لحظه هایِ آبی
Открыть в Telegram
403
Подписчики
-324 часа
-37 дней
+1030 дней
Архив постов
Repost from سبز.
گاهی واقعا نیازه کمی هم به خودت حق بدی و سعی کنی خودتو درک کنی، چون هیچکس تو شرایط تو نبوده. گاهی باید از سرزنشها و عذاب وجدانهای کاذب که مثل اسید از درون تو رو میخوره رها بشی و یکم نفس بکشی.
Repost from N/a
ترجیح میدم با آدمایی در ارتباط باشم که ته مونده ی امیدم رو از من نگیرن. به من اضطراب ندن ، حسادت نداشته باشن، مقایسه نکنن، به این نتیجه رسیدم که آرامش نتیجه انتخاب آدمای درسته.
اون هایی که گل ندارن فکر میکنم اون هایی هستن که باقی مونده من میخوام این لیست رو براش کامل کنم گفتم اگر خواستین شماهم اینکارو انجام بدین خوشحال میشه مطمئنم
Repost from le vent nous portera
این تابستون تا جایی که بتونم و زمان اجازه بده میخوام درگیر ادبیات فارسی و ادبیات ایتالیا باشم؛ و حالا یک لیست از کتابهای موجود کتابخونه نوشتهم که برم سراغشون:
ادبیات ایتالیا:
— تصادفا یک آنارشیست کشته شد، داریو فو
— شوالیه ناموجود، ایتالو کالوینو🌼
— امیلی و پنهلوپه، آلبرتو موراویا🌼
— شش شخصیت در جستوجوی نویسنده، لوئیجی پیراندلو
— کمدی هنر تئاتر، ادواردو فیلیپو
— نان و شراب، اینیاتسیو سیلونه🌼
— شمارهی صفر، اومبرتو اکو🌼
— ویکنت دونیمشده، ایتالو کالوینو🌼
— بارون درختنشین، ایتالو کالوینو
— زندگانی نو، دانته آلیگیری🌼
— مرحوم ماتیا پاسکال، لوئیجی پیراندلو🌼
ادبیات فارسی:
— موش، بهمن فرسی🌼
— صدای شکستن، بهمن فرسی
— شب یک شب دو، بهمن فرسی🌼
— همنوایی شبانه ارکسترها، رضا قاسمی
— وصال در وادی هفتم، عباس نعلبندیان
— ملودی شهر بارانی، اکبر رادی
— مد و مه، ابراهیم گلستان
— وسعت معنای انتظار، نادر ابراهیمی
سلام عزیزم
من حقیقتا دیشب خواب رها رو دیدم و یکسری قسمت هاش مربوط به خودم بود اما اون قسمتی که خواستم بهت بگم رو میگم
رها حالش خیلی خوبه، من تو خواب براش یک دسته گل سفید داوودی گذاشتم و دیدم زنده شده با یک لباس سفید بلند و چهره اش خیلی شاداب بود موهاش بلند بلند شده بود و فرفری
و به من یک لبخند خیلی خیلی خیلی قشنگی زد سرش و خم کرد و اون گل های سفید توی دستش بود و بهم یک لبخند قشنگ زد تا ابد یادم میمونه
و من حقیقتا ترسیدم تو خواب یکم اما بعد نمیدونم چیشد بهش بک لبخندی زدم
خلاصه رها همینجوری که به مستقیم نگاه میکرد آروم آروم داشت میرفت سمت ورودی یک جنگل سرسبزی و اون گل های سفید تو دستش بود
و رفت تا جای ورودی و دوباره برگشت به من یک لبخندی زد و رفت توی جنگل روشن و سر سبز
دوست داشتم بهت بگم اینو چون من حسی که دریافت کردم حال خوبش بود مخصوصا اون جنگلی که رفته بود بسیار زیبا بود .
عشق بهت💚
امروز خیلی دیر بیدار شدم و همین که رفتم تو آشپزخونه دیدم مامانم همچین شاهکاری درست کرده.
من برای این غذا میمیرم یعنی یجوری عاشقشم که نمیتونم توصیف کنم.
اولین بار زنداییم(مامان رها) درست کرده بود و از همون لحظه من عاشقش شدم و تبدیل شد به یکی از غذا های موردعلاقم (اون یکی خورشت سبزی😭💘)
هیچ وقت ندیدم کسی مرغ مسما درست کنه همه مرغ شکم پر درست میکنن که مزشون واقعا فرق میکنه اونم دوست دارما ولی عاشقش نیستم.
خلاصه که این شما و این عشق زندگیم:مرغ مسما💘💘💘💘💘
Repost from N/a
خوبه که انسان در یک سنی فراموشی بگیره
و یادش بره تموم رنج هایی که کشیده
و یکبار دیگه زندگی رو تجربه کنه
Repost from le vent nous portera
اکثر اوقات تنها چیزی که نیاز دارم یک انسانه! یک انسان که دیگه وجود نداره. که روزی بوده، زندگی کرده و حالا دیگه نیست. که یادم بندازه هستم و زندگی میکنم و خواهم رفت. که همینقدر راحته. که همینه.
همین الان از خواب بیدار شدم. بعد از چند وقت خواب رها رو دیدم😭😭وای خدای من چقدر واقعی بود وای توی خواب حس میکردم رها نمرده رها زندهست واقعا همچین حسی داشتم من قبلا هم چند بار خوابشو دیده بود اما انگار تو همه خواب ها میدونستم که مرده و از اون طرف اومده اما الان خیلی فرق میکرد حتی وقتی چشمهامو باز کردم تو لحظه اول لبخند زدم طوری که انگار همچنان باور داشتم رها زندهست اما بعد به خودم اومدم وااای وای تو همهی خواب های قبلی من حتما یدور گریه میکردم اما الان فرق میکرد همه چیز فرق میکرد.
من و مامانم و خالم روی نیمکت نشسته بودیم و من از دور رها و زنداییم رو دیدم رها با این استایل جدیدش نبود من رهای قدیمو دیدم شال سرش بود از دور داشتن ما رو نگاه میکردن تا وقتی که من دیدمشون. زنداییم یدونه شاخه گل رز سفید دستش بود و خیلی جالب بود من اسم یکی دیگه از خالههام رو آوردم و گفتم مامان ببین براش گل گرفتن و بعد رها و زنداییم اومدن به سمتمون رها جلو تر بود و ما هم بلند شدیم و رفتیم سمتشون من و رها زود تر از همه به هم رسیدیم و جوری بهم نگاه میکردیم که انگار یه موضوع خنده دار وجود داره که توی اون جمع فقط ما ازش خبر داریم انگار یه رازه یدفعه زدیم زیر خنده و بعد همو بغل کردیم وای واقعا حسش کردم چقدر واقعی بود چقدر خوشحال بودیم واااای بعد همونجا تموم شد😭😭😭😭😭😭😭💚🫂💙قربون خنده های قشنگت برم رها جونم😭😭😭🫂
Repost from - یاسِسبز -
و به قول استاد:
حیات را با هر ت/ط بنویسیم جای بازیست...
زندگی را باید زیست.
-[یآسِسبز🤍]
