- تکـہ راـہ๛
Открыть в Telegram
جایی برای نگهداری آنچه از ما باقی می ماند... تقطیر لحظه ها؛ در نقطه برخورد تاریکی و نور! کپی؟ نه. اگه خواستین از متنا بدون فوروارد استفاده کنین، با ذکر نام "نرگس صنوبری" باشه حتما* و الا راضی نیستم. آرشیو: @Tekkeraharshiv ناشناس تو آرشیو پینه✨
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
435
Подписчики
-424 часа
-117 дней
+8330 дней
Архив постов
435
یکی اومده بود ناشناس حرف بزنیم گشنم بود فک کنم ناراحت شد رفت😔😂
گشنه باشم چقد وحشیم
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
435
خدایی اگه قراره سین چنل این بمونه فقط چون دوروز نبودم رو مودم هستم بزنم چنلو پاک کنم🦕
435
Repost from سبزآبی؛
باید از تو میپرسیدم آیا هرگز کسی را چنان بوسیدهای که جهانت تقسیم شدهباشد به قبل و بعد آن بوسه؟ و اگر میگفتی نه، قانعت میکردم مرا در ازدحام مردم اخموی ترمینال غرب ببوسی، پیش از آنکه اسب بزرگ آهنی تو را بدزدد و ببرد تا جهان دور چشم رنگیها. یا لااقل باید از تو میپرسیدم آیا کسی را تا به حال چنان دوست داشتهای که وقتی نگاهش میکنی، در دلت قمریها وإن یکاد بخوانند به صدای بلند، و شوقت از چشمت سرازیر شود روی گونهات؟ و بعد اگر میگفتی نه، باید تو را روی تمام پلهای درکه میبوسیدم، جایی که باران از ما مجسمههای خیس خوشبختی بسازد. باید از تو میپرسیدم آیا تن کسی را تا به حال چنان خواستهای که دستهایت یخ کند و گونهات آتش بگیرد و لبهایت بیحس شود و مهرههای کمرت به رقص بیفتند و دهانت بوی نعنا و ترخون و آویشن بگیرد و موهایت آتش شوند در زمهریر، و اگر جوابت منفی بود قانعت میکردم با من به سفر بزرگ تنانگی بیایی که دوتایی کشف کنیم گاهی دو بدن یکی میشوند تا مکاشفه بزرگ خوشختی را درک کنند.
اگر روبرویم ایستادهبودی، سوالهایی درباره بوسه داشتم تا از تو بپرسم. اگر تو را بوسیدهبودم، سوالهایی درباره آغوش داشتم که از تو بپرسم. اگر مرا به آغوش میگرفتی، پرنده میشدم و لای سینههای تو لانه میساختم و هر روز برایت آواز آمدن بهار را میخواندم.
میبینی؟ دارم از بوسیدن تو حرف میزنم، از رسیدن، از بهار. شهامت کلماتم را ببخش و به نبودنت ادامه بده، حالا که ماهی تنگ بلور را لب دریا گذاشتهای و رفتهای.
من در تنگ کوچک خودم آرامم، پری اقیانوسهای دور. هر روز به دریا نگاه خواهم کرد، و حسرتم را برای تو آواز خواهم کرد، و کاری میکنم دریانوردان عاشقت شوند. اما اگر مرا بوسیده بودی، آه، اگر مرا خواستهبودی...
435
تنها یک چیز را می دانم. نه تنها او را دوست داشتم، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را مى خواست. و آرزو می کردم که با او در جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد.
"صادق هدایت"
