ru
Feedback
‌ ‌blue hour !!

‌ ‌blue hour !!

Открыть в Telegram

Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
968
Подписчики
+224 часа
+317 дней
+7630 дней
Архив постов
😭😭😭 من امیدوارم کمی دیر بگذره چون الان شنبه هستیم و من هنوز شروع نکردم؟ جدی سانتا کمکم کنه این هفته بلاک نشم و تندتند بنویسم براتون خوشحالم که از نظرتون ارزشش رو داشته:( تشکر بسیار از شما🫶🏻

=))))) آره پاوین جدی زباله‌ست و دانک از اینجا به بعد قراره یه کمی شخصیت پررنگ‌تری داشته باشه، منتظرش باشید!

فقط دو چپتر مونده تا فصل دو🫪🫪 باورتون می‌شه؟ یعنی من جدی باورم نمی‌شه که اینجای سینرز هستیم... زمانی که داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم برای نوشتن سینرز، حتی فکرش رو هم نمی‌کردم به جایی برسیم که نهایتا نانون بیاد =))) فکر می‌کردم قبلش تسلیم می‌شم و مثلا ریدر پیدا نمی‌کنه داستان و جمع می‌کنم می‌رم

وای دارم آه می‌کشم چون می‌دونی... هیچ‌کدوممون انتظار نداریم اون "من اینجام" به این زودی به جای خالی محافظمون تبدیل بشه، نه؟

=)))) خوشتون اومد؟ باحال‌ترین شخصیت‌های سینرز😂😂😂 آره دست‌سازه =)))) هنرِ بوم در واقع استفاده از گل و گیاه‌ها برای ساختن چنین چیزهاییه

بچه‌ها به‌نظرم باید رابطه برادری پرث و ویلیام رو به خاطرات بسپاریم. براش آماده بشید.

:)))))) می‌دونی ویلیام واقعا سانتا رو با پدرش یکی می‌دونه و مشکل واقعی اینه

آه این نگار که ازش حرف می‌زنید کی هست؟ اگر من دستم بهش برسه چنان بلایی به سرش بیارم آره متأسفانه:)))) نه، افسردگی که هیچ‌وقت نمی‌ره اما زمان‌هایی هست که اینقدر حالت خوبه که فکر می‌کنی خوب شدی جدی، مغزت خودت رو بازی می‌ده و باعث می‌شه احساس کنی اون دوران سختی تموم شده اما بعد یهو با یک اتفاق دوباره میفتی توی همون چاه و می‌فهمی نه، خوب نشدی، الان منتظر اون اتفاق هستیم که بیفته و دوباره پووین رو به تاریکی بکشه

:)))))) پرث زندگی ما کجاست؟ چون دقیقا این جملات رو اگه عمیق‌تر بهشون نگاه کنید معمولا معنای دیگه‌ای براتون پیدا می‌کنن، گاهی همه‌مون توی اون جنگل قرار می‌گیریم و تاریکی‌ای به دنبال ماست که ازش فراری هستیم، اینجور مواقع احتمالا هرچقدر هم که خسته، ناامید و زخمی باشیم، ما هم مثل سانتا دویدن رو انتخاب می‌کنیم چون نمی‌خوایم راحت تسلیم بشیم، ذات جنگجوی ما به این راحتی اجازه تسلیم شدن بهمون رو نمی‌ده اما بعضی وقت‌ها هم گیر میفتی و کاری ازت ساخته نیست، به‌نظر من ایران برای اکثر ماها می‌تونه همین جنگل باشه

انون کله‌ام رو گرفتم و نشستم از دستت این چی بود که گفتی آخه.

وای. و ا ی. و ا ی!

دقیقا... به عجب چیزی اشاره کردی =)) بچه‌ها من عاشق این هستم که هرکدومتون به یک مسئله متفاوت اشاره می‌کنید و داستان رو از دیدگاه متفاوتی می‌بینید پرث آخرین‌بار موقع از دست دادن مادرش ترسیده بود یعنی دقیقا همون موقعی که خودت هم گفتی، می‌ترسید که زندگی‌شون دیگه مثل قبل نشه، برادرش آسیب ببینه یا برای همیشه از همدیگه جدا بشن و شوربختانه همین هم شد و بله گریه‌ش هم برای اولین بار بعد از مدت‌ها بود

:))))) الهی بمیرم... جدی کاش برای پرث بمیرم خوشحالم که ملموس بوده براتون😭 واقعا تلاشم رو کردم که بتونید خوب تصور کنید اون صحنه‌ها رو و شنیدن اینکه موفق شدم واقعا لذت‌بخشه

=)))))) تشیشتحت بعد از ۵ هفته جنگل😭😂

درودددد

ولی اخ از نات هونگ پارت بعد مگه نه؟ نشحشجشجچشنسنسمس کاش روزا زودتر بگذره واقعا نمت دیگه در نهایت ۵ هفته دوری از سینرز خیلی سخت بود برای هممون چه ما که نداشتیمش چه خووت که تو جنگل مونده بودی ولی فاک ارزششو داشت چون یه فاین شت واقعی خوندیم کلی خسته نباشی و ازت ممنونم که بتعث روانپریش تر شدن ما پیشی

سلااااااام حس کسی رو دارم که بعد سال ها و کلی اتفاق به عشقش رسیده=) پررنگ ترین کرکتر این چپتر پرث بود و پناه بر سانتا پرث درحالی جنگید و برای نجات تاتا تلاش کرد که کاملا اگاه بود ازینکه تمام این اتفاقا کار برادرشه تمام ریزه کاری هایی که صحنه های مبارزه پرث داشت انقدر جزیی بود که حس میکردم ایستادم اونجا و فقط میتونم با گریه نگاهش کنم رسما دیگه فقط چندتا خط که خونده میشد نبود یه صحنه زنده و واقعی بود (همیشه سینرز همین شکلی بوده کاملا واقعی) داشتم به این فکر میکردم که پرث چقدر اولین های زیادی رو توی این چپتر تحمل کرد (اولین های بعد از چندین سال فکر کنم البته )اولین باری که ترسید واقعا اونم نه برای خودش براش معشوقش( حس میکنم اخرین بار زمانی خیلی ترسیده بود که پدرش تازه میخواست اون رو پیش پونگساپاک ها بفرسته و پرث ازینکه ویلیام اونجا باشه ترسید و خودش رفت جلو ) اولین باری که گریه کرد و خدای من نمیدونم چجوری بعد از خوندن این لحظه دارم نفس میکشم هنوز و خودمو نکشتم و تاتای داستان ما نمیدونم متوجه میشی یا نه ولی من صدای نفس نفس زدن های ترسیده تاتا رو حس میکردم تاتای ما هنوزم فقط به سبکی قلمو هاش عادت داره و سنگینی شی ای که توی دستشه برای اون و حتی برای ما هم زیادیه "ایستادن ترسناکتر از دویدن با پای زخمی و تحمل درد به‌نظر میرسید." وقتشه بگم ما فقط درباره سانتا که توی جنگل تنهاست صحبت نمیکنیم چون به شخصه من همیشه فکر میکردم ادامه دادن با هر وضعیتی خیلی بهتر از ایستادنه اما در نهایت بعضی وقتا هم همون شکلی که تاتا گیر افتاد زندگی هم مارو گیر میندازه(این وسط بگم پرث از ۸ نفر لیترالی ۶ نفر رو ناک اوت کرد تا تاتا گیر نیوفتا و ما همچین کسی رو نداریم.) ما بعد از کلی خودزنی برای اون دوتا بچه یهو باید اشکامونو پاک میکردیم و برای نوگل های در شرف شکفتن و گربشون لبخند میزدیم=)))))))) همینجا باید به این دوتا تافت میزدیم میرفتیم و بقیه سینرز رو بدون اینا ادامه میدادیم تا توی خوشبختی خودشون غرق باشن اما پتاسفانه دست سرنوشت (نگار) براشون چاله های بزرگتری کشیده. یه سوال اینکه پوپو انرژی نداره سرکار میره نشون میده کم کم اون هیاهول افسردگی داره بر میگرده مگه نه؟ (اصلا مگه هیچوقت واقعا میره که من دارم در مورد برگشتنش میپرسم) ویلیام حتی یه اپسیلون هم به ما اجازه نمیده ازش دفاع کنیم محض رضای خدا یه سر سوزن برای ما جا بزار تا وقتی نگار اسلحه ترور رو بر میداره ازت دفاع کنیم نه اینکه کنارش وایسیم چ ت ه برای واقعی چته همونقدر که است برات مهمه برای اون برادر کله شقت هم سانتا مهمه و تو به جای اینکه یکممممممم، من حتی انتظار مقدار زیادی از درک رو ندارم فقط یکمممم درک کنی دلت میخواد اون پسر رو تا سر حد مرگ شکنجه بدی و گردنش رو زیر پاهات بشکونی؟ چطور برای تو وقتی درباره است میشه ماجرا همه چی اوکیه به پرث پیرسه پیف پیف؟=) (ببخشید خیلی دلم میخواد بنشونمش جلوم و کلی غر بزنم بهش ) و اون شیشه پادزهر؟ برای سانتا بود مگه نه؟ نمیخوام تصور کنم ایندفعه وقتی پرث بعد این ماجرا ویلیام رو ببینه چیکار میکنه من ننیخوام این رابطه برادریشون بیشتر از این خاک بگیره خیلی برای دوتاشون ناراحتم =( ائو روانیه😂😂😂😂😂😂😂 اوه عزیزم رو گقت گوشیو پرت کردم و گفتم سانتارو شکر جمع روانیا کم بود یکی دیگه هم اضافه شد تاره فقط خودش نیست دوست پسرشم کنارشه بعد اخه اون اصلا یه لول دیگست میگه چرا بدون من اومدی خوش‌گذرونی و حتی بحث میکنن سر اینکه کی داستان ارفئوس رو بگه🤣 (#کارزار_بن_خالق_این_کرگتر_ها) و مایع دست ساز بوم بود؟ برای پرثی که توی بیمارستان بیدار شد و اون مهم نیستی که به پوند گفت حقیقت فقط ۵ دقیقا به سقف زل زدم توان ادامه دادن نداشتم و فقط سقفو نگاه کردم پرث قکر کنم خودشم تازه فهمیده چجوری تاتا توی سلول به سلولش نفوذ کرده طوری که هیچی جلوشو نمیگیره حتی اگه پی پوندش ازش بخواد بشینه من توی این پارت پا به پای پرث گریه کردم و ترسیدم، همونقدری که قلب سانتا از شنیدن من اینجام گرم شد قبل منم گرم شد اما به همون اندازه باهاش لرزیدم و وسط گرمای تابستون موقع خوندنش پتو پیچیدم دورم و بالاخره نانون، تسنسنشاشنجشپشجشجش وای من خیلی کنجکاو و منتظرشم تا بدونم چه اتفاقایی میوفته که پای این خوشگل پسر به زندگی محافظ داستان ما باز میشه لطفا سریع تر بریم فصل دو وای همونقدر که برای نانون خوشحال شدم وقتی پاوین رو دیدن قیافم کج شد اکس هایی که همیشه از سطل زباله فرار میکنن تا دوباره یه راهی پیدا کنن. اه بهشون واقعا و مرسی از دانک بابت ری اکشن بسی زیباااا از ویلیام هم ناراحتم در مکرد بیمارستان رفتنش چیزی نمیگم.

😭😭😭😭 قربونت برم وای فصل اول کلا ۲ چپتر دیگه داره:( ممکنه چپتر دومش رو توی دو هفته آپ کنم یعنی مثلا بشه چپتر ۲۰ بخش اول و چپتر ۲۰ بخش دوم چون خیلی طولانیه یا اگر جوری بود که مثلا نشد نصفش کرد، با چند روز تأخیر آپ بشه اما نهایتا دو سه هفته دیگه تمومه:((( وای عزیزم این چه حرفیه😭 قطعا اجازه دارید وقتی برای خودتونه و نمی‌دونم خیلی ذوق کردم از اینکه اینقدر دوستش دارید😭