ru
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
332
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
+8030 дней
Архив постов
🤏🏻🤏🏻🤏🏻💓

Repost from N/a
Pov: خاله پارت داده و من قراره برای هر خط پارت ذوق کنم🥹👌

پارتنرای زیادی دیدم ولی سیرداشای قشنگی مثل شما ندیدم چیکار کردید با قلبم😭🤏🏻💘

Kağıt Geceler #P_a_r_t 11 دنیز وارد شد و در رو پشت سرش بست. دنیز: می‌دونم جناب کوروغلو. ترافیک بود.. اولاش از جا بلند شد. به سمتش اومد. دنیز نگاهش کرد. برای اولین بار بعد از سه روز متوجهش شد. پیرهن دکمه دار آبی. نور غروب خیابون خط فکش رو تیزتر از همیشه نشون می‌داد. ته ریش. قدش و شونه‌هاش توی تاریکی. دنیز قدمی عقب رفت. نفس عمیقی کشید. اولاش: سه ساعت ترافیک؟ از آنکارا برگشتین؟ تماس گرفتم. پیام دادم. هیچ‌کدوم رو جواب ندادین. دنیز: گوشیم شارژ نداشت. اولاش حالا فقط یک قدم با دنیز فاصله داشت. اونقدر نزدیک که دنیز می‌تونست بوی ادکلنش رو حس کنه. اولاش: درسته. دنیز دوباره‌ نگاهش کرد. دنیز: همه‌ی کارمنداتون رو اینقدر بازخواست می‌کنین؟ اولاش هم نگاهش کرد‌. اولاش: بقیه‌ی کارمندای من می‌دونن که من سر زمان حساسم. اگه قرار باشه سه ساعت هم دیر بیان حداقل یه پیام می‌دن. دنیز ابرو بالا انداخت. دنیز: پس فقط من استثنا شدم؟ اولاش خنده‌ای کرد. نگاهش به ساک کاغذی دست دنیز افتاد. صاف ایستاد. دنیز نگاهش رو دنبال کرد. ساک رو بالا گرفت. دنیز: اینو برای شما گرفتم. اولاش نگاهش رو از ساک برداشت و به چشمای دنیز دوخت. جرقه‌ای توی چشماش زده شد. خشکش زد. نگاهش رو بین صورت دنیز و ساک دستش جا به جا کرد. اولاش: چی؟ دنیز ساک رو به سمت اولاش گرفت. دنیز: برای تشکر به خاطر درست کردن لپ‌تاپم. اگه فرصت می‌دادین، می‌گفتم که به خاطر این دیر اومدم. اولاش دهنش باز موند‌. اولاش: برای من؟ دنیز: آره. ببینید شاید خوشتون بیاد. اولاش دستش رو دراز کرد ولی نگاهش رو از دنیز نگرفت. اولاش: من..راستش.. دنیز ابرو بالا انداخت. اولاش: منظورم اینه که..شما گفتین تا دو ساعت دیگه برمی‌گردین و.. من فقط..نه، منظورم این نیست که نگران شدم یعنی نشدم.. ببخشید اگه تند رفتم. دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد. خنده‌ای توی گوشه‌ی لبش جمع شد. دنیز: مشکلی نیست. شما حق دارین. نمی‌خواین ببینین چیه؟ اولاش داخلش رو نگاه کرد. کاکتوس. یه کاکتوس کوچیک با گلدون سفید ساده. دقیقا شبیه همونی که روی میز خودش بود اما تازه و بزرگ‌تر. اولاش چند ثانیه بهش خیره شد. دستش رو دراز کرد و با نوک انگشت یکی از تیغ‌هاش رو لمس کرد. لبخندی روی صورتش نشست که نمی‌تونست جلوش رو بگیره اما همون لحظه دنیز یه قدم جلوتر اومد و بدون اینکه فکر کنه دستش رو روی دست اولاش گذاشت. اولاش یخ کرد. انگار که تمام سال‌هایی که توی خفا نگاهش کرده بود توی یک لحظه جمع شده بود. نگاهش به دست دنیز افتاد. به انگشت‌های باریک دنیز که روی دستش بود. می‌تونست گرمای پوستش رو حس کنه. می‌تونست نبض خودش که تندتر از همیشه می‌زد رو احساس کنه. یادش رفت که نفس بکشه. تبدیل شده بود به یه پسر کوچک که نمی‌دونه با این دست روی دستش چیکار کنه. دنیز: چیکار می‌کنین؟ اولاش همچنان به دست دنیز نگاه کرد. بعد به چشم‌هاش. صداش رو صاف کرد اما دستش رو نکشید. دنیز: اول که از بس به قبلی آب دادین پوسید حالا دارین تیغ جدیده رو لمس می‌کنین. واسه کاکتوس خوب نیست، آقای کوروغلو. اولاش با شنیدن اسمش لبخند زد. دنیز: اگه خواستید آبش بدید، نصف لیوان. اولاش: یادداشت می‌کنم. این بار دنیز بود که نگاهش رو از اولاش برنداشت. از لبخند اولاش لبخندی زد. دستش رو بالاخره عقب کشید. دنیز: من کارم رو تموم می‌کنم بهتون تحویل می‌دم چون فردا تعطیله.. بعدش به موقع می‌رم. دنیز به سمت میز خودش رفت و نشست. لحظه‌ای بهم نگاه کردن. اولاش: خسته نباشید و بازم ممنون. قبل شنیدن کلمه‌ای از اتاق خارج شد. سریع به اتاق خودش رفت. با احتیاط گلدون رو کنار لپ تاپش گذاشت و بهش خیره شد‌. نگاهش به دستش افتاد. انگشت‌هاش رو باز و بسته کرد. دستش یک‌میلی‌متر لرزید. لبخند کوتاهی روی صورتش نشست. 9 سال پیش اولاش آخرین گزارش‌ها رو مرتب می‌کرد که در باز شد. ارکان وارد شد. عرق روی پیشونی‌اش. دستش رو به در تکیه داد تا نیفته. اولاش از جا پرید. اولاش: آقای ارکان؟ حالتون خوب نیست؟ ارکان دستش رو بلند کرد. «نگران نباش». ولی راه رفتنش سنگین بود. روی صندلی مقابل اولاش می‌افته. گردنبند رو از زیر جیبش درمیاره. پلاک D. به اولاش نشون میده. ارکان: این رو دیدی؟ اولاش گیج نگاه میکنه. اولاش: بله آقای ارکان. چند بار دیدم که همراهتون هست. ارکان سری تکون میده. گردنبند رو توی دستش فشار میده. ارکان: مالِ دخترمه. اولاش چند ثانیه به گردنبند نگاه میکنه. اولاش: دخترتون؟

ترکیب بسیار خفن که بهش کم توجهی شده.
+1
ترکیب بسیار خفن که بهش کم توجهی شده.

Repost from 👄rüya🕊
خانم و اقای رئیس🕶❤️‍🔥
خانم و اقای رئیس🕶❤️‍🔥

منم میخواستم ادیت بزنم ولی سکانس کم آوردم

چطور توضیح بدم از ادیت زدن با سکانس های تکراری خسته شدم؟

نمیدونم چطور توضیح بدم سکانساشون کمه
نمیدونم چطور توضیح بدم سکانساشون کمه

فیتی فیتی فیتی🗣🗣🗣 کیمینله مساجلاشیورسون؟🗣🗣🗣

داستان تازه داره شروع میشه

به این توجه کنین رنگ‌چشماش و لباسش سته.

𝖴𝗆𝗎𝗍, 𝖦𝖺𝗒𝗋𝖾𝗍 𝗏𝖾 𝖧𝖺𝗒𝖺𝗍🩵. #Ulaş #Bariş
𝖴𝗆𝗎𝗍, 𝖦𝖺𝗒𝗋𝖾𝗍 𝗏𝖾 𝖧𝖺𝗒𝖺𝗍🩵.
#Ulaş #Bariş

Kağıt Geceler #P_a_r_t 10 بوراک: همون دیروز اسمش رو شنیدم فهمیدم. دیشب نتونستم برم تو کافه. دیده بودم رفت داخل. کان از جا بلند شد و پرونده‌ ساواش دمیر که زیر دستش بود رو بست. کان: الان وقت این نیست که.. بوراک: آها! یعنی خودت هنوز بعد این همه سال ذهنت درگیر پینار نیست؟ کان برگشت. کان: قضیه من و پینار فرق می‌کنه. من به خاطر اون دارم تو این باتلاق سر می‌کنم. بوراک فقط نگاهش کرد. کان پشت میز برگشت و نشست. کان: ما دخترا رو اون شب بدون محافظ پایین نفرستادیم. صرفا فرستادیمشون که اون فکر کنه ما هنوز طرفشیم. صدای بوراک خسته بود. انگار کل شب‌ رو بیدار بود. بوراک: ولی آلپرن داره گند می‌زنه. کان اخم کرد. کان: چی شده؟ بوراک: جواب تلفن‌شونو نمیده. کان نفس عمیقی کشید. کان: الان که آلپرن جواب نمی‌ده ممکنه بخواد پینار رو هم ببره اون پایین.. بوراک یک‌دفعه از جا بلند شد. دست زد. بوراک: آفرین جناب سزگین! پینار، پینار، پینار! بوراک شروع کرد به راه رفتن، دستش رو توی موهاش کشید. بوراک: چند تا دختر همین الان توی خطرن! بعد تو فقط پینار پینار می‌کنی! باریکلا! کان هم بالاخره صداش بالا رفت. کان: اگه می‌تونستیم هر کاری می‌کردیم تا هیچ‌کدومشون دوباره نرن اون پایین ولی تا وقتی اون فکر کنه که ما هنوز طرفشیم مجبوریم بازی رو ادامه بدیم. بوراک سر تکون داد. بوراک: گوش کن! اگه دوباره بخوان برن من خودم هم می‌رم اونجا. کان: می‌دونی که.. ناگهان در باز شد و دنیز، آوا و پینار سه‌تایی وارد شدن. منشی پشت سرشون نفس نفس زنان وارد شد. بوراک نگاهی به هر سه نفرشون کرد. بعد برگشت به کان نگاه کرد. کان نگاهش بین دخترا و بوراک جا به جا شد. دهنش باز مونده بود. منشی: جناب سزگین، من گفتم نمی‌تونن.. کان دستش رو بلند کرد. کان: اشکالی نداره. منشی بیرون رفت. پینار جلو اومد. پینار: جناب سزگین، پرونده‌ی ساواش دمیر در.. کان‌اخم کرد و حرفش رو قطع کرد. کان: این پرونده به شما ارجاع داده نشده. پینار داد زد. پینار: من تو بخش بایگانی هم هستم پس زورکی نمی‌تونی ازم مخفیش کنی. کان از جا بلند شد. چند قدم به سمت پنجره رفت و برگشت. دستش رو روی میز کوبید. همه به جز پینار از جا پریدن. انگشتش رو به سمت پینار گرفت. کان: پینار. این بازی رو تموم کن. تو داری با یه پرونده‌ی ملی شوخی می‌کنی. می‌دونی که می‌تونم همین الان به خاطر دخالت در.. پینار شونه بالا انداخت. پینار: بازداشت کن. سکوت. سنگین. صدای تیک‌تیک ساعت. بوراک دستش رو روی پشتی صندلی فشار داد. نگاهش بین آوا و کان پرسه می‌زد. آوا فقط به پینار نگاه می‌کرد. دنیز آروم به سمت آوا خم شد. دنیز: قضیه چیه؟ آوا: هیس. پینار صداش رو صاف کرد. پینار: معاملات کلان. حساب‌های نامرئی. اگه این اطلاعات رو پیدا کرده بودی الان پرونده در دست بررسی نبود و یه راست سراغش می‌رفتی. کارو به کاردون نسپردین همین می‌شه دیگه. کان و بوراک لحظه‌ای بهم نگاه کردن. حساب نامرئی. خراب کردن. ساواش دمیر قطعا به اون زیرزمین مربوط بود و حالا که دستگیرش کرده بودن مجبور بودن آزادش کنن. کان دستی به صورتش کشید. نگاهش رو به آوا و دنیز انداخت. کان: و کار شما دو نفر؟ شما که.. آوا: من می‌خوام وکیلش بشم. کان و بوراک هم‌زمان داد زدن. -چی؟! بوراک که تا حالا سکوت کرده بود دو قدم به سمت آوا برداشت. صداش بالا رفت. بوراک: نه، نه. راه نداره. این پرونده.. آوا نگاهش رو به بوراک دوخت. آوا: شما دادستانی؟ بوراک سرجاش خشک شد. کان نگاهش رو به سمت دنیز چرخوند. صداش چند درجه پایین‌تر اومد. کان: شما؟ دنیز دستش رو توی جیب کتش کرد و برگشت به پینار و آوا نگاه کرد. هر دو منتظر بودن ببینن چی می‌گه. شونه‌ای بالا انداخت و لبخند معصومی زد. دنیز: من؟ هیچی. دوستام می‌خواستن بیان تو و منشی‌تون نذاشت. من فقط کمکشون کردم بیان تو. بوراک چند قدم به سمت در برداشت و دستش رو روی دستگیره گذاشت. مستقیم به آوا نگاه کرد‌. بوراک: خانوم‌ها، بریم بیرون. اجازه بدید جناب سزگین نفس بکشه. آوا هم برگشت و نگاهش کرد. چند لحظه بهم خیره شدن. آوا اول به سمت در رفت. آوا: ممنون جناب سونر. بوراک خشک شد. نگاهی به لباسش کرد. لیبلی نداشت. کان صداش نکرده بود. نگاه گیجی به آوا کرد. آوا ابرو بالا انداخت و بیرون رفت. پینار و دنیز هم پشت سرش رفتن. بوراک قبل رفتن نگاهی به کان کرد. کان با تاسف سری تکون داد. خبرگزاری دنیز با عجله وارد خبرگزاری شد. ساعت مچیش 18:06 رو نشان می‌داد. قرار بود ساعت سه برگرده. نفس‌هاش تند بود و موهاش رو باد به هم ریخته بود. سالن خلوت‌تر از همیشه بود. دنیز با قدم‌های سریع به سمت اتاقش رفت. در رو باز کرد و همون‌جا خشکش زد. اولاش روی صندلیش نشسته بود. پشت به در. توی تاریکی. وقتی در باز شد برگشت و بهش نگاه کرد. دنیز خواست چیزی بگه اما انگار صداش در نمی‌اومد. اولاش: ساعت شیشه.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 9 دفتر آوا پینار وارد شد. آوا یک لیوان قهوه به سمتش هل داد. پینار: مرسی. جرعه‌ای نوشید و برگه‌ها رو روی میز آوا گذاشت. آوا برگه‌ها رو با دقت نگاه کرد. آوا: ساواش دمیر. مدیرعامل ستاره شمالی. اختلاس، پولشویی.. دزدی از سرمایه ملی؟ پینار: و چند سال پیش معاملات کلانی داشته که هیچ‌کدوم ثبت رسمی نشدن. پول رفته به یه حساب نامرئی. نگاهی بهم کردن. پینار: دستور اطلاع‌رسانی نیومده یعنی پرونده هنوز توی هاله‌ای از ابهامه پس فکر نکنم کان و بوراک خودشون هنوز این مورد آخر رو پیدا کرده باشن. آوا: پس یکی نمی‌خواد این پرونده به جایی که باید برسه. پینار سر تکون داد. آوا چند ثانیه فکر کرد. آوا: رفیق قدیمیم دنیز میتونه خبرو منتشر کنه و کمکمون کنه. پینار با شنیدن اسم دنیز چند ثانیه سکوت کرد. پینار: دنیز ارکان؟ توی خبرگزاری رفیقم کار می‌کنه. آوا چند ثانیه بهش نگاه کرد. پینار چشم‌هاش رو بست و آهی کشید. پینار: اگه دنیز بخواد این خبر رو رسانه‌ای کنه اولاش جلوش رو می‌گیره. آوا: خب به خودش بگو. پینار بلند شد و شروع به راه رفتن کرد. پینار: نمی‌تونم به اولاش دروغ بگم، می‌فهمه. اگه راستش رو بگم که اطلاعات رو از پرونده‌ای که کان دادستانشه و اجازه نداد بهم ارجاع داده بشه درآوردم فکر می‌کنه از سر لجبازیم با اونه. تازه اگه کان بفهمه کل حرفه‌ خودم و اولاش نابود میشه. آوا بلند شد و مقابلش ایستاد. آوا: پینار اگه این خبر رو رسانه‌ای کنیم کان نمی‌تونه کاری کنه. فقط چند ساعت می‌تونه جلوش رو بگیره. این خبر به سرمایه‌ی ملی مربوطه. یعنی قدرت پوششش از اون چیزی که فکر می‌کنی باید بالاتر باشه. اصلا شاید باید به دنیز بگیم تا تصمیم بگیریم به سردبیرش بگه یا یه کار دخترونه کنیم. پینار لپش رو از داخل گاز گرفت. وقتی استرسی می‌شد این کار رو می‌کرد. آوا گوشیش رو برداشت. دنیز: آوا؟ خوبی؟ آوا: جانیم خوبم. یه کاری برات دارم. دنیز: بگو. آوا: بیا دفترم. دنیز مکثی کرد. دنیز: الان نمی‌تونم بیام. آوا نگاهی به پینار کرد. آوا: کی می‌تونی بیای؟ دنیز: موقع نهار. آوا: منتظرتم. خبرگزاری ساعت ۱۳:۰۲ هوای سالن بوی قهوه و غذا می‌داد. دنیز کیفش رو برداشت. اولاش داخل اتاقش مشغول تایپ کردن بود. دنیز کتش رو روی دوش انداخت. به سمت در رفت. -خانوم ارکان. صدای اولاش. دنیز چشمش رو بست. آروم برگشت. اولاش نگاهش رو از لپ تاپ برداشت. اولاش: جایی؟ دنیز چند قدم به سمت در اتاق اولاش رفت. دنیز: نهار. اولاش نگاهی به ساعت انداخت. اولاش: نمی‌دونستم نهارتون رو بیرون می‌خورین. دنیز لبخند نصفه‌ای زد. دنیز: برای استراحت خوبه. اولاش از پشت میز بلند شد. اولاش: کاری که گفتم امروز تموم میشه؟ دنیز شونه بالا انداخت. دنیز: چند ساعت دیگه تمومش می‌کنم. اولاش مکثی کرد. اولاش: کی برمی‌گردین؟ دنیز: تا دو ساعت دیگه. اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد. سری تکون داد. دنیز برگشت و از در خبرگزاری خارج شد. اولاش چند ضربه‌ی کوتاه با انگشت‌هاش روی دیوار زد. بعد سرش رو بلند کرد. مستخدم داشت طی می‌کشید. اولاش: خانم گولر. خانوم گولر سرش رو بلند کرد. اولاش: خانم ارکان رو دیدید که رفت بیرون؟ + بله آقای کوروغلو. اولاش: این یه هفته‌ای که من نبودم خانم ارکان نهارشون رو کجا می‌خوردن؟ خانم گولر دستش رو خشک کرد. + به نظرم اینجا می‌خوردن. یه روز دیدم با آقای تونا توی اتاقش نشستن و نهار خوردن. اولاش سری تکون داد. لبخند کوچیکی زد. اولاش: ممنون خسته نباشید. دفتر آوا دنیز وارد شد. چند ثانیه به پینار خیره شد. داشت توی ذهنش می‌گشت که این چهره رو کجا دیده. دنیز: پینار؟ پینار لبخند زد. توی چشم‌هاش نگرانی کوچیکی بود. پینار: سلام دنیز. دنیز به آوا نگاه کرد. آوا از جا بلند شد و کنار پینار ایستاد. آوا: پینار از دوست ها و همکارای خوب منه. دنیز ابرو بالا انداخت. دنیز: پس شما هم رو می‌شناختین و من نمی‌دونستم؟ آوا خندید‌. آوا: من هم فکر نمی‌کردم که شما همدیگه رو بشناسید. پینار لبخندی زد. پینار: تا همین دیروز نمی‌شناختیم. دنیز جلو رفت و پینار رو بغل کرد. پینار چند ثانیه جا خورد. بعد خندید و بغلش کرد. پینار در گوشش گفت. پینار: خوشحالم تو همچین ماجرایی باهمیم. دنیز خندید و عقب رفت. دنیز: منم همینطور. حالا ماجرا چی هست؟ دنیز نشست. آوا برگه‌ها رو بهش داد. دنیز برگه‌ها را ورق زد. چشم‌هاش تندتند خطوط رو می‌خوند. برگه‌ها رو روی میز گذاشت. چند ثانیه سکوت کرد و بعد بهشون نگاه کرد. دنیز: می‌خوایم چی کار کنیم؟ آوا: می‌خوایم منتشرش کنیم که نتونن جلوشو بگیرن. پینار: دنیز نمی‌تونی به اولاش بگی. دنیز: می‌دونم و پایه‌ام. آوا بلند شد و کیفش رو برداشت. دفتر کان، دادگستری بوراک وارد شد. روی صندلی روبروی کان نشست. کان نگاهش رو از پرونده برداشت. کان: پس فهمیدی خانوم وکیلت جزو همون دختراییه که مجبور شدی بفرستی پایین؟ بوراک مکثی‌ کرد و بعد دستی به صورتش کشید.

«ما سرانجام شبی، مست و مدهوش و کمی ژولیده،با بدن‌های به خون غلتیده، بر مزار نجس و نحس شما می‌رقصیم ..»
«ما سرانجام شبی، مست و مدهوش و کمی ژولیده،با بدن‌های به خون غلتیده، بر مزار نجس و نحس شما می‌رقصیم ..»

و برای هزاران هزار مادری که جرمی جز ایرانی بودن نداشتن