ru
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

Открыть в Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
549
Подписчики
Нет данных24 часа
+77 дней
+10330 дней
Архив постов
توانِ ماورائی شما اینه که هاله‌ی اطرافِ آدم‌ها که شامل تمام ویژگی‌هاشون هست رو می‌‌تونی ببینی‌

یه چالش کوچولوی آخر شبی باز بریم؟ این پیامو فوروارد کنید کانالتون، با توجه به حسی که ازتون می‌گیرم بگم توانایی ماورائی شما چیه؟!

من این روزا خیلی به یه معجزه نیاز دارم، وقت‌هایی که از خودم ناامید می‌شم، یادم میاد کلی آدمِ قشنگ هستن که انتخاب کردن اینجاد کنار من باشن و دلم گرم می‌شه. لطفا برام دعا کنید بیام با ذوق بهتون بگم شد اونی که می‌خواستم. ✨🤍

Repost from نیل‌سآ🪁
کاش یک‌جایی از قرن نوزدهم به دنیا میومدم؛ نامه می‌نوشتم، پنجره باز می‌کردم و خیره به جاده، برای رسیدنِ جواب، سه ماه صبر می‌کردم. البته با شناختی که از خودم دارم، روز سوم نامه‌ی دوم رو می‌فرستادم: ببخشید، نامه‌ی قبلی به دستتون رسید؟

آدم گاهی یه حرفی رو همون موقع باید بگه. نه چون بعداً دیگه معنی نداره؛ چون حسی که پشتشه، ممکنه دیگه همون حس نباشه. یه وقت‌هایی هنوز دلت می‌خواد چیزی رو تعریف کنی، هنوز ذوقت تازه‌ست، هنوز ناراحتی‌ت تازه‌ست، هنوز چیزی توی دلت هست که می‌خوای طرف مقابل بدونه. زمان که می‌گذره، حرف هنوز می‌تونه گفته بشه، اما شاید دیگه اون چیزی نباشه که اون روز دلت می‌خواست بگی. چیزی که دیر گفته می‌شه، بیشتر شبیه خاطره‌ی یه حسه تا خودِ اون حس.

یا یاور همیشه مومن هم پیدا نشد که تو حرم چشم‌های نازمون نذرشو ادا کنه.

آرزوهامو برای خاطراتم دوره کردم کجای خاطره باید پی آرزوم بگردم؟

شاید معنی زندگی، همین دوام آوردن بوده.

به قول افشین یدالهی: آخر قصه‌امه اما قصه‌ی آخرم این نیست آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست

«کاش روی پیشونی آدمایی که دارن زیر بار غصه‌هاشون له میشن. یه چیزی نوشته بود تا بقیه کمی مراعاتشون رو می‌کردن...! مثلا نوشته بود: این آقا دارد از صدمین جایی که فرم پر کرده و استخدام نشده برمی‌گردد، این خانم سال‌هاست بغل نشده، این آقا را دارند می‌گذارند خانه‌ی سالمندان، این خانم مادرش مریضی صعب‌العلاج دارد، این آقا قول داده تابستان برای پسرش دوچرخه بخرد ولی پول ندارد، این خانم تا حالا کسی عاشقش نشده، این آقا خیلی حالش بد است و اگر یقه‌اش را بگیرید امشب خودش را می‌کشد، این آدم شکستنی‌ست...»

اینکه توی خوابم زنگ می‌زنم از عادل فردوسی پور برای کارهام مشورت می‌گیرم، نشون می‌ده مغزم چقدر می‌تونه خلاق باشه. البته در مواقع پر تنش:>>>>

لازم نیست فقط موفقیت‌های بزرگت رو ارزشمند بدونی. دووم آوردنت، دوباره بلند شدنت و ادامه دادنت هم موفقیت محسوب می‌شن. به خودت افتخار کن برای جنگ‌هایی که کسی ندید، زخم‌هایی که خودت تنهایی پانسمان کردی، و برای ادامه دادنت. تو حق داری به خودت افتخار کنی.

گفت: چرا اینطوری؟ هم بدنت نابود می‌شه، هم چند صباحِ باز باید بری سرکار و سختت می‌شه. گفتم: چی‌ بگم؟! فعلا زورم به خودم رسیده. تلافیِ همه چیو سر خودم و خوابم درمیارم.

این‌که بعضی آدم‌ها خبر دارن چی تو رو ناراحت می‌کنه و با این حال می‌رن همون کار رو انجام می‌دن، از خود اون کاری که انجام می‌دن بیشتر درد داره.

_: ترس می‌تواند موجب کوری شود +: حرف از این درست‌تر نمی‌شود، هرگز نمی‌شود، پیش از لحظه‌ای که کور شدیم کور بودیم، ترس کورمان می‌کند، ترس ما را کور نگه می‌دارد.
[کوری، ژوزه ساراماگو، علی غبرائی]

روز اول سخته، روز دوم سخته، روز سوم سخته، هفتهٔ اول سخته، ماه اول سخته؛ اما یه جایی می‌رسه که می‌بینی چیزی که اولش هر روز باید خودت رو مجبور به انجامش می‌کردی، کم‌کم می‌شه بخشی از زندگیت. فقط انقدر ادامه بده تا به اون روز برسی.

راستش من می‌ترسم. می‌ترسم از اینکه تهش صدای توی ذهنم بگه: این همه دویدی که تهش به چی برسی؟ به هیچی؟!

Repost from N/a
آفتاب دم غروب چیز قشنگیه، اینطور فکر نمی‌کنید؟ نمی‌دونم چطور بعضی‌ها خوششون نمیاد، ولی وقتی دست‌هات رو تکون می‌دی و نور روی بدنت حرکت می‌کنه خیلی جالبه وقتی یه باریکه نور میوفته روی موهات و رنگشون روشن‌تر می‌شه، روی لیوان، یا مثلا صورت آدمی که روبه‌روت نشسته‌... اینجوری‌ام که طرف رو مجبور می‌کنم تکون نخوره تا از اون قسمت صورتش عکس بگیرم نمی‌دونم شما هم همینقدر مجذوب نور خورشیدِ درحال غروب هستید، یا فقط منم که مثل بچه‌ها باهاش ذوق می‌کنم در هر صورت خوشحالم که زنده‌ام و می‌تونم جزئیات رو حس کنم، و امیدوارم که هیچ‌وقت نسبت به قشنگی‌های زندگی بی‌حس نشم.