کوچه ارغوان🪻
Открыть в Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
82
Подписчики
+224 часа
+97 дней
+2030 дней
Архив постов
از جایی به بعد به این درک رسیدم که:
بله زندهگی به همه سخت گرفته، در جایی، یک نکتهیی به همه سخت میگذرد و ما گاهی تنها آنچه از دستمان ساخته است این است که؛ «سختترش نسازیم.»
+2
یادم میآید در دوران مکتب همه در خانه ما دستش به رسامی میرفت. همه جز من. چَپ دست هستم و این برایم ضعف به حساب میآمد(البته حالا پی پردهام که قدرت من است). برای یک نقاشی ساده باید دست به دامان خواهر هنرمندِ بزرگترم میشدم. حتی شده دست به دامان خواهر هنرمندِ کوچکتر هم شدهام.
نمیدانم چرا و برای کدامین درد ولی پنسل را برداشتم برای خط خطی کردن. از آن خط خطیها به طرحهای ساده و سپس سیاهقلم رسیدم. برای دل خودم و با خودم، با خودکار هم میکشم. حالا که فکر میکنم من همیشه در هر فیلم و در واقعیت هر هنرمندی را که میدیدم؛ دستان شان سیاه میشد و انگشتان شان نرم حرکت میکرد روی کاغذ و فکر و احساسهای سر شان را میکشیدند، دلم پر میشد. حالا میدانم من همیشه میتوانستهام فقط باید دست میبردم.
مثلا حالا هم میدانم نتهای موسیقی را که میشنوم دست و دلم خود به خود به جنبشی وا داشته میشوند.
اسم این خانم زیبا، خوشبو و بسیار عسل، پشمکی…
گلابی است.
اصلا اینقدر که این خانم گلابیِ قشنگ است خود رنگ گلابی هم نیست.
تازه بیش از پنج تا داستان کوتاه ناتکمیل و فقط شروع شده هم هست که باید سراغ شان بروم. هر موقع یاد شان می افتم انگار ارواح آنها دست میگذارد روی گلویم. کار از بد نگاه کردن میگذرد. صبر شان به سر آمده گویا. سراغ شان هم میروم بخاطر نمی آورم میخواستم با آنها چی کار کنم. میخواستم کدام یکی را بدبخت و مادر مرده کدام یکی را هم از تحصیل بازمانده و مورد ظلم واقع شده بنویسم. یکی را هم بی جهت و فقط از روی اینکه دیگر حضورش را لازم نمیبینم به قتل میرسانم و بعد میبینم، بله، این خدا بیامرز قرار بوده نکته داستان مرا برساند. و حالا یک مشت جمله که نمیخواهم برای هیچ کس بخوانم شان روی برگه جاگذاشتهام.
