شاید زمان برای چند ثانیه از حرکت بایستد و تمام خاطراتی که سالها زیر خاکستر سکوت پنهان کردهایم، دوباره از جایی درونمان زبانه بکشند. شاید چشمهایت همان حرفهای ناگفته را به یاد بیاورند و من همان آدمی باشم که روزی با شنیدن صدایت دلش گرم میشد، با دیدنت لبخند میزد و از میان تمام اتفاقهای بیاهمیت دنیا، بهانهای برای خوشحال بودن پیدا میکرد. شاید تو منتظر باشی که چیزی بگویم، شاید من هم هزار جمله را در ذهنم مرور کرده باشم، اما درست در همان لحظه، میان ما سکوتی بنشیند که هیچکداممان بلد نباشیم چطور بشکنیمش. اما میدانی، گاهی از خودم میپرسم اگر آن روز واقعاً از راه برسد، اگر تمام این فاصلهها تمام شوند و دنیا برای چند لحظه فرصت دوبارهای به ما بدهد، آیا هنوز هم همهچیز مثل قبل خواهد بود؟ آیا هنوز قلب من با دیدنت همانطور بیقرار میشود؟ آیا هنوز شنیدن اسمت میتواند تمام خستگیهای یک روز طولانی را از شانههایم بردارد؟ آیا هنوز لبخندت برایم شبیه طلوع آفتاب بعد از شبی طولانی خواهد بود، یا آنقدر در تاریکی روزهای بیتو ماندهام که دیگر چشمهایم حتی به روشنایی هم عادت نکنند؟ میترسم آن روز برسد، اما من دیگر آن آدم سابق نباشم. میترسم درست همانجایی که روزی تمام آرزوهایم را در آن خلاصه میکردم، بایستم و ناگهان بفهمم که دیگر چیزی درونم برای خواستن باقی نمانده است. نه اینکه خاطرههایمان را فراموش کرده باشم، نه اینکه تمام آنچه میانمان گذشته بود برایم بیارزش شده باشد؛ نه، بعضی آدمها حتی وقتی از زندگیات میروند، ردشان را جایی عمیقتر از حافظهات جا میگذارند، جایی که نه گذر زمان به آن دسترسی دارد و نه هیچ آدم تازهای میتواند بهآسانی آن را تغییر دهد. اما گاهی آدم آنقدر از انتظار خسته میشود که حتی زیباترین آرزوهایش هم دیگر شوقی در دلش بیدار نمیکنند. مثل پنجرهای که سالها رو به دریا باز بوده، اما بعد از مدتها طوفان، دیگر حتی صدای موجها هم نمیتواند او را به تماشای دریا بکشاند. من از آن روز میترسم که تو برگردی و ببینی هنوز خاطرهای از تو در گوشهای از وجودم زنده است، اما دیگر کسی نیست که بتواند مثل گذشته برایت ذوق کند. کسی که روزی با یک پیام کوتاه تو تا آخر شب لبخند به لب داشت، حالا شاید ساعتها به صفحه گوشی خیره بماند و حتی یادش نیاید زمانی همین انتظار ساده، زیباترین بخش روزهایش بود. من از آن روز میترسم که صدایت را بشنوم و بهجای آن آشوب شیرین قدیمی، تنها آرامشی غریب نصیبم شود؛ آرامشی که نه از رسیدن، بلکه از تمام شدن انتظار آمده باشد. از آن روزی که بفهمم دیگر برای آمدنت لحظهشماری نمیکنم، دیگر در ذهنم گفتوگوهایمان را از نو نمیسازم و دیگر پیش از خواب، آیندهای را تصور نمیکنم که در آن تو هم سهمی از روزهای من داشته باشی. و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه آدم همیشه با رفتن دیگری از دست نمیرود، گاهی خودش هم آرامآرام از میان همان انتظارهای طولانی محو میشود. روزی میرسد که دیگر برای نبودن کسی دلیل نمیتراشد، دیگر از سکوتش هزار معنا بیرون نمیکشد، دیگر هر اتفاق کوچکی را نشانهای از بازگشت نمیداند. فقط زندگی میکند، صبحها از خواب بیدار میشود، روزهایش را میگذراند، میخندد، حرف میزند و حتی گاهی آنقدر عادی به نظر میرسد که هیچکس باور نمیکند زمانی تمام دنیایش در حضور یک نفر خلاصه میشد. اما خودش میداند که چیزی درونش تغییر کرده است؛ چیزی که شاید نتواند اسمش را بگذارد، چیزی شبیه خاموش شدن چراغ خانهای که هنوز پابرجاست، اما دیگر کسی پشت پنجرهاش منتظر نیست. حالا سؤال من از آن روز این است؛ وقتی بالاخره روبهرویم بایستی، وقتی فاصلهای که امروز اینهمه بزرگ به نظر میرسد، به چند قدم بیشتر تبدیل نشود، وقتی چشمهایمان دوباره فرصت پیدا کنند تا حرفهایی را بزنند که زبانهایمان از گفتنشان عاجز ماندهاند، آیا هنوز چیزی برای نجات دادن باقی مانده است؟ آیا میشود به روزهایی برگشت که هنوز دلمان از هم نگرفته بود، که هنوز حرفهایمان رنگ خستگی نداشت، که هنوز برای ماندن هزار دلیل داشتیم و برای رفتن بهانهای نمیساختیم؟ آیا میشود دوباره از همان نقطه آغاز کرد، بیآنکه زخمهای راه را با خودمان بیاوریم؟ یا بعضی فاصلهها حتی وقتی از میان برداشته میشوند، چیزی از خودشان باقی میگذارند که دیگر هیچ نزدیکیای قادر به جبرانش نیست؟ شاید آن روز تو با لبخند نگاهم کنی و انتظار داشته باشی زمان به عقب برگردد.
