کوچه ارغوان🪻
Открыть в Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
80
Подписчики
+124 часа
+57 дней
+1630 дней
Архив постов
حالِ دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها
خوبم، اما خوب ویرانم نفهمیدی مرا
-بهناز خدابندهلو
«رفتن» مگر میان ما
آن چهار حرفی ممنوعه نبود؟
بگو چرا از میان تمام فعلها
همین وسوسه هموارهٔ تو بود؟
چقدر آسان
برای خودت صرف نمودی
تو «رفتی».
و من تا آخر دنیا حیران
میمانم.
#سمیه
بیا تا از این شهر برویم
یک روز در انتهای غروب
دست مرا بگیر
همین کوچه را تا انتها بپیماییم
و سپس به آنسوی مرز افق
به آن سوی خط زندهگی
گام بگذاریم
تو دست مرا بگیر
در کوچه برف است
و در کوچه بوران
بار هامان گران
و ادمها دزد خیال
تو فقط دست مرا بگیر..
#سمیه
کنجها و خلوتها را بیشتر میپسندم. مثلا اینکه برای رفتن به آن سمت شهر در چوکی ردیف آخر اتوبوس بنشینم و از پنجره کوچک آن به بیرون خیره شوم. در تمام طول مسیر از درون این قاب کوچک به چیزها نگاه میکنم. خیال میکنم مثلا آن بیرون شیشهیی است. فقط میتوانم نگاهش کنم و هیچگاه هیچ کجای آنرا لمس نکردهام. امشب هم دائم خیال میبافتم که در مسیر یک مسافرت هستیم و آن بیرون یک شهر دیگری هست. بعد کم کم میدیدم همه چیزش برایم تازهگی داشت. داشتم ابعاد جدیدی را کشف میکردم که به ایستگاه مورد نظر رسیدیم. من به سختی از چوکی و پنجره دل کندم. تا لحظه آخر و پیاده شدن چشمم به پنجره و خانمی بود که به جای من نشست ولی اصلا حواسش نبود چه چیزی بدست آورده است.
نشستن در چوکی کنار پنجره از دلخوشیهای من است. طوری ذوق میکنم انکار برایم آیسکریم کاکائو داده باشند.چوکی کنار پنجرهٔ قطار، هواپیما، اتوبوس یا زندهگی. و نیلی هربار در تلاش برای خالی یافتن یکی از این صندلیها برای من است.
مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است ستارهای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون مناند چه باک زانهمه دشمن چو دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است مرا هزار امید است و هر هزار تویی
#سیمین_بهبهانی
از دور، خیلی دور، شاید فقط یک سرگرمی و چند خط سیاهی با شوق دل به نظر برسد اما از نزدیک، بسیار نزدیک چندین ساعت وقت، استفاده بهینه از وقفههای کوتاه در میان شلوغیها و دغدغههای بیامان زندهگی، بیخوابی و گردنیست که گاهی به فغان میآید.
کنارش تلاش میکنم گوشهایم نیز مفید واقع شوند. امشب با قسمت اول پادکست «جعبه» با موضوع زندهگی و شعرهای سیمین “بهبهانی” گذشت.
محو کشیدن خطوط روی چهره محبوبترین و خوشصدا ترین آدمی که زمان به خودش دیده هستم. دختر کناریام روی طرح یک دختر فوق زیبا با موهای صاف و گلهای اطرافش کار میکند. یک سره از دوست پسرش و گلهایی که برایش میگیرد؛ میگوید.
ناگهان سربلند میکند و میپرسد:
ببینم تو چی میکشی؟
تصویرم را نشانش میدهم. دقیق میشود و بعد خیره به من میپرسد:
باباته؟
برای یک صدم ثانیه خودم را خواهر همایون شجریان تصور میکنم. حیرت میکنم. ذوق و بعد مرحله ناامیدی است.
میپرسم:
مطمئنی ایرانی هستی؟
خندید و منم خندیدم و استادم که آنجا حضور دارد، از خنده قهقهه میزند.
هنوز نمیدانم چطور شجریان بزرگ را نشناخته است؟
ایستادهام
در اتوبوس
چشم در چشمهایم نگفتنیاش
یک نفر گفت:
«آقا جای خالی بفرمایید»
چه غمگنانه است
وقتی در باران
به تو چتر تعارف کنند.
#گروس_عبدالملکیان
