چایی بعد قُله!
Открыть в Telegram
. ˚ . ✦ ˚ . ★⋆. . ˚ ✦ . . ˚ . . ✦ ˚ . ★⋆. . ˚ Listen to me: FUCK UR MOOD FOLLOW THE PLAN !-
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
215
Подписчики
Нет данных24 часа
-127 дней
-3130 дней
Архив постов
«آدم یکبار که بیشتر عمر نمیکند یکبار هم بیشتر نمیمیرد. خب، پس مرگ یک بار شیون هم یک بار! جای آنکه بی حرف و بیصدا مثل خر زیر بار بترکیم، بگذار در حالی که داریم برای حق زندگیمان میجنگیم بمیریم.»
پا برهنه ها، زاهاریا استانکو
امروز باید سر و سامون بدم..
Max¹
6:00 • 12:00
3h
Max²
12:00 • 18:00
3h
Max³
18:00 • 22:00
ایده دوم چیه؟
ایده سقراط.
میگه که ما ادم ها خوب خودمون رو نمیشناسیم!
ممکنه تو، جزئیات صورتت بدنت سن و سالت و محل زندگی و خانواده و همه شو بدونی؛
حتی یه سری اخلاق و رفتار هاتو بشناسی
اما هیچ وقت کامل این شناخت اتفاق نمیفته!
هیچ وقت کامل متوجه نمیشی چرا الان عصبانی شدی یا خوشحال شدی
سقراط میگه که این شناخت زمانی کامل میشه
که تو وقتی از دست مادرت دلخور و عصبانی هستی و کلی بهش طعنه و کنایه میزنی بیای بگردی دنبال منشا این عصبانیت...
آیا واقعا مادرت عصبانیت کرده؟یا با دوستت دعوات شده یا داداشت اذیتت کرده و عصبانیتت رو بی دلیل رو اون آدم خالی کردی؟ آیاوقتی احساس ضعف و ناتوانی داری هیچ فک کردی منشا این حس از کجاست؟ کدوم ادمه کدوم مسئله ست
تو باید بری منشا رو پیدا کنی و تموم مشکلات رو با منشا حل کنینه فقط اطراف رو بزنی داغون تر کنی سقراط میگه از خودتون بپرسین چرا؟ چرا اوضاع اینطوریه؟ چرا الان عصبانیم؟ چرا نتونستم فلان مسئله رو حل کنم؟ چرا با پدرم میونه خوبی ندارم؟ چرا مادرم میره رو اعصابم؟ واقعا مطمئنی همیشه مشکل از بقیه ست؟ مطمئنی خودت و احساساتت رو میشناسی؟ منشا اونا رو میدونی؟ مشکلی که ممکنه منشا اون خودت باشی،اعصاب خوردی ای که ممکنه منشاش خودت باشی رو چطوری به دیگران ربط میدی و انتظار حل شدنش رو هم داری؟ موقع ترس حال بد عصبانیت کینه دشمنی انتقام حتی حال خوب و خوشحالی فکر کن فکر کن ببین منشا اینا چیه و یا درستش کن یا اگه درست نمیشه خط بزن و حذفش کن یا اگه منشا خوبیه نگهش دار و پیش برو...
اولین ایده بزرگ چیه؟
فرض کن من دارم با استادم صحبت میکنم
فقط نگاهش میکنم و میگم اینو توضیح بدین برام لطفا
و یه کاغذ سفید هم گذاشتم روی میز،
استاد میپرسه مشکلت چیه؟
چیو دقیقا توضیح بدم؟(اگه اینو از قضک بپرسی و تو این شرایط قرارش بدی فک کنم کلا از کره زمین محوت میکنه)
تو مشکلت رو روی کاغذ ننوشتی!
نه سوالی نه مسئله ای هیچی
و همزمان انتظار داری طرف بیاد برات توضیح بده و متوجهت کنه
هب دوست من اون ادم علم غیب داره؟
یا انتظار داری ذهن آدما رو بتونه بخونه؟
از درون تو خبردار بشه؟
حالا همینو مستقیم ربط بدین به احساسات آدم ها
داری با یک نفر صحبت میکنی و به مشکل برخوردین!
اما تو عصبانی میشی سر اینکه چرا طرف اینقد نرمال برخورد میکنه و عادی حرف میزنه در صورتی که تو داری میترکی از حرص و جوش
اما شاید اون فقط یه قضیه کوچیک بوده و برای تو بزرگ جلوه کرده!
آیا نباید زبون باز کنی و حرف بزنی باهاش؟؟
نباید بگی افکار و احساساتت رو؟
منطقیه سکوت کنی تا طرف از رنگ صورتت که از گوجه ای داره تبدیل به بادمجونی میشه تشخیص بده عصبانی هستی
حالا تا بخاد تشخیص بده قضیه هم از چه قراره؛ یا اون رابطه و دوستی قطع شده یا دعوا شده یا هردوتون پیر شدی؛
پس یاد بگیر
یادبگیر که هرچقدر سخت
هرچقدر طاقت فرسا
وقتی یه قضیه برات مهمه قشنگ بگی که داره تو ذهنت چی میگذره
شاید تو یه جمعی هستین و تو یه ایده تو مغزته که به شدت به درد طرف مقابلت بخوره
پس حیف نیست به زبون نیاریش؟
حیف نیست راجع بهش حرف نزنی؟
چه باخانواده مون
چه با دوستامون
چه هرکسی که اطرافمون هست
یاد بگیریم اگه مشکلی حاد و اذیت کننده شد حرف بزنیم راجع بهش
دقیق بگیم چی به چیه آقا
چرا هم خودت هم طرف مقابلت اذیت بشین؟
وقتی میتونی با یه کار ساده قضیه رو تموم کنی؟
فکر کن.
حالا قضیه جعبه ذهن چیه این وسط اینطوریه که وقتی تو بچه بودی یه سری افکار کوچیک کودکانه محدود تو مغزت بودی وقتی گریه میکردی یا یه صدایی از خودت در میاوردی مامانت یا بابات حدس میزد شما الان گشنته تشنته شیر میخای یا کلی چیزای دیگه ولی به مرور وقتی بزرگ میشیم دیگه هیچ کسی جز خودمون نمیتونه جعبه ذهنمون رو باز کنه!! هیچ کس بهش دسترسی نداره پس تو باید در مواجه با دیگران از اطلاعات این جعبه ذهن بیرون بریزی تا همه چی درست پیش بره با بستنش تو مواقع اضطراری فقط کار رو سخت تر میکنی؛
+2
اینارم کشیده بودم تو همون پروسه دیزاین اتاقم:)
یکی از آرزو های من؟
منعکس شدن تصویر شفق های قطبی تو مردمک چشم هام
چه لحظه قابل پرستیدن و هیجان انگیزی!
الان خیلی چیزا رو باید هندل کنم.
فردا صب اتاق خودم و خونه کاملا باید جارو و مرتب بشه
چرا؟
اقوام رو دعوت کردیم فردا شب همه خونه ما
باز هم پس فردا شب باغ خونه عمم دعوت کردن
من واقعا دلم نمیخواست اون همه انرژی منفی حسادت و مقایسه و حال بد بیاد تو اتاق قشنگی که ۱۲ ۱۳ روز از شهریور وقت گذاشتم برای تغییر دادنش تا تنوعی بشه برام که یک سال دیگه توش قراره درس بخونم
فردا قراره پای افراد غریبه برسه به پناهگاه رنگ و رو تازه من:)
و این خیلی غمگینم میکنه:)
اینجا شده یه خونه جدا برای من
اونا میان خونه مامان بابام
واقعا اجازه دارن بیان تو خونه من؟
اصلا صد روز قدمتون رو چشم ولی بیاین تو هال نه خونه من!
چیکار میشه کرد در اتاقم قفل نمیشه و این خودش خیلی دردسره
الان بهترین کار چیه؟
لباسامو جمع کنم
میکاپمو پاک کنم
و برم وارد سال چهارم مدرسه هاگوارتز بشم تا وقتی که خوابم میبره
به هر حال رون و هرمیون ارشد شدن و ولدمورت هم برگشته و فاج هم سمت ما نیست!!
ماجرا جالبه..
درس و برنامه ریزیم چی میشه این وسط؟
بهترین کارم چی میتونه باشه؟
ویدیو های زیست یازدهم فصل هفتم رو شروع کنم!😀
با کوچکترین تایم میتونم ببینم و استفاده کنم
کلا که در حال کار کردن نیستم!
شک ندارم نهایت استفاده رو میبرم
یه کار جالبی کردم چند روز پیش...
گفتم بیا برای خودت مرحله های متعدد درست کن تا روز کنکور
حالا چیکار کردم؟
مثلا مرحله اول این چیزاییه که تو این پیام ها نوشتم اما به یه شرط سه روز پشت هم(تاکید میکنم)باید تموم مراحل سه روز پشت هم انجام بشه
اما از ۸ سپتامبر تا امروز حتی یک روز کامل انجام نشده!!
اما اگه توجه کرده تعدا. کارهای انجام شده هر روز بیشتر شده
تو کتاب عادت های اتمی میگه که هر عادتی باید بالا تر از سه روز تکرار بشه پشت هم تا تثبیت اولیه براش صورت بگیره
و من فک میکردم عه چه کار راحتی که سه روز پشت هم چن تا کار رو انجام بدی
واقعا صحنه عمل یه چیز دیگه ست
آره خلاصه
و همینطور مرحله های بعدی رو برای خودم آنلاک میکنم و تا تهش ادامه میدم..
روش جالبیه
بدک نیست استفاده کنید.
یه چند پارت بخونیم که رشته درس صبح از دستمون در نره...
17:00 • 18:00 18:00 • 19:00 19:10 • 20:00
امشب قراره برای اولین بار بعد از کنکور امسال بریم و با خانواده پدریم مواجه بشم...
یکی از عمو هام چون یکی از عمو های دیگه م از بانه برگشته و همزمان به مناسبت گواهینامه گرفتن همسرش اومده و دعوت کرده و مهمونی داده.
و من قراره خیلی حرف ها بشنوم
کاش حرف بودن
تیکه
کنایه
طعنه
عه میخای باز پشت بمونی؟
برای دومین سال؟؟؟
قراره مواجه شم با سه تا کنکوری ۴۰۵ که تو خوانواده هستن
و هنوز نمیدونم چی بپوشم
کاش زره داشتم
کاش کلاه خودی داشتم که جلوگیری کنه از فکر کردن
کاش گوش بند داشتم حرفاشون نره تو گوشم
و همزمان یه عینک که همه رد نامرئی کنه.
اما خب
اینجا هاگوارتز نیست؛ایرانه
اونایی هم که قراره من برم دیدنشون رون و هرمیون نیستن!
یه سری عمه و عموی با تحصیلات و با توقع بالا هستن و یه سری زن عمویِ...🌝
اینا خدایی به کنار
همین دو سر فصل که از این کتاب خوندم رو اجرا کنم؟
آخه خیلی برای من ساخته شده انگار راهکار هاش
برای اولین بار ها توی این ۱۹ سال زندگی خودمو نخورم؟
برای اولین بار این خشم رو کنترل کنم؟
چرا قبولش نکنم که هر حرفی میشنوم تقصیر خودمه؟
هر تیکه و کنایه تقصیر خودمه؟
نه اینکه لایقش باشم فقط نتیجه کارامه همین !
ینی من به وجودش اوردم.
عمه م الان ۳۶ ساعت ۳۶ ساعت پشت هم بیمارستان شیفت میده
خسته کوفته
خیلی چیزا قراره بپرسه خیلی چیزا قراره بگه حتی ممکنه نا امیدم کنه!
عموم از بانه اومده تو این گرما کلی تو راه بوده
مامانبزرگم از دست همه شاکیه چون دختراش و پسراش بچه هاشون کنکور داشتن و بهش سر نزدن!
یکی دیگه از عمو هام منتژر نمایشگاه لوازم التحریر بود ولی امسال برگزار نمیکنن و عملا درآمدش نصف میشه و پدر و مادری که لیاقت داشتن الان بگن دخترمون کار کنکورو درآورده و...
اما شاید من هم خسته م
اگه الان مردم چیزی میگن
خب شاید اونا هم خسته ن!!!
شاید مردم فقط ناشادند نه پست و پلید
شاید توی اون همه فامیل مارموز که کارا و حرفاشون رو کلاغ ها میرسونن یه نفر واقعا دلسوز بود!
چرا قبول نمیکنم این زندگی رو به بزرگسالی خیلی قراره دشوار تر از این حرفای خنده دار باشه؟
پس یه بار این همه چیز رو که تو مغزم هست و میدونمشون رو بزار اجرا کنم..
بزار یه بار حداقل از ری اکت درونی خودم راضی باشم.
