ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

‌ ‌ 𝘊𝘦𝘭𝘦𝘴𝘵𝘪𝘢𝘭 🆕

‌ ‌ 𝘊𝘦𝘭𝘦𝘴𝘵𝘪𝘢𝘭 🆕

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌Я не держусь за то, что уходит.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
462
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней

Загружаем данные

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
нояб. '26
ноябрь '26
+432
в 28 каналах
октябрь '260
в 95 каналах
Get PRO
сентябрь '260
в 78 каналах
Get PRO
август '26
+31
в 17 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
04 ноября0
Посты канала
sticker.webp0.00 KB

2
پک + کپشن فور کنید و یک پست مشخص کنید فور کنم و توی سه کلمه توصیفش کنم. جوین باش گارنت عزیز چک میشه
72
3
فور کنید و iD بدید تا بگم اگر ذهن شما یک اتاق بود ، چه چیزی درونش پنهان می‌کردید. جوین باش گارنت عزیز چک میشه
115
4
فور کنید به یک نوع حیوان تشبیهتون کنم. جوین باش گارنت عزیز چک میشه
124
5
sticker.webp
36
6
میشه شیش نفرم بیان اینجا رند شیم 🌟🌟
26
7
sticker.webp
38
8
این پیام رو فوروارد کن تا موجودی که در تمام سفرها همراهته رو انتخاب کنم. مثال: اژدها، گرگ سفید، کلاغ سیاه، شاهین، ققنوس، پلنگ سیاه، اسب وحشی و... جوین باشید.
36
9
sticker.webp
35
10
«فور کن» پست مشخص کن رندوم به 3 چنل استارز تقدیم کنم. «LIMIT: BE JOIN»
25
11
sticker.webp
39
12
باعث افتخاره که خوشت اومده
38
13
★#Taehyung •••🪻¤ | More
31
14
+4
Нет текста...
30
15
sticker.webp
22
16
باعث افتخاره که پست هام همیشه مورد پسندت واقع میشن
20
17
eLTyEZODIdutgGFU.mp3
11
18
And suddenly🌟🌟 all the love songs 🗯🗯◾️◾️were about you💫◾️+4
And suddenly🌟🌟 all the love songs 🗯🗯◾️◾️were about you💫◾️
11
19
sticker.webp
16
20
گلخانه در تاریکی فرو نرفته بود؛ تاریکی در آن رشد کرده بود. گنبد عظیم شیشه‌ای تا ارتفاعی غیرقابل‌تصور بالا می‌رفت و تیرهای آهنی سیاه، همچون دنده‌های اسکلت جانوری مدفون، در امتداد سقف به هم می‌رسیدند. مه غلیظی میان گل‌ها پیچیده بود و نور سرد ماه، پشت لایه‌های بخار و شیشهٔ کدر، به رنگ خاکستر درآمده بود. هیچ گوشه‌ای از گلخانه کاملاً دیده نمی‌شد. هر مسیر در فاصله‌ای کوتاه میان برگ‌های عظیم، پیچک‌های خفه‌کننده و گل‌هایی با گلبرگ‌های کبود و سیاه ناپدید می‌شد. در مرکز دایره، به زانو در آمده بود. تنها نقطهٔ خالی در میان آن همه پوشش گیاهی، همان فضای کوچکی بود که او اشغال کرده بود؛ دایره‌ای از سنگ سیاه که هیچ گلی در آن نمی‌رویید. انگار کسی با دقت تمام، گیاهان را از آن قسمت کنار زده بود تا چیزی را در معرض دید قرار دهد یا چیزی را برای تماشا بنشاند. صدای نفس‌هایش در فضای بسته می‌پیچید. هر بار که سرش را می‌چرخاند، احساس می‌کرد گل‌های اطراف اندکی به سمت او خم شده‌اند. گلبرگ‌هایشان در تاریکی باز بودند؛ دهان‌هایی خاموش که هیچ صدایی از آن‌ها بیرون نمی‌آمد. او به نزدیک‌ترین در خیره شد. در انتهای یکی از راهروهای منحنی، پشت ردیفی از سرخس‌های بلند، در شیشه‌ای با قاب آهنی دیده می‌شد. فاصله‌اش چندان زیاد نبود. اگر می‌توانست خودش را بلند کند، اگر پاهایش دوباره فرمان می‌بردند، شاید می‌توانست به آن برسد. دستش را روی زمین گذاشت و برخاست. همان لحظه، صدای بسته‌شدن دری از پشت سرش آمد. آرام. سنگین و به‌طرز غیرممکنی نزدیک. برگشت. هیچ‌کس نبود در عوض، چراغ کوچکی در انتهای گلخانه روشن شده بود؛ چراغی زردرنگ که نورش روی یک صندلی چوبی افتاده بود. صندلی رو به مرکز دایره قرار داشت، درست مقابل او، گویی کسی آن را برای تماشای نمایش آماده کرده بود. مطمئن بود که چند لحظه پیش آنجا چیزی وجود نداشت. صدای چکیدن آب قطع شد. تمام گلخانه یک‌باره ساکت شد؛ نه سکوت معمول شب، بلکه سکوتی چنان کامل که فشارش را در گوش‌هایش احساس کرد. لب‌هایش تکان خوردند، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. بعد، از پشت سرش، صدای کشیده‌شدن صندلی روی سنگ برخاست. او با وحشت برگشت. صندلی هنوز در انتهای گلخانه بود. اما حالا، درست پشت سرش نیز صدای نفس‌کشیدن کسی به گوش می‌رسید. نزدیک. آرام. صبور. جرئت برگشت نداشت. به شیشهٔ روبه‌رو نگاه کرد. تصویر خودش را دید؛ رنگ‌پریده، لرزان، با چشم‌هایی که از وحشت بیش از حد باز مانده بودند. و پشت سر تصویرش، مردی ایستاده بود. بلندقد، پوشیده در پیراهن و شلواری سیاه، با صورتی که در تاریکی محو شده بود. با تمام وجودش چرخید. هیچ‌کس آنجا نبود. اما وقتی دوباره به شیشه نگاه کرد، مرد هنوز در انعکاس ایستاده بود. این بار نزدیک‌تر. لب‌های مرد در تصویر تکان خوردند. او هیچ صدایی نشنید؛ بااین‌حال، جمله را به‌وضوح فهمید: "پیدات کردم" در همان لحظه، تمام گل‌های گلخانه با هم بسته شدند. نه یکی پس از دیگری؛ نه در واکنش به باد. همه، در یک لحظه. صدای بسته‌شدن گلبرگ‌ها مانند هزاران انگشت بود که هم‌زمان مشت می‌شدند. تاریکی بر فضای میان آن‌ها فرو افتاد و چراغ انتهای راهرو خاموش شد. در سیاهی مطلق تنها ماند چند ثانیه گذشت. سپس صدای قدم‌هایی روی سنگ پیچید؛ آهسته، منظم و بی‌شتاب. کسی در گلخانه راه می‌رفت. نمی‌توانست او را ببیند، اما از روی صدا می‌فهمید که به مرکز دایره نزدیک می‌شود. قدم‌ها در فاصله‌ای ثابت متوقف شدند. درست روبه‌رویش سکوت برگشت. و آن‌گاه صدایی آرام از دل تاریکی برخاست:
12