سرابْ
Открыть в Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
254
Подписчики
+124 часа
+27 дней
+1730 дней
Архив постов
254
دلـم میخواهد کاش بجای نیلوفر، من فقط چهار روز زیسته بودم...
فقط چهار بامداد، مثلِ یک پروانه.
نیلوفر؛ خواهرِ کوچک...
254
امشب کنار مادرم خوابیده ام، لحافش خیلی گرم است. امیدوارم بتوانم حرارت دونفر را تحمل کنم و نصف شب خودم را به آنسوی اطاق نبرم.
مادرم به خواب رفته.
نیم ساعت قبل از خوابیدن دستو پاهایش را چرب و ماساژ کردم. چقدر دستانش ترک برداشته اند، چقدر پوستش ضخیم و سخت است، پاهایش ورم کرده بودند. و حالا که به خواب رفته چقدر نفس هایش خِش خِش میکنند.
هر روز در حوالیَ چشمهای سبزِ زیبایش چروکهای جدیدی پیدا میشود و هر روز بیشتر از دردِ پا و کمر مینالد.
او با تمام اینها دارد به پیری نزدیکو نزدیکتر میشود و هر روز فرصتِ کمتری برای اندیشیدن به خودش مییابد.
254
در کابل نیستم ولی من هم شبهای طولانی ای را از وحشتناکیَ صداهای جنگ-شلیک-تانک به خواب نرفته ام.
254
حالا بیا آن سربازِ زیبا را با کسانی که لباس او را میپوشند ولی کودکان«حتا خودِ من» با دیدنشان از ترس-نفرت مو بر تنشان سیخ میشود مقایسه کُن.!💔
254
چند سالِ قبل، دقیق یادم نمیآید چند ساله بودم. اما کوچک بودم.
با برادرِ کوچکم دمِ دروازهی حولی ایستاده بودیم و منتظر رد شدنِ کراچی آیسکریم.
در همان هنگام چندین تایی از موترهای پلیس رد شدند و در تعقیبشان هم دوسه تایی تانگ های جنگی.
منو برادرم حیجان زده بودیم و من حتا روی نوکِ پاهایم ایستادم تا بهتر ببینم.
یک عصر تابستانی گرم بود و خوب یادم میآید که کوچهی خاکیَمان در نور تیز آفتاب مثل صحرا های افریقا زرد مینمود.
آخرین تانک هم که به نزدیکیمان رسید فکر کردم میگذرد. ولی در عین اینکه حرکتش کُند شد مردی که داخلش بود خودش را به شیشهی کوچکِ تانک نزدیک کرد و برایمان دست تکان داد.
چهرهی آن سرباز، عینک آفتابیاش، دستکشهای سیاهش و یونیفرم ابلغش در آن عصرِ گرم تابستان، در زرد رنگیَ کوچهیمان. و بعد آن پرنده هایی که در قلبِ کوچکِ منو برادرم پَر کشیدند را هرگز فراموش نمیکنم.
254
تاحالا با برادرتان معامله کردهاید؟
داشت میرفت سلمانی و میگفت موهایش« موهای فرفریاش که خیلی عاشقش هستم» را اصلاح-خیلی کم کند.
بعد از اینکه با کوتاه کردنِ موهای خودم تحدیدش کردم راضی شد که فقط کمی از اطراف آن را اصلاح میکند و آنقدر کوتاهش نمیکند که فرفریاش از بین برود. 💦
254
خواب بدی دیدم
شروع یک جنگ و تباهی یک روز آرام تابستانی بود، طیاره های جنگی بود، بمباران بود، مرمی بود، شلیک های پیدر پی بود، فرار و جیغ داد بود، ویرانی بود.
اول همه چیز آرام بود تا اینکه ماشینی را از هوا، از هواپیمای جنگی انداختند و من دیدمش.
بعد همه چیز شروع شد و در تنها چند دقیقه همه جا را ویرانی می گرفت.
من نفس نفس میزدم، ترسیده بودم. در اول که همه چیز تازه شروع شده بود سمت خانه میدویدم، به کسی فکر میکردم. میخواستم به او زنگ بزنم، در راه که به خانه نمیرسیدم باز به او فکر میکردم. به کتابخانهیمان فکر میکردم، به گلخانه فکر میکردم. و وقتی میدیدم بمباران دارد شدید تر میشود به مرگ فکر می کردم، به پایان...
همه داشتند فرار میکردند، من دلم نمیخواست فرار کنم، دلم میخواست بروم خانه. دلم میخواست بروم کنار میز کوچکم، روی صندلیام.
در راه که بهسوی خانه میدویدم زبانم خشک شده بود، ترسیده بودم ولی ترسم از مرگ نبود، نمیدانم،
بعد میخواستم آیتلکرسی بخوانم. بلند بلند شروع به خواندنش کردم، صدایم صدای خودم نبود. داشت میلرزید، خیلی خراشیده بود.
میدویدم که به خانه بروم، دیگر همهجا ویرانی بود، بمباران ادامه داشت موشک ها را روی همهی خانه ها میانداختند، خانهی همسایه، خانهی همسایه های دیگر. ولی خانهی خودمان را پیدا نمیتوانستم، آیا سقف اتاقِ مرا هم ویران کرده بودند؟.
میخواندم و میدویدم ولی دیگر به کسی که میخواستم به او زنگ بزنم و بگویم که دوستش دارم فکر نمی کردم، به گلخانه و کتابخانهی مان هم فکر نمی کردم. فقط به یک چیز فکر میکردم. به مرگ ، به پایان،
و عجیب از این چیز ترس نداشتم...
254
به او میگویم؛ موآنا
چشمانِ آهوییاش، چهرهاش و شجاعتش شبیه شخصیتِ انیمیشن موآناست.
او رفیقِ من است،💦
254
امشب منو خواهرم در خانه تنهاییم،
کمی پیشتر میخواستم بروم به اتاقم که گفت؛ نرو بیا بشین،
و وقتی به او گفتم که کلان دختر از چی میترسد گفت که از چیزِ دیگری نه، از تنهایی میترسد.
254
از نیـاز و هرچیزی که بسته به آن باشد،
از نیازی که سبب عزاب و میرندگیَ آدمی میشود باید نفرت داشت.
254
به یکی نیاز دارم بیاید زندگی ام را از دستم بردارد و بگوید؛ تا حالا خیلی به گند اش کشیدی، چند روز-ماه دستِ من بماند برایت راستو روستش می کنم.
