میخواهم زنده بمانم
Открыть в Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
546
Подписчики
+424 часа
+87 дней
+10830 дней
Архив постов
Repost from مثلاً روانشناسم!
نوشته: مرا ببین که ایستادهام، پس از تمام رنجها، چونان جوانه در بهار. مرا ببین هنوز هم جسور، مرا ببین هنوز هم برقرار...
گفتم: راستش من یه مدته انقدر حالم بده، که نای هیچی رو ندارم. نه برای رفتن دنبال آدمها، نه حتی تلاش کردن برای بودنشون، نه حتی برام مهمه دیگه در موردم چی فکر میکنن و... آدم ناراحت میشه، اما خب ترجیح دادم همون جون باقی مونده رو صرف نگهداشتن خودم بکنم. و تو تمامِ زندگیای که پشت سر گذاشتم، اولین باره این حال رو دارم تجربه میکنم.
Repost from والس هانیه 🍂
امیدوارم حرف بزرگ آقای سریال شهرزاد درست نباشه که میگفت: «دل آدم یمین میره، زندگی یسار. هیچوقت هم به هم نمیرسن.»
Repost from N/a
بهنظرم ساعت که از یه جایی میگذره، غم میاد کنار دستت میشینه؛
همون غمی که تمام روز لابهلای شلوغیها گمش کرده بودی،
شب که میرسه پیدات میکنه و یادت میاندازه هنوز چیزهایی هست که ازشون عبور نکردی.
خدایا! من قدم آخرم رو برداشتم.
ده قدم زیاده. فقط، امیدِ خفتهای که خودت دوباره چراغش رو روشن کردی نذار خاموش بشه.
Repost from N/a
فور کنید به قشنگ ترین پستتون از نظر خودم استار بدم.
البته که همه پستاتون قشنگه
یه جوری میزان پرایوت شیرهای پستهام بالاست، که حس میکنم اینجا رو به چشم آرشیو و منبع تغذیه برای کانالهاتون میبینید. :>>>>>
_تو چی میدونی از من آخه؟
+من میدونم وقتی عصبانیی یا یه چیزی میره رو مخت، دستاتو اینجوری به همدیگه میمالی.
وقتی میری تو فکر یه گوشه رو نگاه میکنی، خیره میشی بدون اینکه پلک بزنی. چایتو کمرنگ میخوری، روزی سه لیوان سر ساعت های مشخص.
با کارکنهای بیمارستان خیلی گرم نمیگیری. بعضی روزها دو شیفت وایمیستی.
خونهات درکه است، تنها زندگی میکنی.
دوست داری وقتی کسی حواسش نیست سوت بزنی. دوست داری وقتی راه میری پاتو بذاری وسط موزاییکا.
نخکش شدن لباسهای مردم میره رو مخت، وسواست میگیره ولی به روی خودت نمیاری که فکر نکنن دیوونهای.
وقتی لبخند میزنی یه چال خوشگل میفته اینجای لبت که تو حالت عادی نیست. وقتی هم از یه چیزی خوشت میاد، ناخودآگاه ناخناتو میجوی. یه مشکلی هم داری که نمیدونم چیه، ولی میدونم نباید پیرمرد سکتهای بهت نشون بدن.
📽میخواهم زنده بمانم
Repost from N/a
درست مثل یه آدم سردرگم، نمیدونم درست و غلط چیه. تو ذهنم کلی سؤاله. کلی سؤال که نمیتونم جوابی براشون پیدا کنم. من حتی نمیدونم باید چیکار کنم. انگار ذهنم فلج شده.
تو مسئول برگردوندن چیزهای از دست رفته نیستی. هر چیزی که تو مسیر رفتن قرار گرفت، بذار راهش رو طی کنه و بگذره. دردناکه اما، هیچ چیز توی زندگی دائمی و همیشگی نیست.
Repost from مثلاً روانشناسم!
یکی از تجربههای بزرگم این بوده که بیش از اندازه نباش. در کار، در رابطه، در خانواده. بیش از اندازه بودن خودت رو میسوزونه اما چیزی رو پرورش نمیده. اون فرد قدرش رو نمیدونه و تو هدر میری.
-Imanoelxii
چیه این شب؟! نشستی داری کارهاتو انجام میدی، یهو یه فکر یا حس از ناکجا مچ پاتو میگیره و میکشدت پایین. و هرچقدر هم که دست و پا بزنی، نمیتونی جلوی غرق شدنت رو بگیری.
