𝗧𝗵𝗲 𝗕𝗮𝘁𝗰𝗮𝘃𝗲
Открыть в Telegram
هَرچه مَرهَم میگُذارَم بَند میآیَد مَگر؟! اِی وَطَن خون تو اَز اَروند میآیَد مَگر؟!
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
584
Подписчики
+124 часа
-167 дней
-16330 дней
Архив постов
584
شبها، وقتی همه خواب بودند، او هنوز بیدار بود؛ روبهروی کیسهٔ بوکس میایستاد و مشت میزد. نه برای قهرمان شدن، نه برای بردن؛ فقط برای اینکه دردِ دلش را فراموش کند.
دلش شکسته بود، از همه فاصله گرفته بود و دیگر به هیچکس اعتماد نداشت. تنها رفیقش صدای نفسهای خستهاش بود که در سالن خالی میپیچید.
میگفت: «حریفی که روبهرویم ایستاده، آدمها نیستند؛ خاطراتیاند که هنوز دست از سرم برنداشتهاند.»
