𝘊𝘦𝘭𝘦𝘴𝘵𝘪𝘢𝘭 🆕
Ir al canal en Telegram
Я не держусь за то, что уходит.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
462
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Cargando datos
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
noviembre '26nov '26
noviembre '26
+432
en 28 canales
octubre '260
en 95 canales
Get PRO
septiembre '260
en 78 canales
Get PRO
agosto '26
+31
en 17 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 04 noviembre | 0 |
Publicaciones del Canal
| 2 | پک + کپشن فور کنید و یک پست مشخص کنید فور کنم و توی سه کلمه توصیفش کنم.
جوین باش گارنت عزیز چک میشه | 72 |
| 3 | فور کنید و iD بدید تا بگم اگر ذهن شما یک اتاق بود ، چه چیزی درونش پنهان میکردید.
جوین باش گارنت عزیز چک میشه | 115 |
| 4 | فور کنید به یک نوع حیوان تشبیهتون کنم.
جوین باش گارنت عزیز چک میشه | 124 |
| 5 | sticker.webp | 36 |
| 6 | میشه شیش نفرم بیان اینجا رند شیم 🌟🌟 | 26 |
| 7 | sticker.webp | 38 |
| 8 | این پیام رو فوروارد کن تا موجودی که در تمام سفرها همراهته رو انتخاب کنم.
مثال: اژدها، گرگ سفید، کلاغ سیاه، شاهین، ققنوس، پلنگ سیاه، اسب وحشی و...
جوین باشید. | 36 |
| 9 | sticker.webp | 35 |
| 10 | «فور کن»
پست مشخص کن رندوم به 3 چنل استارز تقدیم کنم.
«LIMIT: BE JOIN» | 25 |
| 11 | sticker.webp | 39 |
| 12 | باعث افتخاره که خوشت اومده | 38 |
| 13 | ★#Taehyung •••🪻¤ | More | 31 |
| 14 | Sin texto... | 30 |
| 15 | sticker.webp | 22 |
| 16 | باعث افتخاره که پست هام همیشه مورد پسندت واقع میشن | 20 |
| 17 | eLTyEZODIdutgGFU.mp3 | 11 |
| 18 | And suddenly🌟🌟 all the love songs 🗯🗯◾️◾️were about you💫◾️ | 11 |
| 19 | sticker.webp | 16 |
| 20 | گلخانه در تاریکی فرو نرفته بود؛ تاریکی در آن رشد کرده بود.
گنبد عظیم شیشهای تا ارتفاعی غیرقابلتصور بالا میرفت و تیرهای آهنی سیاه، همچون دندههای اسکلت جانوری مدفون، در امتداد سقف به هم میرسیدند. مه غلیظی میان گلها پیچیده بود و نور سرد ماه، پشت لایههای بخار و شیشهٔ کدر، به رنگ خاکستر درآمده بود. هیچ گوشهای از گلخانه کاملاً دیده نمیشد. هر مسیر در فاصلهای کوتاه میان برگهای عظیم، پیچکهای خفهکننده و گلهایی با گلبرگهای کبود و سیاه ناپدید میشد.
در مرکز دایره، به زانو در آمده بود.
تنها نقطهٔ خالی در میان آن همه پوشش گیاهی، همان فضای کوچکی بود که او اشغال کرده بود؛ دایرهای از سنگ سیاه که هیچ گلی در آن نمیرویید. انگار کسی با دقت تمام، گیاهان را از آن قسمت کنار زده بود تا چیزی را در معرض دید قرار دهد یا چیزی را برای تماشا بنشاند.
صدای نفسهایش در فضای بسته میپیچید. هر بار که سرش را میچرخاند، احساس میکرد گلهای اطراف اندکی به سمت او خم شدهاند. گلبرگهایشان در تاریکی باز بودند؛ دهانهایی خاموش که هیچ صدایی از آنها بیرون نمیآمد.
او به نزدیکترین در خیره شد.
در انتهای یکی از راهروهای منحنی، پشت ردیفی از سرخسهای بلند، در شیشهای با قاب آهنی دیده میشد. فاصلهاش چندان زیاد نبود. اگر میتوانست خودش را بلند کند، اگر پاهایش دوباره فرمان میبردند، شاید میتوانست به آن برسد.
دستش را روی زمین گذاشت و برخاست.
همان لحظه، صدای بستهشدن دری از پشت سرش آمد.
آرام. سنگین و بهطرز غیرممکنی نزدیک.
برگشت. هیچکس نبود
در عوض، چراغ کوچکی در انتهای گلخانه روشن شده بود؛ چراغی زردرنگ که نورش روی یک صندلی چوبی افتاده بود. صندلی رو به مرکز دایره قرار داشت، درست مقابل او، گویی کسی آن را برای تماشای نمایش آماده کرده بود.
مطمئن بود که چند لحظه پیش آنجا چیزی وجود نداشت.
صدای چکیدن آب قطع شد. تمام گلخانه یکباره ساکت شد؛ نه سکوت معمول شب، بلکه سکوتی چنان کامل که فشارش را در گوشهایش احساس کرد. لبهایش تکان خوردند، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد.
بعد، از پشت سرش، صدای کشیدهشدن صندلی روی سنگ برخاست.
او با وحشت برگشت. صندلی هنوز در انتهای گلخانه بود. اما حالا، درست پشت سرش نیز صدای نفسکشیدن کسی به گوش میرسید.
نزدیک. آرام. صبور.
جرئت برگشت نداشت.
به شیشهٔ روبهرو نگاه کرد. تصویر خودش را دید؛ رنگپریده، لرزان، با چشمهایی که از وحشت بیش از حد باز مانده بودند.
و پشت سر تصویرش، مردی ایستاده بود.
بلندقد، پوشیده در پیراهن و شلواری سیاه، با صورتی که در تاریکی محو شده بود.
با تمام وجودش چرخید. هیچکس آنجا نبود.
اما وقتی دوباره به شیشه نگاه کرد، مرد هنوز در انعکاس ایستاده بود. این بار نزدیکتر.
لبهای مرد در تصویر تکان خوردند.
او هیچ صدایی نشنید؛ بااینحال، جمله را بهوضوح فهمید:
"پیدات کردم"
در همان لحظه، تمام گلهای گلخانه با هم بسته شدند.
نه یکی پس از دیگری؛ نه در واکنش به باد.
همه، در یک لحظه. صدای بستهشدن گلبرگها مانند هزاران انگشت بود که همزمان مشت میشدند. تاریکی بر فضای میان آنها فرو افتاد و چراغ انتهای راهرو خاموش شد.
در سیاهی مطلق تنها ماند چند ثانیه گذشت.
سپس صدای قدمهایی روی سنگ پیچید؛ آهسته، منظم و بیشتاب. کسی در گلخانه راه میرفت.
نمیتوانست او را ببیند، اما از روی صدا میفهمید که به مرکز دایره نزدیک میشود. قدمها در فاصلهای ثابت متوقف شدند. درست روبهرویش
سکوت برگشت.
و آنگاه صدایی آرام از دل تاریکی برخاست: | 12 |
