Anliliy اساطیر ایـران و
Открыть в Telegram
زادهی خـاک و خورشــید 🌞 دانشجوی هوافضا و دلدادهی ایران «سپیدهدم خرافه نیست، ایمان داشته باش.» message: @Anliliybot .. ̥✿ یه گپ کوچیک دورهمی برای اینجا https://t.me/+POztvByvTBplMWFk
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 105
Подписчики
+4424 часа
+627 дней
+16630 дней
Архив постов
حالا چیشد که به برگوشهای کوچولو گفتن گلیمگوش؟
در طی گذر زمان این واژه رو زبونها افتاد و علتش همون بود که حین خواب یه از گوشهاشون به عنوان لحاف و تشک استفاده میکردن. نامهای دیگهای هم داشتن مثل گوشوران، و بزرگگوشان و گوشبستران. فردوسی تو شاهنامه و بخش اسکندریه، اونارو گوشبستر صدا کرده. بخونیم:
در شاهنامه وقتی اسکندر از خاور به باختر حرکت کرد:به ره بر یکی شارستان دید پاک / که نگذشت گویی برو باد و خاک
ساکنان اون دیار به پیشواز اسکندر اومدن و اسکندر هم باهاشون خوشوبش کرد؛ سپس از شگفتیهای سرزمینشون پرسید:بپرسید کایدر چه باشد شگفت / گزان برتر اندازه نتوان گرفت؟
اونا به اسکندر پاسخ میدن که در اون سرزمین از موجوداتی به نام یأجوج و مأجوج در رنج و سختی هستن:ازین کوه سر تا به ابر اندرون / دل ما پر از رنج و درد است و خون ز چیزی که ما را پیوتاب نیست / ز یأجوج و مأجوجمان خوابنیست
سپس ظاهر اندام و و کارهای یأجوج و مأجوج رو توصیف میکنن:همه رویهاشان چو روی هیون / زبانها سیه، دیدههاشان چو خون سیهروی و دندانها چون گراز / که یارد شدن نزد ایشان فراز؟ همه تن پر از موی و موی همچو نیل / بر و سینه و گوشهاشان چو پیل بخسپند و یکی گوش بستر کنند / دگر بر تن خویش چادر کنند
از اسکندر میخوان برای مشکلاتشون چاره پیدا کنه و اسکندر به ساختن سد و نابودی یأجوج و مأجوج کمک میکنه.• در جای دیگهای از پادشاهی اسکندر در شاهنامه، یه مرد گلیمگوش از وضعیت شهر استخوانی برای اسکندر توضیح میده. و میگه:
شهر استخوانی در آن سوی دریاست که بناهای آن را با استخوان پوشاندهاند و بر ایوانهای ساختمانهایش نقشهایی از افراسیاب و کیخسرو نگاشتهاند.بعد به خواست اسکندر به اون شهر میره و گروهی از پیران و جوانان اونجا رو با جامها و تاجهای گوهری میاره پیش اسکندر. در اینجا هم این گلیمگوش میگه من گوشبسترم؛ نام زیاد داشتن دیگه.
پدید آمد از دور مردی سترگ / پر از موی و با گوشهای بزرگ
تنش زیر موی اندرون همچو نیل / دو گوشش به کردار دو گوش پیلاسکندر میپرسه اسمت چیه و این جونور انساننما میگه:
بدو گفت شاها مرا باب و مام / همان گوشبستر نهادهاست نامیعنی بابا و مامانم اسممو گوشبستر گذاشتن. 🫠 یاجوج و ماجوج تو قران و اسلام و... شباهت بسیاری با این گلیمگوشها دارن. و بیشتر پژوهشها هم اونارو یکی میدونن. که حالا میشه دربارهش بحث کرد. در تاریخ طبری اینطور اومده که:
«و بالای این یاجوج و ماجوج یک گز باشد و دو گوش دارند چند گوش پیلان، فراخ و بزرگ. و یک گوش در زیر اوگنند و یکی بر پشت... » طبری ۱۳۲۰ : ۱۹۵
حالا این برگوش و برچشم اصلا یعنی چی؟
دوتا ایده براش هست، نخست اینکه «بر» به معنای برآمده باشه و برچشم یعنی چشمهای برآمده، و برگوش هم همینطور.
و دوم اینه که «برگگوش» و «برگچشم» بودن و در گویش یکی از گافها افتاده، و برگ اینجا به بزرگی و پهن بودن چشم و گوششون دلالت داره.
یه افسانه دیگه هست از درخت آسوریک که حتما قراره براتون بگم، اما فعلا فقط اشاره کنم که اونجا اینطور از شکل برگوشها گفته شده:
«مردمانی نه از یک نژاد که بیمانند در سراسر بوم یک وجبی و برچشم که چشمشان برآمده است. سرشان به سگ ماند و ابروگشان(ابروهاشون) ماند به مردمان که برگ درخت خورند و از بز شیر دوشند هم این مردمانی را زندگی از من است»اینها جونورای ریزهمیزه یکوجبی، با چشمای بزرگ، ابروهایی شبیهانسان، گوشهایی به بزرگی گوش فیل و سری کوچیک با پوست چروک شبیه سگ بودن. گوشهاشون انقدر پهن و بزرگ بود که حین خوابیدن، یه گوش رو به عنوان تشک پهن میکردن، روش دراز میکشیدن و از گوش دومشون به عنوان پتو استفاده میکردن. در شاهنامه هم ازشون گفته شده، ولی فعلا اینارو بخونیم:
ز برگوش تا شاه مازندران رهی زشت و فرسنگهای گران در داستانپادشاهی کیکاووس، اینجا منظور محل زندگی برگوشهاست.
ز برگوش و سگسار مازندران کس آریم با گرزهای گران در داستان خاقان چین و باز هم به معنای محل زندگی برگوشهادر متنهای عجایبنگاری دورهاسلامی مثل کتاب طوسی یا القزوینی، دربارهی محل زندگی برگوشها اینطور گفته شده:
آنها در جزایر دورافتاده در دریاهای شرقی (نزدیک به چین یا هند) زندگی میکردند. از میوههای درختان جنگلی تغذیه میکردند و با دیدن انسانهای غریبه سریعاً در میان پوشش گیاهی پنهان میشدند.
همونطور که اینجا گفتیم، جادوگران و پریان و دیوان و انواع جانوران شگفتانگیز تو اقلیمهای دیگه زندگی میکردن.
یکی از این جانوران «گلیمگوشها» بودن؛ و داستان امروز، دربارهی گلیمگوشهاست.
پیش از ادامه بگم که گلیمگوش در ادبیات بعدی یه نام شد، و نام نخستین این جانور برگوش یا ورگوش بود.در این پست براتون تعریف کردم که چطور از کیومرث، مشی و مشیانه، و از این دو چندین جفت نر و ماده به دنیا اومدن. و همچنین گفتیم که جفت هفتم سیامک و نشاگ بودن، که نژاد آدمیان و سپس ایرانیان از اونها بود. اما شش جفت از این بچهها، انسان نبودن، بلکه جانورانی بودن که ساختار بدنی متفاوتی داشتن. از بندهش بخونیم:
«از مشی و مشیانه پانزده تیره پدید آمد که همه بر جفت بودند... نه تیره از ایشان بگذشتند، بر زمین بشدند، بر کشور خونیرس بنشستند؛ و شش تیره دیگر به دیگر کشورها بشدند... از آنان است برگوش و برچشم و سگسار و دوالپای و آنان که بال چون مرغان دارند و آنان که در آب زیانند...»در کتاب یادگار جاماسپ هم نام این جونور اومده، ببینیم:
« گشتاسپشاه پرسید که بوم و زمین ایشان، ورچشمان و ورگوشان، دوالپایان و سگسران چگونه است؟ به نیمی اورمزدی باشند یا به نیمی اهریمنی؟»
میخوام از یکی از جانوران افسانهای ایران بنویسم.
شاید ادامهاش دادم و شاید نه، اگه ادامهدار بود و نوبت به جانوران دیگه هم رسید، یه هشتگ براش میذاریم✨
زن در آیینهی ایـــران باستـان | فصل اشکانیان
بخش سیوشش: زنان اشکانی از دید رومیها!تا اینجای فصل، هر بار سراغ یه زن خاص رفتیم. اینبار میخوایم خودِ عینک راویان رو بررسی کنیم؛ همونطور که تو فصل هخامنشیان هم چند بار دیدیم، مورخان یونانی-رومی همیشه راوی بیطرفی برای دربار ایران نبودن.
روایت رسمی رومیها؛ حرمسرای بسته و پنهان 🏛️
مهمترین منبع رومی دربارهی زنان درباری اشکانی، مورخی به اسم یوستینوس هست. طبق نوشتهی اون، هر مرد اشکانی چند همسر داشت و اونها رو کاملاً از تماس با غریبهها، جز خویشاوندان و خواجهها، دور نگه میداشت. پلوتارک هم دربارهی سورنا، همون سردار معروفی که کراسوس رومی رو تو نبرد کارهه شکست داد، مینویسه که کاروان اون شامل هزار شتر برای بار و دویست ارابه فقط برای صیغههاش بود. اینجور توصیفها، دقیقاً همون تصویری رو میسازن که رومیها همیشه از «شرق» میخواستن؛ یه دنیای پر از تجمل، حرمسرا و زنهای پنهان از چشم عموم.
اما شواهد واقعی چی میگن؟ 🧐
یه پژوهش مهم با بررسی دو پارچمن یونانی از اورامان در غرب ایران نشون میده که در طول فقط ۱۵۰ سال، دستکم ۱۴ ملکهی اشکانی مختلف، که در روایت رومیها نیومدن، در همین اسناد رسمی و تاریخگذاریهای اداری ثبت شدن. یعنی زنانی که برای مورخان رومی اونقدر بیاهمیت بودن که حتی اسمشونو نیارن، برای خودِ دیوانسالاری اشکانی، بهقدر کافی مهم بودن که در اسناد رسمی و تاریخگذاری قراردادها ثبت بشن. تصاویر باستانشناسی نشون میدن زنان درباری در ضیافتهای رسمی بهعنوان نوازنده و رقصنده حضور داشتن؛ یعنی «انزوای کامل» که یوستینوس ادعا میکنه، حتی با شواهد تصویری همون دوره هم جور درنمیاد.
ملکهای که با کلاهخود به روم رفت، نه با روبند
یکی از قشنگترین لحظاتی که این تناقض رو نشون میده، مربوط به سفر تیرداد پادشاه ارمنستان تحتحمایت اشکانی، به روم در دورهی نرون هست. طبق روایت کاسیوس دیو، همسر تیرداد کنار شوهرش سوار بر اسب حرکت میکرد و بهجای روبند معمول زنانه، کلاهخود به سر داشت؛ صحنهای که رومیان رو عمیقاً تحت تاثیر قرار داد. این دقیقاً برعکس تصویر «زن پنهان از چشم غریبهها» بود که یوستینوس ترسیم کرده بود
استقلال مالی؛ میراثی که ادامه پیدا کرد💰
پژوهشگران امروزی حدس میزنن که زنان درباری اشکانی، درست مثل نسلهای قبل و بعدشون (زنان هخامنشی و ساسانی)، میتونستن ملک، زمین و کارگاههای تولیدی مستقل داشته باشن و مدیریتشون کنن؛ یعنی همون الگوی استقلال مالی که تو کل این مجموعه بارها دیدیم، بهاحتمال زیاد در دورهی اشکانی هم قطع نشده بود؛ فقط اسنادش بهاندازهی هخامنشیان یا حتی سلوکیان بهجا نمونده.چرا باید همیشه دو منبع رو کنار هم بذاریم؟ داستان زنان اشکانی از دید رومیها، یه درس تکرارشونده از کل این مجموعهست. وقتی تنها منبعمون، نگاه یه امپراتوری رقیب، «روم» به دشمنش، «پارت» باشه، تصویر همیشه بهسمت کلیشههای آماده مثل حرمسرا، انزوا، تجمل بیحدوحصر و... میل میکنه. اما هر بار که سند مستقلتری پیدا میشه، اون کلیشه ترک برمیداره. با این پست، دیدگاه دو طرفه از منابع این فصل رو کامل کردیم.✨ - منابع این بخش برای مطالعهی بیشتر
دانشنامه ایرانیکا - مدخل «Harem i. In Ancient Iran» پژوهش «Some Parthian Queens in Greek and Babylonian Documents» پلوتارک، ایرانیان و یونانیان به روایت پلوتارک، ترجمهی احمد کسروی
حالا دیگه دلم نمیخواد برگردم دانشگاه و یه خوابگاهی باشم چون:
تو اون شهر بیگانهام. دلم برای حیوون خونگیام تنگ میشه. نمیتونم کتابخونهام رو با خودم ببرم. اینجا میرم سرکار و اونجا محدودم. دوستندارم از گویش محلیم دور بشم. هیچجا خونهی خود آدم نمیشه. لاکپشتم میخواد بره خواب زمستونی و نمیتونه همراهم بیاد. زندگی دور از خانواده حوصلهسربره. اونجا امنیت ندارم، ندارم، ندارم!
زن در آیینهی ایـــران باستـان | فصل اشکانیان
بخش سیوپنج: زنان در عاج و مرمر؛ هنر نیسااین بار بهجای دنبال کردن یه زن خاص، میریم سراغ خودِ تصویر زن؛ به شکلی که هنرمندان اشکانی، دو هزار سال پیش، حکاکیش کردن.
نسا؛ پایتختی که زیر خاک موند 🏛️نسا یا میتراداتکرت، به افتخار مهرداد یکم در نزدیکی عشقآباد امروزی در ترکمنستان، یکی از مراکز آیینی و سلطنتی اولیهی امپراتوری اشکانی بود؛ جایی که به احتمال زیاد آیینهای مرتبط با خاندان سلطنتی اشکانی برگزار میشد. این شهر در قرن اول پیش از میلاد بر اثر زلزله ویران شد و قرنها زیر خاک موند، تا اینکه در قرن بیستم باستانشناسان شوروی و بعدها ایتالیایی، گنجینهای از هنر هلنیستی-ایرانی رو از دلش بیرون کشیدن.
ریتونهای عاجی؛ جایی که زن و اسطوره به هم میرسن 🍷معروفترین یافتههای نسا، «ریتون»ها هستن؛ ریتون ها جامهای شاخیشکل عاجی بودن که برای نوشیدن شراب در مراسم رسمی استفاده میشدن. در نیسا نوک این ریتونها با پیکرههای اسطورهای تزئین شده؛ گریفون یا شیردالهای بالدار، سانتورها، و در بین همین موجودات، تصویر زنان هم بهوضوح دیده میشه. یکی از این ریتونها، نوکش پیکرهی یه سانتور نیمهاسب-نیمهانسان رو نشون میده که یه زن روی شونهش هست؛ یکی دیگه، پیکرهی زنی رو داره که یه آبگردون واژگونشده تو دستشه. این ریتونها ترکیبی از عناصر یونانی و ایرانی رو در قالب هنر «کریسوالفانتین» ترکیب عاج، سنگ و شیشهی رنگی، پیاده میکردن. تصویر ریتونها رو اینجا تو انباری ببینید
مجسمهای که یه اسم قراردادی گرفت 🗿در کنار ریتونها، پیکرههای مرمری هم در نسا پیدا شده؛ از جمله یه پیکرهی زنانه که باستانشناسان شوروی، فقط برای راحتی ارجاع، بهش لقب «رودوگونه» دادن. این نامگذاری هیچ ربطی به رودوگونهی واقعی که در بخشهای پیش معرفیش کردیم نداره؛ فقط یه اسم قراردادیه که محققان قرن بیستم برای راحتتر اشاره کردن، روی یه مجسمهی بینام گذاشتن؛ چون شبیه تصویر یه ملکه یا الهه بود.
این خودش یه یادآوریه که خیلی از «نامهای زنانه»ای که امروز کنار آثار باستانی میبینیم، لزوماً هویت تاریخی واقعی نیستن؛ گاهی فقط برچسبیان که خودِ باستانشناسان مدرن زدن.- منابع این بخش برای مطالعهی بیشتر
دانشنامه ایرانیکا - مدخل «Nisa»
نوشتن و خوندنِ تمام جزئیات تاریخ کشورت به عمرِ انسانیم قد نمیده؛ چون تو ایرانی هستی و پیشینهی این تمدن کمرشکنه!
