مـدفـنِ سـرخ
Открыть в Telegram
˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot 𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot
БольшеИран139 042Категория не указана
336
Подписчики
-324 часа
+207 дней
+5030 день
Архив постов
336
Repost from N/a
هر خاطره تپش خاموش جانیست
که هنوز در گذشته میتپد.
در بادهای سرد و خاموش شب؛ بادی که همچون دستی بیرحم مرا از اکنون میرباید و به ژرفای گذشتهای تبعید میکند که دیگر وجود ندارد صدای پای خاطرهها را میشنوم؛ صدای قدمهایی که روزگاری در کنارم بودند اما اکنون در مهی غلیظ و در غباری که از فراموشی ساخته شده ناپدید گشتهاند. هر کوچه و خیابانی که از آن عبور میکنم، همچون آینه ای شکسته، تصویری محو از روزهای دور را باز میتاباند؛ روزهایی که بازگشتی در کارشان نیست. زمان این جلاد خاموش، همچون گردابی بیانتها مرا به سوی فراموشی میکشاند؛ و چه تناقض هولناکیست که آنچه باید فراموش شود در ژرفای وجودم جاودانه مانده و آنچه باید جاودانه میماند در تاریکی محو شده است. من در میان خاطرات همچون زندانی در قفسی بی انتها گرفتارم؛ قفسی که میلههایش را از حسرت و سایه و سکوت ساختهاند. خاطرات مرا به اعماق خود فرو میکشند؛ همچون موجوداتی گرسنه که بر جان آدمی چنگ میزنند؛ در این اعماق من تنها شاهد خاموشی هستم؛ شاهد لبخندهایی که دیگر باز نمیگردند، صداهایی که در خلأ محو شدهاند و دستهایی که هیچگاه دوباره در دستانم قرار نخواهند گرفت. و این است عذاب انسان؛ زیستن در لحظهای که دیگر وجود ندارد و زندگی کردن در گذشتهای که همچون فیلمی بیپایان بر پردهی تاریک ذهن پخش میشود؛ و هر بار من همان تماشاچی تنها هستم؛ محکوم به دیدن دوبارهی چیزی که میدانم دیگر هیچگاه رخ نخواهد داد. اما خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، چونان زخمی پنهاناند؛ زخمی که در زیر پوست نفس میکشد و هر لحظه، آهسته و بیرحم، انسان را از درون میجود؛ آنها انزوا را خانه میکنند و انسان را همچون حیوانی درنده و سرگشته در قفس خود اسیر میسازند. نامش را میتوان زنده زنده سوختن گذاشت؛ سوختنی بی صدا اما عميق. آنها تا واپسین دم حیات همچون سایهای لجوج بر جان میمانند و هر بار با لمسشان زخم تازهای در دل باز میشود. میتوان به فیلمی تشبیه کرد که گاه و بیگاه در تاریکترین سالنهای ذهن به نمایش در میآید؛ و تو تنها تماشاگری هستی که هر بار بیآنکه بخواهی بر صندلی مینشینی و لحظه لحظهی آن را با چشمانی پر از حسرت باز میبینی؛ چون آن تصاویر آخرین دارایی توست. هر چه هم وانمود کنم خاطراتم را دفن کردهام، ناگهان چونان روحی بی قرار از خاک فراموشی بیرون میخزند و مرا مییابند؛ مانند فرشتهی مرگ در برابرم قد میکشند و یادم میآورند که انکار هرگز به قدرت حقیقت نیست. چونان رودی بیقرار در رگهایم جاری میشوند؛ مرا آهسته و بیصدا، اما پیوسته میفرسایند. زجرآورند آری، اما همین زجر، همین شعلهی سوزان، آخرين دارايی من است؛ و شاید همین درد سوزان است که هنوز مرا به زندگی زنجیر کرده و از سقوط کامل باز میدارد. این رنج همان قلبیست که هنوز میتپد؛ همان نفس آخر امید است که نمیگذارد تمام شوم. خاطرات با تمام زهرشان گاهی تنها دلیل ادامه دادن ما هستند؛ سایهای که هر چند ما را میسوزاند؛ اما در تاریکی آخرین نشانی نور است.در نهایت تنها چیزی که برایم باقی میماند صدای پای خاطرههاست. آدمها میروند؛ اما رد رفتنشان سالها بعد هم هنوز در قلب آدم قدم میزند.
