ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سرابْ

سرابْ

Открыть в Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
254
Подписчики
+124 часа
+27 дней
+1730 дней
Архив постов
آفتاب به نزدیکی غروب می‌رفت و هوا کمی رو به خنکی... از دلگیریَ امروزم برایش گفتم و کنارِ هم قدم زدیم، باهم خندیدیم و وقتی در مورد کسی که خیلی« دور» است با او حرف می‌زدم بغضم را پنهان نکردم. کوچه ها پُر از آدم بود، کوچه هایی که اسمشان را نمی دانستیم و برای اولین بار در آنها ولگردی می‌کردیم.. آخر هم که به خانه برگشتم یادم آمد کتابی که از کتابخانه گرفته بودم را در بَیکش جا گذاشته ام.

صورتم داغ شده و گونه هایم گل انداخته، نمی دانم چه‌ام شده است. سرم همراه با صدای که در گوش هایم می پیچد گیج‌و دردآلود است. خیلی خسته ام ولی خوابم هم نمی‌آید. خیلی در فکرم ولی به چیزِ مشخصی فکر نمی‌کنم. چه‌ام شده..!

Repost from حوریا
«فکر می‌کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر ‌و عشق، اما در عجب که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!» قهوه سرد آقای نویسنده-روزبه معین

از تجربه های جدید؟ ؛ ساعت ۱۲ چاشت از خواب بیدار شدم!

ولی این که ببینی کسی در موردِ چشم‌هایت، موهایت، صدایت- در مورد تو چیزی نوشته خیلی حسِ شگفت‌انگیز و زیبایی دارد.

کوچک که بودم، هرچی کبریت گیر می آوردم پوشش را می کندم و تمام هنر خودم را خرجش می‌کردم تا اثری از کاغذِ روی آن باقی نماند. هر
کوچک که بودم، هرچی کبریت گیر می آوردم پوشش را می کندم و تمام هنر خودم را خرجش می‌کردم تا اثری از کاغذِ روی آن باقی نماند. هر راهی را امتحان می‌کردم، ولی هیچ وقت موفق نشدم. هرکاری می‌کردم باز هم اگرچی خیلی کم یا گاهی زیاد تر، ولی به هر حال اثرش روی چوب کبریت باقی می‌ماند. چند دقیقه پیش یک کبریت دستم آمده بود باز هم تلاش کردم. هِ نشد ، به این فکر می‌کنم که چقدر تلاش برای کندنِ بعضی چیز ها از روی قلب‌ها و یاد‌هایمان می‌کنیم و بی فایده‌ست... بعضی چیزها، خاطرات، آدمها... آه لعنتی،

در شب‌های به زیباییَ شب‌های قدر همدیگر را فراموش نکنیم...💜🙂

گاهی، دلتنگی‌ها برای کسِ یا چیزِ خاصی نیستند. چه می‌دانم شاید برای چیزهای دیگریس‌تند. برای خوابی که دیگر مثل قبل ها عمیق و بی دردِ سر نیست. برای چشم های که دیگر مثل قبل برق نمی‌زنند، یا حلقه های سیاهی که دورش افتاده. برای موهایِ که دیگر رشد نمی‌کنند، یا برای ریزشِ وحشتناکِ آن. برای کتابچه‌ی نقاشی‌ای که ماه هاست چیزی دَرِش کشیده نشده. برای خنده هایِ که فراموش شده، آرزو هایِ که بی معنا شده...

اگر مُـردم و هنوز کسی برایم گُل نخریده بود چی...؟🤎💜

از قشنگی های خوابیدن آن‌هم در خانه‌ی پدر بخواهم بگویم؛ اینکه تازه به خواب می‌روی و یکی در حوالی‌ات صدایش را پایین میاورد یا آرامتر قدم می‌گذارد تا تورا از خواب بیدار نکند. کسی هم در همین مواقع پتویی رویت میأندازد، یا برادر کوچکت از آن اطاق به رفیق هایش می‌گوید «بچه ها آرام گپ بزنین بیا بریم بیرون بازی کنیم حوریا خاب اس» ، وقتی خواهرت بعد از بیدار شدنت می‌گوید« تو چرا ایتور مقبول شدی» و زیبا تر ازهمه اینکه بیدار می‌شوی می‌بینی مادرجان چندین از کارها و وظایفت را تمام کرده و بیدارت نکرده. چند ساعت بعد هم برادر بزرگت عکسی که« وقتی خاب بودی از زیر دماغت گرفته» را برایت می‌فرستد و از خنده ضعف می روی...

چقدر ارهم‌و درهم شدند🥺

اصلاً حوصله اگر ندارید نروید نوشته های بالا را بخوانید.

دارایی هایِ من؛ یکی هم بسته های استیکر و ایموجی های متحرکم.💜

قبلاً علاقه‌ی شدیدی به نوشتن داشتم، از نوشتن تخیلاتم بیشتر خوشم می‌آمد و مدام با زرقُ برق آنها را می‌نوشتم. حالا هم وقتی در کانال قدیمی ام می گشتم متوجه شدم خیلی در رویاهایم زندگی می‌کنم. آنجا مقداری از نوشته های طولانی« که روایتی از خواب هایم، و بعضی خیالاتی که در بیداری دیده ام بود» . و به دلایلی انتقالشان ندادم. فکر کردم خیلی حوصله می‌خواهد خواندنشان. حالا اما بعد از یک سالی دلم می‌خواهد دوباره بنویسم، نه برای اینکه اثری خلق کنم و نه برای اینکه نویسنده شوم. دلم می‌خواهد بنویسم برای اینکه نوشته باشم. همین. از این سطر به بعد نوشته های جدیدم را می‌خوانید. با تشکر

sticker.webp0.04 KB

تمام شد.💦

آدم ها از همـان اول می فهمند نشدنی ها نمی شوند... فقط دل به دریا می زنند و به قصد معجزه سعی میکنند ناممکن را ممکن کنند. ولی همان نشدنی نمی شود و قطعن به همان دلیلی که از اول فکر میکردند نخواهد شد... ولی میخواهم بگویم دل به دریا بزنید، شاید و به احتمال زیاد آن اتفاق نمی افتد. یعنی شاید به کسی که میخواهید نرسید شاید به شغلی که میخواهید نرسید شاید آخر سر رویا هایتان به باد برود... ولی هرگز از شروع پشیمان نخواهی بود...

تنهایی را، در امتداد نور خزیده‌ی ماه از پنجره. هنگامی که مهتاب من نیم رخ به دلهای تاریک خفته‌ی این شهر نگاه می‌کند،. لحظه‌ای که باد دست پرده را می‌گیرد و اورا به رقص می برد،.. و در میان برگ هایی که روی زمین خش‌خش کنان می‌دوند... تنهایی را ، در سکوت شب باید دوست داشت...!

یادداشت؛ ۵۹ رفته رفته، میان آشفتگی هایم.. جایی بی صدا می ایستم می پندارم آنجا پناه گاهی خوبی برای مکسی نا پایدار خواهد بود. لحظه ای می ایستم... آنجاست که بد حالی ها به آرامش اجازه ای ورود می دهند و من باری دیگر لمس سکوت و ملایمت را حس می کنم... شاید لازم است آدم ها در ازهام و شلوغی روز مره شان گاهی بایستند. دستی به سرِ خاطراتشان بکشند و بوسه ای به دفترچه های پر شده‌ای شان بزنند... من گاهی حتا میان سخت ترین روز ها، در فاصله ای طولانی ترین تیک تاک های ساعت، و در خاکستری ترین غروب ها.. آرامش را دیدم، دیدم که به سختی شلوغی هایم را بد حالی ها و ناتوانی هایم را که بر سر جسم خسته ام هجوم آورده بودند، پس میزد و در گوشم لالایی سکوت میخاند... من، در تاریک ترین و بی ماه ترین شب ها بازتاب نور خورشیدم را در ستاره ها دیدم... من در گرم ترین و طولانی ترین تابستان ها باران را از یاد نبردم...