𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Открыть в Telegram
332
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
+8030 дней
Архив постов
خاله من ده پارت از رمانت عقبم چون وقت نکردم بخونم نیاز به انگیزه دارم انگیزه بده-
-اجازه هست یه لحظه مزاحمتون بشم؟
پینار نگاهی به دنیز و آوا کرد. هر سه خندیدن.
پینار: نه.
پسر خندید. لیوانش رو روی میز گذاشت و دستاش رو هم روی میز کوبید.
-چند دقیقهست که دارم بهتون نگاه میکنم، راستش نتونستم نیام.
پینار: تموم شد؟
-یه نوشیدنی براتون بگیرم. به عنوان عذرخواهی برای مزاحمت؟
آوا: ما خودمون نوشیدنی داریم. ممنون.
نگاهش رو به آوا چرخوند و لبخندش رو حفظ کرد.
-چشم. پس چی؟ برقصیم؟
دنیز: آقا برو دنبال دردسر نگرد.
-دخترا، اینقدر جدی نباشید.
پینار:ما اینجا جمع شدیم که با هم باشیم نه برای پذیرایی از کسی که نمیشناسیمش. اگه میخوای واقعا خوش بگذره، برو اون گوشه که تنت به تن کسی نخوره. باشه؟
پسر روی صندلی کناری آوا نشست.
-من وقت دارم. شاید بعدا نظرتون عوض شد.
آوا که داشت کنترلش را از دست میداد از جا بلند شد. پسر هم بلند شد. آوا خواست چیزی بگه که اون یک قدم به سمتش برداشت و دستش رو به شونهاش نزدیک کرد.
-ناراحت نشو. من فقط میخوام..
انگشتهاش چند سانتیمتر با شونه آوا فاصله داشت که یک دست روی شونهی خودش نشست. چند ثانیه جا خورد و برگشت. مشت. یه مشت محکم و دقیق روی بینیش که اون رو چند قدم به عقب پرت کرد. آوا با تعجب سرش رو بلند کرد. باورش نمیشد. بوراک؟
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 13
ایلسو دستش رو دراز کرد و مچ دنیز رو گرفت. انگشتهاش رو روی نبضش گذاشت.
ایلسو: خب دوستان، علائم عاشقی رو در این بیمار مشاهده میکنم.
دنیز با خنده دستش رو کشید.
دنیز: واقعا دیوونهاین. طرف اندازهی خرس کوهیه، غر میزنه، همش گیر میده، سختگیره..
پینار: پس چرا براش کاکتوس خریدی؟
دریا از آشپزخونه بیرون اومد. سینی چای و کیک تازه در دست داشت و لبخند گرمی روی صورتش بود.
دریا: خب، چی شده یهو سروصدا بلند شده؟
دنیز بلند شد و سینی رو از دریا گرفت.
دنیز: مرسی مامان. هیچی.
دریا لبخندی زد. نگاهش به پینار افتاد. صداش رو صاف کرد.
پینار: دخترم.. شما.. خواهر آلپرن تونا بودی؟
پینار به دخترا نگاه کرد و بلند شد.
پینار: بله، چطور؟
دریا حالت چهرهاش کمی تغییر کرد.
دریا: آلپرن مدتی با همسرم کار میکرد..
پینار لبخند نصفه نیمهای زد.
پینار: بله فکر کنم بهم گفته بود.. روحشون شاد.
دریا: ممنون عزیزم. سلام منو مخصوص به آلپرن برسون.
و بیرون رفت. دخترها چایها رو دستشون گرفتن. دنیز چند تا از برگه های کنارش رو مچاله کرد.
دنیز: حله.
آوا: چی حله؟
دنیز: آخر هفته بعد که ساواش دمیر رو میبرن دادگاه من میرم چند تا عکس ازش میگیرم بعد منتشرش میکنم.
پینار: پس کار تمومه؟ دیگه نمیتونن ببندنش؟
ایلسو گوشی رو کنار گذاشت و با ذوق به همه نگاه کرد.
ایلسو: به افتخار موفقیت، دوباره بریم کادیکوی؟
زینپ: من که موافقم. اون شب که شما بودین به من خیلی خوش گذشت.
آوا: اگه بقیه بیان..
پینار: کادیکوی کجاست؟
دنیز: یه مهمونی زیرزمینیه.
پینار: من راستش زیاد اهل مهمونی نیستم..
ایلسو: خواهر منم اول همینو میگفت.
پینار به آوا نگاه کرد. آوا لبخندی زد و شونه بالا انداخت. پینار نفس عمیقی کشید.
پینار: باشه. دنیز برگهها رو جمع کرد و داخل پاکت گذاشت.
دنیز: خب، پس شب ساعت ۱۰.
خیابون منتهی به کادیکوی ساعت ۲۲:۱۵
ماشین آلپرن آروم چند صد متر پشت ماشین دنیز حرکت میکرد. اولاش روی صندلی کنارش نشسته بود و با بیقراری به جلو خیره شده بود. ماشین نگه داشت. دخترها یکییکی پیاده شدند. دخترها یکییکی پیاده شدند. اولاش نگاهش به سمت در ماشین بود. اول دنیز پیاده شد. موهاش رو بسته بود اما موجهای نرمشون حفظ شده بود. یه پیرهن ساده پوشیده بود. گردنبندش. اولاش چشماش رو بست. نگاهش رو از گردنبند برداشت و به صورتش نگاه کرد. به آرایشی که توی محیط کار نداشت اما تو هر دو حالت برای اولاش جذاب ترین بود. به چشمهاش که مثل همیشه تو تاریکی برق خاصی داشتن. اون لبخند که گوشه لبش رو جمع میکرد و چال کوچیکی روی گونهاش میانداخت بعد ایلسو پیاده شد. خندهای روی صورتش بود که تا تهی خیابون میپیچید. آلپرن یک لحظه نگاهش گیر کرد. چیزی توی چهرهاش بود که نمیشناختش. همون لحظه پینار از ماشین پیاده شد. کت ساده. کیف کوچیک. آلپرن رو فرمون کوبید.
آلپرن: پینارم داره میره پایین.
سریع دستش رو به سمت دستگیره در برد.
اولاش: آلپرن، بشین!
آلپرن: میخوام برم بیرونش بیارم.
اولاش محکم بازوی آلپرن رو گرفت.
اولاش: احمق. اگه بری، نمیذارن برگردی.
آلپرن به اولاش نگاه کرد. اولاش دستی روی صورتش کشید.
اولاش: عقل کل جواب تلفناشونو نمیدادی، معلومه که دستور میده پینار رو ببرن داخل. ولی الان اگه بری پایین، هم خودتو به دردسر میاندازی هم پینار.
آلپرن دستشو روی فرمون محکم کرد.
آلپرن: پس چی کار کنم؟
اولاش چند ثانیه به بیرون نگاه کرد.
اولاش: تو میمونی توی ماشین. من میرم همشون رو میآرم.
اولاش با نگاه آخر به آلپرن، در ماشین رو باز کرد.
اولاش: اگه نیومدم تا نیمساعت دیگه به کان یا بوراک زنگ بزن.
و در رو بست.
زیرزمین
صدای موسیقی تو فضا پیچیده بود. نورهای رنگی. دیوارهای آجری. سایههای کشیده روی زمین. دخترها یک میز بزرگ در گوشهی سالن پیدا کرده بودند. دور میز نشسته بودند و لیوانهایشان را توی دست گرفته بودند. هوا بوی عطر و دود و نوشیدنی میداد.
ایلسو: آوا یادته اون پسره چی گفت؟ که من شبیه یه بازیگر ترکیام؟
آوا خندید
آوا: آره، گفتی بهش که اون بازیگر زن فیلمهای قدیمیه که مادربزرگم عاشقشه.
همه خندیدن. دنیز با خنده لیوانش رو روی میز گذاشت.
دنیز: این همه ساله باهات رفیقم هنوز با این حجم حاضر جوابیت کنار نیومدم.
زینپ: بهترین دفاع، حملهست.
پینار لیوانش رو برداشت و جرعهای نوشید.
پینار: اینجا یه جای خاصیه. حسش مثل فیلمهای..
دنیز:دقیقا.
زینپ: بیاین برقصیم دیگه! بسه نشستن!
ایلسو: آره! ما میریم.شما هم بیاین.
زینپ و ایلسو از جا بلند شدن. دنیز و آوا و پینار ماندند و با لبخند به آنها نگاه کردند که با ذوق شروع به حرکت با ریتم موسیقی کردند. چند دقیقه بعد یه پسر با موهای جوگندمی و لبخند مسخره به سمت میزشون اومد. لیوانی در دست و نگاه مستقیم به پینار.
همه نگاهها به دنیز دوخته شد.
زینپ: کاکتوس؟
ایلسو خندید.
ایلسو: آره، قضیه داره. آقا یه بار کاکتوس روی میز اینو دیده بهش گفته کاکتوس هماتاقیشو با آب زیاد کشته.
پینار: منظورش از هم اتاقی داداش من بود.
همه خندیدن. دنیز دوباره نگاهی به کاغذ ها انداخت.
آوا: حالا فکر میکنه عاشقش شدی.
دنیز یک لحظه یخ کرد. به آوا خیره شد. یاد دیروز افتاد. تاریکی اتاق. نور خیابون روی صورتش. دستها.
دنیز: نه بابا! غلط کرده!
خندید اما خندهاش به چشمهاش نرسید.
دنیز: پینار ببخشیدا اینطوری راجب رفیقت میگم.
پینار دستش رو تکون داد و نون خامهایش رو گاز زد.
پینار: من خودم میدونم اولاش چقدر میتونه سختگیر باشه ولی..
پینار مکث کرد و لبخندی زد.
پینار: آوا بی راه نمیگه.
زینپ: پس یعنی عاشق دنیز شده؟
دنیز پرونده رو تو سر زینپ کوبید.
دنیز: زینپ! چی میگی تو؟
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 12
ارکان لبخند کوچیکی میزنه.
ارکان: من تو موقعیت بدی هستم.
اولاش صندلی رو جلو میکشه و مقابلش میشینه.
اولاش: چیشده؟
ارکان دستش رو روی میز میذاره. گردنبند رو میذاره جلوی اولاش. اولاش به گردنبند نگاه میکنه. بعد دوباره به ارکان.
ارکان: دخترم اسمش دنیزه.
اولاش نفس عمیقی کشید. ارکان نگاهش کرد. دستش رو دراز کرد و گردنبند رو کف دست اولاش گذاشت.
ارکان: به تو اعتماد دارم.
اولاش به گردنبند نگاه کرد. بعد به ارکان.
ارکان: اگه یه روز من نبودم، مراقبش باش.
اولاش اخم کرد.
اولاش: آخه من؟
ارکان: و همیشه مراقب خودت باش. همیشه قبل هر کاری مطمئن شو. مثل من نباش.
زمان حال، خانهی تونا، صبح روز بعد
نور خورشید از لای پردهها روی صورت آلپرن افتاد. صدای باز و بسته شدن کشو. چشمهاش رو باز کرد. پینار کیفش رو مرتب میکرد. موهاش رو بسته بود و چتریاش رو سشوار کشیده بود.
آلپرن: آبجی ساعت چنده؟
پینار برنگشت.
پینار: هشت و نیم. تو بخواب.
آلپرن روی آرنجش بلند شد و چشمهاش رو مالید.
آلپرن: کجا میری؟ روز تعطیله.
پینار برگشت.
پینار: خونهی دنیز.
آلپرن یک لحظه یخ کرد. نگاهش به پینار دوخته شد.
آلپرن: خونهی دنیز؟
پینار ابرو بالا انداخت.
پینار: آره. آوا هم هست. همون دوستم که وکیله.
آلپرن چند ثانیه بهش نگاه کرد. مغزش داشت سریعتر از همیشه کار میکرد.
آلپرن: چرا یهویی؟
پینار خندید.
پینار: روز دخترونه.
آلپرن از جا بلند شد و پشت پینار ایستاد. نگاهش توی آینه به خواهرش دوخته شد.
آلپرن: پینار..دیشب اومدی خونه گفتی با کان تو دادگستری بحثت شده. امروز میری خونهی دنیز. این کارا..
پینار شونه بالا انداخت و کیفش رو برداشت.
پینار: آلپرن. من دیگه ۱۶ سالم نیست. ۲۶ سالمه.
از اتاق خارج شد. آلپرن دستش رو توی موهاش کشید و گوشی رو برداشت.
Alperen اولاش، پینار رفت خونهی دنیز.خواستم بدونی.
8 سال قبل خبرگزاری
الپرن کنار میز اولاش ایستاده بود. مادر دنیز وارد شد و باعث شد اولاش از جا بلند شه.
اولاش: خانم ارکان؟
دریا لبخند کوچکی زد.
دریا: سلام اولاش جان. شوهرم اینجاست؟
اولاش نگاهی به ساعتش کرد.
اولاش: آقای ارکان تازه رفت. گفت کار داره. شاید تا عصر برنگرده.
دریا آهی کشید. نگاهش به آلپرن افتاد.
دریا: شما رو چند بار اینجا دیدمتون ولی باهاتون آشنا نشدم.
آلپرن لبخند زد.
آلپرن: من آلپرن تونا هستم. رفیق اولاش. آقای ارکان لطف کردن و من رو به عنوان بخش فنی استخدام کردن.
دریا:بخش فنی؟
آلپرن: بله. سیستمها، شبکه، امنیت اطلاعات.. چیزای فنی.
دریا چند ثانیه بهش نگاه کرد.
دریا: اولاش جان، اجازه میدی یه لحظه با دوستت تنها حرف بزنم؟
اولاش با تعجب نگاهش کرد. بعد به آلپرن. سری تکون داد و از اتاق خارج شد. دریا چند قدم به سمت آلپرن اومد. کیفش رو باز کرد و یک دسته پول بیرون آورد.
دریا: میخوام سیستم شوهرم رو هک کنی.
آلپرن یک قدم عقب رفت.
دریا: چند ماهه که شب ها دیر میاد. جواب تلفن هام رو نمیده.
آلپرن سر تکون داد.
آلپرن: خانوم.. خانوم آرکان. من تازه استخدام شدم. آقای ارکان.. به من اعتماد کرده. یعنی صاحبکارم رو هک کنم؟
دریا: ببین جوون. آرکان نمیفهمه. فقط یه سری چککردن سادهاس. بحث زندگی در میونه.
آلپرن نفس عمیقی کشید. دستش رو دراز کرد و پول رو گرفت.
آلپرن: فقط چون میدونم خیانت چه حسی داره.
دریا لبخندی زد.
دریا: ممنون و لطفا به اولاش نگو. هماهنگ میکنیم.
در که بسته شد، آلپرن به پول توی دستش نگاه کرد. سنگینتر از چیزی بود که به نظر میرسید. پول رو داخل جیب کتش گذاشت.
اولاش: رفت؟
آلپرن صاف ایستاد و لبخندی زورکی زد.
آلپرن: آره.
اولاش: چیکار داشت؟
آلپرن: چیز خاصی نگفت یه سری نصیحت کرد و راجب اخلاقای آقای ارکان بهم توضیح داد. گفت جلوی تو نگه چون شاید به واسطه سابقه کار طولانیتون تعصبی برخورد کنی.
اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. بعد سری تکون داد و پشت میزش نشست.
زمان حال، خونه دنیز.
دخترها دور میز نشسته بودن. پینار، آوا و دنیز برگهها رو مرتب میکردن. ایلسو و زینپ کنار هم روی مبل لم داده بودند و گوشیهاشونو نگاه میکردن و بهم ویدیو نشون میدادن. دنیز بدون اینکه نگاهش رو از برگهها برداره داد زد.
دنیز: بچهها، یه کم سروصدا نکنید. دارم تمرکز میکنم.
زینپ: باشه خانوم آرکان.
چند دقیقه بعد دنیز برگهها را کنار زد و به همه نگاه کرد. آوا هم پرونده رو کنار گذاشت و به دنیز نگاه کرد.
آوا: دیروز چطوری اون سردبیر سختگیر رو پیچوندی که سه ساعت دیر برگشتی؟
پینار سرفهای کرد. آوا شونه بالا انداخت.
دنیز: هیچی. تو راه برگشت براش کاکتوس خریدم.
