𝓓𝓻𝓮𝓪𝓶 𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣
Открыть в Telegram
679
Подписчики
-224 часа
+37 дней
+10230 дней
Архив постов
یادم رفت اینو بگم بهتون راستی
امروز و هفته بعد فعلا چیزی نداریم از طرف من یکم مسافرتم و کارم به شدت زیاد شده✨
یه جوری به من چشم غره میره انگار دنبال شوهرشم دختر خوشگل و عزیزم بخدا نمیخورمش برای خودته💔
هشدار صحنهی خشن و خونریزی❌
سانتا با خونسردیِ عجیبی، پیشونیاش رو روی دهانهی اسلحهی مرد غریبه فشار داد و با صدای آرومی لب زد:
_اگه جرئتش رو داری شلیک کن
مرد غریبهی هیکلی با شنیدن این جمله، با ح ص دندون قروچهای کرد و غرید:
_میزنم حرومزاده!
سانتا یه قدم دیگه جلو رفت و پوزخند ترسناکی گفت:
_پس بزن. بزن تا بفهمی بعد از مرگ من، اون هیولای پشتیبان من چطوری زندگی همتون رو یه شبه خاکستر میکنه.
مرد غریبه دیگه تاب نیاورد به قصد شلیک، ناشه رو کشید. اما قبل از اینکه بتونه کارش رو انجام بده، همون لحظه، یه گلوله از پنجره به طرف پیشونیش اومد و چند ثانیه بعد، سرش مثل هندونهای ترکید و تیکههای خون، با فشار روی صورت سانتا پاشید.
سانتا چشمهاش رو بست و لبخندش درشتتر شد. قطرههای خون از روی گونههای گرد و زخمیش پایین میریخت ولی اون لیتوجه به این قضیه و با خونسردی، لکهی سرخ روی لبش رو لیسید و زیر لب گفت:
_بهت که گفته بودم
