مـدفـنِ سـرخ
Открыть в Telegram
˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot 𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot
БольшеИран138 416Категория не указана
343
Подписчики
+324 часа
+117 дней
+5330 день
Архив постов
343
Repost from اٌقیانوسِ مِشکی؛
آخرین اجرای زمستان بود. سالن مثل همیشه پر از آدمهایی بود که آمده بودند چند ساعت از زندگیشان فاصله بگیرند، اما برای او، این شب با تمام شبهای قبل فرق داشت.
روی صحنه میرقصید؛ آرام، بینقص و غرق در موسیقی. کسی در ردیفهای آخر نشسته بود و برای آخرین بار نگاهش میکرد. سالها بود که هیچکدام چیزی نگفته بودند؛ نه قراری، نه اعترافی و نه حتی خداحافظیای که بتوان نامش را پایان گذاشت.
همهچیز از همان روزی تغییر کرد که فهمید بعضی آدمها قرار نیست برای همیشه بمانند؛ حتی اگر تمامِ عادتهای روزانهات به حضورشان گره خورده باشد.
موسیقی تمام شد و نورهای سالن یکییکی خاموش شدند. میان صدای تشویق مردم، نگاهشان برای چند ثانیه به هم رسید؛ کوتاه، بیصدا و غمگین؛ شبیه دو نفر که خوب میدانند این آخرین بار است.
بیرون، شهر زیر باران گم شده بود. خیابانها همان خیابانهای همیشگی بودند، کافهها باز بودند و آدمها بیخبر از کنار هم میگذشتند، اما بعضی جداییها آنقدر آرام اتفاق میافتند که هیچکس جز دو قلبِ درگیر، متوجه ویرانیِ بعد از آن نمیشود.
آن شب، برای نخستین بار، کسی که همیشه در ردیف آخر مینشست، پیش از تمام شدن باران رفت. و روی صحنه، میان نورهای خاموش، بالرینی ایستاده بود که هنوز نمیدانست چگونه میشود به رقص ادامه داد، وقتی کسی که تمام این سالها برای نگاهش میرقصیدی، دیگر آنجا نیست.
343
Repost from N/a
قدرت چیز عجیبیه. همه فکر میکنن قدرت یعنی بتونی آدمها رو وادار به اطاعت کنی. اینطور نیست. قدرت واقعی، اینه که هر روز دلیلی برای فرو ریختن داشته باشی و باز هم نذاری کسی ترکهات رو ببینه. من سالها یاد گرفتم چطور خشمم رو حمل کنم؛مثل خنجری زیر دندههام. همیشه حاضر، همیشه تیز. اما بعد تو اومدی و همه چیزو به هم ریختی. با اون نگاههای سرسخت و بدنی که انگار دنیا بارها شکستتش، ولی هنوز ایستاده. تو خطرناکی..نه فقط چون زیبایی، نه چون شجاعی.. چون باعث میشی آیندهای رو تصور کنم که نباید بخوامش... و برای آدمی مثل من، امیدوار شدن همیشه ترسناکتر از جنگ بوده. پس تو بگو، وایولنس باید چیکار کنم؟ امیدوار باشم به اینکه تو این دنیای کثافت تورو برای خودم نگه دارم؟ چون یه چیزی رو خوب فهمیدم، تو عاشق منی، و من هم خودمو متعلق به تو میدونم. #به_جای_او Fourth wing
343
Repost from Королева
نگاهت شبیـہ نغمهای است کـہ جهان را بـہ سکوت وامیدارد. ملودے آرامے کـہ با هر بار تـلاقی، در جانم طنین میاندازد و مـرا از هیاهوے زمان میربایـد. انگار در چشمهایت قطعهاے نواختـہ میشود کـہ تنها من آن را میشنوم، آهنگے کـہ نـہ آغاز دارد و نـہ پایان، تنها جریان دارد، همچون موجے کـہ ساحل را در آغوش میگیرد.
هر بار کـہ بـہ تو خیرـہ میشوم، گویے نتهاے این ملودےآرامتر، عمیقتر، و دلنشینتر میشونـد. لحظهها کش میآینـد، زمان از ریتم خود میافتند، و جهان، حتے اگر براے ثانیهاے کوتاه، با چشمهایت همآهنگ میشود.
کاش میشـد این موسیقے را در سینهے لحظهها ثبت کرد کاش میشـد در نگاهت زیست، جایے کـہ هر پلک زدنے نواے دوبارهاے از زیباییات را آغاز میکنـد.
