کوچه ارغوان🪻
Открыть в Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
83
Подписчики
+124 часа
+87 дней
+2130 дней
Архив постов
Repost from TheGandomin
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
یادت هست
در آن گوشهیِ دنج کافه،
از هیجان نمی دانستم اول به کدام سو
جهت دهم نگاه را
عطرها، صداها، پیانو یا به تو
انگشتانِ گره خوردهمان را تکانی دادی و
من یادم آمد که برای زیبایی
این قاب بمیرم
حالا انگار تمام شهر خالیست
حتی فضا خالی از لطف بخار هوا
قهوهها در انجماد دستهایِ تنها
بیمزه اند
کافهها، کوچهها
اصلا جهان من خالیست
از آنجا که «تو» دیگر نیستی
🥀🥀
سمیه
و چشمانت
عسلی چکیده
از قاشق غزلی شیرین
و چشمانت
همان کوهستان
که لغزیده دلم
از نشیب تند آن..
سرگیجه عشق بند نمیآید در من.!
🥀🥀
سمیه
میتوان که بیباکانه خواند
اصلا زندهگی بر وزنِ چند
آنقدر قهقه زد خاموش
که از گوشهی چشمت
اشک شورِ شوق شیرین چکید
لیک "تویی" اگر که باشد
و این "تو" به گرانی مطلب عشق رسیده باشد
شعر نامربوط میباشد
روزگار گاری بار کرده از اندوه
نالهی گلویِ بیچارهیِ مرغکِ گمنام
که در خشکباریِ صبح اول وقت میانهیِ زمستان
بر بام خشکیدهیِ آدم تکیدهیِ درون باغستان
به جیغ جیغ و خورهیِ جان،
میماند
زندهگی بیحوصله است
آنگونه اعصاب ندارد
که آدم زنده محبوس در گوشهی میزی کوچک
عشق میآید حتما
چنان وسوسهیِ شیرین قلم برداشتن
یک "تویی" را با هر ظرافت طبیعت یاد کردن
ترا در دفتر احساس نوشتن،
برای همیشهی ابدی درج کردن
گو که فریاد زند جانا و جانا و جانا
چگونه بگنجانم این همه دوستت دارم ها را
کوچکم، گم میشوم حتما
هربار در بلند و پست آسمان پهن سرزمینت
به مثال مورچهیِ سردرگم، خوشخیال و روان
بر برگهی دفترِ بازِ میز
بدترین قسمت خوشخیال بودن یک روز صبح و واقعنی بیدار شدن است. تمام حقایقی که در تمام سالها با ندید گرفتن شان مستانه خندیده و بیخیال وجود شان برنامههای خودت را ریختهیی، مثل سیلی پرصدایی از جانب پدری ظالم و در عین حال فخر فروش، به صورت نازنینِ رنگ رنگیات فرود میآید.
در آینه مینگرم. فقط کبودی است. چشمها در دو حفرهیی تاریک و پربار از اشک شوری، ناتشخیص سوسو میزنند. صورت دختر پر رویایی به خاطرم هست که حالا به صورتک حیرانِ خشک شده میماند. چگونه خودم را باز بشناسم؟
پاهایم از بینفسی فلج گشته اند. طرد شدن بیمارم کرده است. در اصل این باور فریب خورده مثل ویروسی به جان سلولهایم افتاده است. مرگ، به نظر مسئله سادهتری میآید. به ظاهر قبراقام و جسمی به سان خاک حاصلخیز دارم. اما میدانم هیولایِ خونخواری به روحم سخت چسپیده است و هر دم با هر فکری از من تغذیه میکند. دیگر زیبایییِ در کار نیست. ستون عاشقی در دولت فرسوده قلب استوار نیست. تمام بدنم خون مردهگی است. این هر روز، یک دور مردن و عزا داری است.
باید به خودم استوار شوم. آسمان را به پیروی بنشینم. مصاحبم آن پرندهیی خواهد بود که در سفر به جهت افق، بلند پروازانه راهگم میشوند. به انتظار ولی نمی نشینم. دیگر نه.
سمیه
کبوتر کوچک سرگردان بغبغو کرد: 《 باشد، پس برایم قصهی کبوتر کوچک سرگردان را تعریف کن. اما به تو بگویم که اگر چیز ناراحت کنندهای بشنوم، بالم را باز میکنم و میپرم.》
-حرامزاده استانبولی نوشته _ الیف شافاک
نتهای موسیقی. هر نت یک خیال، یک دنیا، چشمانداز دیگری از سرزمینهای وجودی نامکشوف. نتهای موسیقی مرا سخت به تجربه احساسهای ناتوانم وامی دارند. گاه دشوار میشود. از فرط خستهگی میل میکنم دستهای کرخت را با تلنگری از جانب بیچارهگی، برداشته و سکوت پوچ خلسههای مرگبار را به گوشهایم فرو نمایم. حدس میزنم آرام بگیرد جانی که سخت آزرده است. انگار از بلندایی پرت شدهام لیکن زمین دور است. حالت تهوعی تمامی ناپذیر، دل و دماغام را بهم میپیچد.
نامش جنون نیست این بیش از اندازه ذکر کردن و بیش از اندازه تامل به چیزهای کوچک و بسیار بزرگیست که باید فقط دید و گذشت. سرگیجه میگیرم از تعقیب آن ذرهیِ گردی که هنگام روفتن اطاق به هوا بر خاسته است. نتهای موسیقی را مجرم میگیرم و دلم آرام میگیرد که این نامش جنون نیست.
نتهای موسیقی صحفهها را از جوهر سیاه قلمی پردرد خط خطی نموده هیچ میسازند، حیف. به حال درختانی که شیرهی وجودشان به هدر میرود، افسوس میخورم. به حال تمام این کاغذ ها. سرد است، آتش می افکنم به جان دفتر هایم. بهتر آن که به تعقیب خاکستر این صحفهها بنشینم. شاید باد راه زندهگی را در پیش دارد. میخواهم بایستم. یک باره بالا بیاورم و با صورتی که گرد خاک و خاکستر دارد در شهر راه بروم. نتهای موسیقی در سرم ارکستری راه انداخته اند. رغبت نواختن دارم ولی انگشتهایم زخم اند و خون اند. این لکهها دیگر پاک نخواهند شد.
میشود یک بعد از ظهر تمام از قهوه چشمانت نوشید و تلخ نشود کام. فقط مستی شیرین و خواب گریز است. خستهگی بعد از ظهرهای کلافه شهر بی چشم تو مباد.🤎
