میخواهم زنده بمانم
Открыть в Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
549
Подписчики
-224 часа
+77 дней
+8230 дней
Архив постов
باد میوزد تا دل داغ دارم را تسلی دهد. فصل گذرمیکند و من نگرانم عطر تو هنوز در آخرین شب بهاری همراه با گلبرگ ها(در آسمان) رها میشود. آیا اکنون خواهی آمد؟ دلهره دارم... باد میوزد تا دل داغدارم را تسلی دهد. فصل گذر میکند و من نگرانم. شب پایانی بهار همچون شکوفه ها در بیپناهی به زمین میافتد. آیا اکنون خواهی آمد؟ دلهره دارم... ابرها با کلماتشان سعی دارند یک چیز را بگویند: که او تو را فراموش کرده است... و این انتظار بیفایده است، همچون نخ نازکی که در میان دو عاشق وجود دارد. صدها گل در میان باد میرقصند. آیا اکنون خواهی آمد؟ دلهره دارم...
بعضی وقتها دلم برای خودِ گذشتهام تنگ میشه. برای آهنگهایی که روزی پناهم بودن، برای ذوقهایی که روزی امیدم بودن برای ایستادن و ادامه دادن، حتی برای رنجهایی که کشیدم دلتنگ میشم. اما نه دیگه مسیری به گذشته هست، و نه اون دلگرمیها قدرت اینو دارن که تسکین من باشن در برابر رنجِ اکنون و ابهامِ آینده.
ولی میدونی، آدم گاهی خسته میشه از این لنگ در هوا ادامه دادن و پیش رفتنها.
[دستنویسهای من؛ بامداد چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵]
یه روز ازش پرسیدم: روزی که برای اولین بار من رو دیدی رو به خاطر داری؟
جواب داد: واضحا اون روز رو یادمه. اون روز یه چیز خیلی خاص شنیدم.
ازش پرسیدم: چی شنیدی؟
گفت: صدای گلی که در بهار شکوفه میده رو شنیدی؟ اون رو، تونستم اون صدای خاص رو بشنوم.
📽my dearest
Repost from کُنجی در هیاهوی زمان
شاید یکی از دلایل سخت بودنِ دوست داشتن، نوشتن یا حتی خودِ خودت بودن، اینه که هیچکدومشون بدون آسیبپذیر شدن اتفاق نمیافتن. هر بار که چیزی از درونت رو به دنیا نشون میدی، این احتمال هم هست که دیگران ببیننش، قضاوتش کنن، یا حتی مسخرهش کنن. اما اگر فقط از ترسِ این احتمالها عقب بکشی، کمکم خودت رو از تجربه کردن محروم میکنی؛ و شاید بزرگترین چیزی که از دست میره، خودِ تو باشی.
آنقدر که رنج های مشترک، آدم ها را به هم نزدیک میکند، شادی های مشترک نمیکنند. و این حرف، در ستایشِ رنج نیست،
در ستایشِ نزدیکی های ناب و نادر است.
_ابراهیم سلطانی
نیازمند حریف نکته سنجیام که به قول بیدل دهلوی، سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد.
Repost from رها میانِ زمان
همیشه شیفتهی آن چیزی بودهام که فراتر از ظاهر جریان دارد؛ چه در وجود آدمها، چه در روحِ طبیعت.
لطفا با جزئیات از روزت با من حرف بزن. مثلا بگو چایت رو با شیرینی خوردی یا نبات. از آدمهایی که تو مسیرِ خونه تا محل کارت دیدی. از جملهای که توی کتابت خوندی و زیرش خط کشیدی. نمی دونم از هرچیزی که به نظر کوچیک و ساده میاد. من دلبستهی اتفاقهای کوچیکیام که میونشون جریان زندگی رو میشه حس کرد.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
گاهیاوقاتم تن به گناه میدی چون باور داری هیچ رنجی بالاتر از بیگناه محکومشدن و مُردن نیست.
چه خندهات میونِ فالِ قهوههام قشنگه...
[اولین تمرینِ بداهه خوانی؛
یکشنبه ۷ تیر ماه ۱۴۰۵؛
چندان رضایت بخش نبود، صرفا چون دوستش دارم خوندم، لطفا شماهم دوستش داشته باشید]
