Matt.
Открыть в Telegram
If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️⚧️
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
607
Подписчики
Нет данных24 часа
+247 дней
+16130 дней
Архив постов
607
حالا یک تغییر واقعی چگونه اتفاق میافته؟واضحاً که یک تغییر واقعی یه اتفاق ناگهانی نیست، بیشتر شبیه تمرین کردن یک مهارته. مثلاً وقتی کسی که عصبانی میشه میخواد آدم آرومتری باشه هر بار که عصبانی میشه باید به خودش یادآوری کنه که داد نزنه، چند نفس بکشه، قبل از حرف زدن یک مکث و فکر داشته باشه. تو این مرحله رفتار جدید برای اون شخص خیلی سخت و غیر طبیعی به نظر میاد شاید حتی فکر کنه داره نقش بازی میکنه اما با تکرار همین رفتار کم کم همه چیز آسونتر میشه بعد مدتی مکث کردن و آروم حرف زدن میتونه تبدیل به یک عادت بشه. اینجا یک اتفاق مهم افتاده؛ چیزی که اول نیازمند کنترل آگاهانه بود، حالا داره به یک واکنش طبیعی تبدیل میشه.
نفش عادت هامون تو زندگی؛رفتارای ما اوایل به صورت آگاهانه انجام میشن اما با تکرار مکرر تبدیل به یک عادت میشن؛ شخصی که مرتب برنامهریزی میکنه به تدریج منظمتر و اصولیتر میشه و همچنین کسی که بارها احساسات خودش رو بدون پرخاشگری بیان میکنه کم کم در روابطش شخص آرامتری میشه. پس شخصیت فقط چیزی نیست که درون ما وجود داشته باشه شخصیت تا حدی همون کارهاییه که ما در طول روز تکرار میکنیم. در پژوهشهای شخصیتم گفته شده که حالتهایی که بارها تکرار میشن ممکنه به عادت تبدیل بشن و در موقعیتهای مختلف گسترش پیدا کنن و در نهایت این عادتها میتونن به تغییر در صفات شخصیتی منجر بشن.
607
پشت هر واکنش چه چیزی وجود دارد؟یکی از نکات مهمی که باید اینجا در نظر بگیریم اونم آگاه بودن به این قضیه است که واکنشهای ما معمولاً مستقیم و بدون دلیل اتفاق نمیافتن! بین اتفاق و واکنش چند مرحله وجود داره : محرک، تفسیر، هیجان، میل به واکنش، رفتار نهایی. یعنی یه اتفاقی بیرون یا درون ما رخ میده مثلاً انتقاد شدن جواب نگرفتن شکست خوردن یا حتی یادآوری یک خاطره؛ ذهنمون روی بخشی از اتفاق تمرکز میکنه و ذهن به اون اتفاق معنا میده به طور مثال انتقاد میتونه به صورت کمک برای بهتر شدن یا حمله به شخصیت من تفسیر بشه که دو چیز کاملاً متفاوته. احساسهایی مثل خشم ترس یا شرم یا غم فعال میشن که بعد ما تمایل پیدا میکنیم به واکنش دادن، ممکنه تمایل به حمله، فرار، سکوت، یا حتی توضیح باشه.. در نهایت یکی از این واکنشها را انجام میدیم و تصویری که اکثر آدمها از ما میبینن همین مرحله آخر رفتارمون هست! مثلا تمایل به پرخاش و داد زدن - فرد مقابل میپرسه چرا داد زدی؟ چیزی که اینجا نیاز به تغیر داره مرحله رفتار نیست، مراحل قبل هستن که تفاوت رو ایجاد میکنن.
607
بزارین اول از همه یک سری اطلاعات بیسیک بدم تا درک بهتری داشته باشیم🫱🏻🫲🏽. اول از همه باید بفهمیم تفاوت رفتار و شخصیت چیه ؟
رفتار؛رفتار چیزی که ما توی موقعیت خاص انجامش میدیم مثلاً وقتی عصبانیم ممکنه فریاد بزنیم سکوت کنیم یا حتی منطقی صحبت کنیم و اما
شخصیت؛شخصیت یه سری الگوهای نسبتا پایدار هستند که در طول زمان در موقعیتهای مختلف ما به صورت خودآگاه یا ناخداگاه از خودمون نشون میدیم برای مثال اینکه یک آدم معمولاً نسبت به بقیه منظمتر،اجتماعیتر، آرومتر یا حتی مسئولیت پذیرتر هست. پس اگه شخصی اکثرا موقع عصبانیت پرخاش میکنه و فقط یک بار تونسته توی شرایط سخت آروم بمونه نمیتونیم بگیم که شخصیتش عوض شده شاید فقط در لحظه خودش و رفتارش رو کنترل کرده باشه اما اگه همین فرد، هفتهها و ماهها بعد توی محیطهای مختلف مثل خونه دانشگاه یا محیط کار هم توی عصبانیت آروم باشه میتونیم بگیم احتمالاً یک تغییر عمیقتر در حال شکل گرفتن هستش.
607
آیا آدمها واقعاً تغییر میکنند یا فقط برای مدتی رفتارشان را کنترل میکنند؟
مقدمه؛احتمالاً هممون آدمهایی میشناسیم که گفتن [من دیگه اون آدم قبلی نیستم] مثلا کسی که قبلاً خیلی عصبانی میشده حالا آرامتر رفتار میکنه یا فردی که قبلاً کارهاش رو خیلی عقب میانداخته یهو منظم شده باشه اما سوال پیش میاد که این آدما واقعاً تغییر کردن یا فقط یاد گرفتن توی بعضی شرایط خودشون رو کنترل کنن و اینطور وانمود کنن؟
607
اخر دلِ خسته بجز تو مگر جایی نشست؟
چشم بستی یا ندیدی زین سبب جانم شکست؟
ویران و آشفتهام، میدانی آواره چیست؟
مددِ این فروماندهی دیوانه چیست؟
چه خوش گفتی که میفهمی دردِ چاره را.
از چه رویی ندیدی این آدم بیچاره را؟
امروز یا فرداروز ، چه فرقی میکند؟
زین سبب جز مرگ، چه چیز مارا چاره میکند؟
607
شب دور گلویم حلقه زده بود و خواب، پشت درِ بستهی خانه مرده بود؛ قلبم بهسانِ مگسی تهوعآور ، خودش را به پنجرهی سینه میکوبید. ویز ویز. دوباره ناخنهایم را تا مرز درد جویده بودم.. گویی ترس را از تنم چون زهری بیرون بکشم و تف کنم، نوک زبانم طعم زخم میداد و فردا، گوشه اتاق، به آینه تکیه داده بود و شبیه به موجودی بیقاعده برای من کمین نشسته بود.
میترسیدم برای آنچه که ارزو کردم داشته باشم، پیش از آنکه از دست بدهم، ماتم بگیرم و سوگواری کنم. میترسیدم صبح بیاید و دیگر کسی اسم مرا به یاد نیاورد، شکل عجیبی از مویه برای فقدانی که هنوز اتفاق نیفتاده.. میترسیدم.. میترسیدم دیگر حسش نکنم، میترسیدم دیگر او را نداشته باشم،
پناه،
پناه،
پناه.
607
607
1|
چرا افراد عادی در برابر ظلم سکوت میکنند؟2| ✅️
ایا ادم ها واقعا تغیر میکنند یا موقتا رفتارشان را کنترل میکنند؟3|
چرا وقتی چیزی ممنوع میشود بیشتر به ان کشش داریم؟4| ✅️
چرا برخی ادم ها همیشه خود را قربانی شرایط میدانند؟5|
چرا بعضی ادم های غریبه راحت تر از دوستان به ما کمک میکنند؟6|
چرا ترس انسان را مطیع میکند؟
