مـدفـنِ سـرخ 𝖱𝖾𝗌𝗍
Открыть в Telegram
جایـی کـه طوفـانهـا دفــن شـدهانـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـدهانـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
БольшеИран123 384Категория не указана
511
Подписчики
-424 часа
+87 дней
+6530 дней
Архив постов
Repost from تـآسـیـان ٬
- سحر فراموشی - ۳ آگوست، سال ۱۸۶۹
انگشتانم سرشار از تمنا برای نجات اند. میخواهم تنم را از میان طغیان آب بالا بکشم و به ساحل زندگانی چنگ بیندازم اما بیشتر فرو میروم. زیر پایم چنان خالی میشود که با شدت به قعر اقیانوس کشیده میشوم و نفس کشیدن را از یاد میبرم. صدایی در گوشم نجوا میکند؛ اما به گونهای محو است که تنها حباب زمزمههایش را میشنوم. چشمانم در خیالی خاموش فرو رفته اند و چیزی جز لحظه شماری برای رسیدن به ماسههای کف اقیانوس ندارم. همهٔ عالم تیره است؛ گویی که بادی سرد، مهمان رگهای وجودم شده. تصاویر مبهم زیادی از جلوی چشمانم میگذرند؛ خاطرات زیادی دارم. اما هیچکدام برایم آنقدر ارزشمند نیستند که بخواهم آخرین لحظاتم را برایشان صرف کنم. با این حال تو... تو تنها خواستهٔ من از تمام این هستی پوچ هستی! به همین شوق است که تلاش میکنم هرچه از تو دارم را یکبار دیگر به یاد بیاورم. دلم میخواهد تمام خاطرات کوچک و بزرگی که دست در دست ساختهایم را به آغوش بکشم! «شب.. خیابان.. تو..» همه چیز خیلی محو است؛ هرچه میخواهم بیشتر به یاد بیاورم بیشتر فراموش میکنم، آب عمیقتر در ریههایم جا خوش میکند و هوشیاریام را بیش از پیش از دست میدهم. «اولین نگاه.. من.. لبخند..» چرا ادامهاش را به خاطر نمیآورم؟ چرا.. چهرهات را نمیبینم؟ ترس تمام وجودم را فرا میگیرد؛ چشمهایم گشوده میشوند و حال، چون آتش برایت میگریند. اشکهایم میان قطرات اقیانوس گم میشوند و چون صدایم که در گلو خفه ماند، در سکوت به قعر چاه میافتند. سرمای فراموش کردنت جانم را سبک کرده و به سطح آب رسانده است. نه نفسی مانده، نه خیالی که بخواهد یادآور تو باشد. همه چیز در سیاهی غرق است و سفیدی تو، چه پلیدانه مرا به جنون میکشاند. کاش به شب اول بازمیگشتیم؛ شبی که تمامت را در سینه حفظ کردم و تا کمی پیش به یاد داشتم... شبی که تحول دنیایم را به همراه داشت.کاش... هیچوقت از آن شب گذر نمیکردیم!
Repost from N/a
+4
یـک سـال دیـگــر نیـز مـیـان انگــشـتان زمـان،
گـره خــورد و گـذشـت؛
و دࢪ آخـر، بـاز هـم مـن مـاندهام، مـشتــے خاطـره و نـخِ قـرمـزے ڪه هـنـوز دࢪ دسـتانـم مـےرقـصـد. اڪنـون بــہ صفحـہاـے مــےࢪوم ڪـہ هـنوز سـفــید اســت؛و این مـن هـسـتم ڪـہ بـاید قلـم بـہ دست شـوم و ڪـلمات و رنـگهـایـم را بـࢪ تـنـش بـنـگارم.
Repost from N/a
+4
فــࢪســودگــے پــس از فــقدان، چـیــزــے ڪـہ مــࢪا ایــن روزهــا، مـعــنـا مــےبــخـشــد.
عــزیـز تـࢪیــن اشــڪ مــن ، آواز قــــو را بــࢪایـم دࢪ عــمـق وجــود ســـࢪ بـده.دیــگـــࢪ قــاصـدڪ آࢪزوهــایم را بــراــے تـــو، فــوت نـمیڪـنـم.
Repost from N/a
+1
𝒫𝘦𝘳𝘵𝘩 : 𝘞𝘢𝘯𝘯𝘢 𝘬𝘯𝘰𝘸 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨?
𝘚𝘢𝘯𝘵𝘢: 𝒲𝘩𝘢𝘵?
𝒫𝘦𝘳𝘵𝘩 : 𝘓𝘰ꪜ𝘪𝘯𝘨 𝘺𝘰𝘶 𝘸𝘢𝘴 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘦𝘤𝘰𝘯𝘥 𝘣𝘦𝘴𝘵 𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘐 𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘥𝘪𝘥!
𝘚𝘢𝘯𝘵𝘢 : 𝗪𝘩𝘢𝘵 𝘸𝘢𝘴 𝘵𝘩𝘦 𝘧𝘪𝘳𝘴𝘵?
𝒫𝘦𝘳𝘵𝘩 : 𝘍𝘪𝘯𝘥𝘪𝘯𝘨 𝘺𝘰𝘶 :)!
Repost from N/a
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عزیزکرده، نمیدونم چرا هر بار میخوام برات بنویسم دلم بیشتر از قبل میگیره... نمیدونم اصلاً این نامه رو یه روز میخونی یا نه.. حتی نمیدونم اگه بخونیش، چیزی ازش میفهمی یا فقط چند خط رو رد میکنی و میری... ولی من باید یه جایی اینا رو مینوشتم.. دلم برات تنگ شده.. نه از اون دلتنگیهایی که میشه با یه آهنگ یا یه خواب حواس آدم رو ازش پرت کرد. یه جوری دلم تنگ شده که وسط معمولیترین لحظههای روز هم یهو یادم میافتی و یه چیزی توی دلم میریزه.. گاهی با خودم میگم دیگه منتظرت نباشم... با خودم میگم خب، تمومش کن... به حرفاش فکر نکن دنبال نشونه ازش نگرد... ولی مگه دل آدم منطق حالیشه؟؟ باز شب که میشه، باز همون سکوت، باز همون فکرهای لعنتی، و من دوباره برمیگردم به تو... راستش نمیدونم تو هم گاهی دلت برام تنگ میشه یا نه. نمیدونم اصلاً نبودنم برات فرقی داره یا نه. این قسمت بیشتر از همه اذیتم میکنه؛ اینکه من اینهمه احساس دارم و تو شاید حتی خبر نداشته باشی.. من هنوز یه گوشهای از دلم منتظرتم.. نه اینکه هر لحظه فکر کنم قراره برگردی؛ فقط… هنوز نتونستم اون قسمت از خودمو که برای تو جا گذاشتم، پس بگیرم.. اگه یه روز برگشتی، نمیخوام برات توضیح بدم که این مدت چقدر سخت گذشت. فقط شاید یه مدت نگاهت کنم و با خودم بگم: «بالاخره اومدی… من هنوز اینجا بودم.» و اگه هیچوقت برنگشتی، فکر کنم باز هم یه مدت طول بکشه تا این انتظار از سرم بیفته... چون بعضی آدما حتی وقتی دیگه توی زندگیت نیستن، یه جایی از قلبت میمونن که هیچکس دیگه بلد نیست پیداش کنه.. و تو…هنوز اونجایی.. تا وقتی که این دلتنگی آروم بگیره، مواظب خودت باش، عزیزکرده.. من هنوز یه گوشه از شب، به یادت میمونم🪷December 21, 1998 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Repost from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
+4
𝑻𝑯𝑬 𝑸𝑼𝑬𝑬𝑵 𝑾𝑰𝑻𝑯 𝑨 𝑷𝑰𝑵𝑲 𝑺𝑶𝑼𝑳🤩, 𝑾𝑬𝑨𝑽𝑬𝑺 𝑳𝑶𝑽𝑬 𝑰𝑵𝑻𝑶 𝑬𝑽𝑬𝑹𝒀 𝑮𝑳𝑨𝑵𝑪𝑬🤩,𝑳𝑬𝑨𝑽𝑰𝑵𝑮 𝑻𝑯𝑬 𝑾𝑶𝑹𝑳𝑫 𝑺𝑶𝑭𝑻𝑬𝑹 𝑰𝑵 𝑯𝑬𝑹 𝑷𝑹𝑬𝑺𝑬𝑵𝑪𝑬🤩.
Repost from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
+4
𝑆𝐻𝐸 𝑊𝐸𝐴𝑅𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝐶𝐸𝑅𝑇𝐴𝐼𝑁𝑇𝑌 𝑊𝐴𝐿𝐾𝑆 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝑃𝑈𝑅𝑃𝑂𝑆𝐸, 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐻𝑂𝑂𝑆𝐸𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝐷𝐸𝑆𝑇𝐼𝑁𝑌.
Repost from 𝘔𝘢𝘵𝘪𝘭𝘥𝘢
فشردن دستانت آنقدر شیرین و دوست داشتنی بود، که به پاس شیرینی این تعهد دوست داشتنی کنار هم آن لحظه را هیچ گاه از یاد نخواهم برد. لحظه ای که با گرفتن دستانت، می شد عشق را در نگاهت به خوبی تفسیر کرد.
لحظه ای که برق از چشمانت، عمق احساس پاکت را دید.
#𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸
