es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

𝓓𝓻𝓮𝓪𝓶 𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣

𝓓𝓻𝓮𝓪𝓶 𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣

Ir al canal en Telegram

چنل پشتیبانی: https://t.me/natachayismaybro Chat: @Dreamficbot

Mostrar más
679
Suscriptores
-224 horas
+37 días
+10230 días
Archivo de publicaciones
عجب چیزی آخر شبی بده بزنیم

باران کیه

رندوم داشتم پوشمو میگشتم پیداش کردم فکر میکردم حذف شده

چون هم سد انده هم پر از چیزایی که آپ کنم اوضاع جالب پیش نمیره

نینی😂😭 فیکی که احتمالا هیچوقت آپش نکنم

https://t.me/BlFictionDream/7635 خوشم نیومد چقدر بد پیس پیس این کدوم فیکه خاله؟

آرزو به دل موندم یه بار یکی این وسط نمیره

_گفتی چرا باید اون فیکشن رو شروع کنم؟ +چون شروع اون فیکشن :)🫴🏻
_گفتی چرا باید اون فیکشن رو شروع کنم؟ +چون شروع اون فیکشن :)🫴🏻

چهارشنبه بیاید وانت یو بخونید✨ شنبه هم باران بهتون وانشات اسمات میده✨

یادم رفت اینو بگم بهتون راستی امروز و هفته بعد فعلا چیزی نداریم از طرف من یکم مسافرتم و کارم به شدت زیاد شده✨

یه جوری به من چشم غره میره انگار دنبال شوهرشم دختر خوشگل و عزیزم بخدا نمیخورمش برای خودته💔

بچه ها تروخدا عروس شدین اگه عکاس مظلوم بود اذیتش نکنید گناه داره💔

یکم دیگه عروس گیر بده لباسم کجه میشینم رو زمین موهامو میکشم گریه میکنم

استرس تغییر محیط شغلی رو برای هیچکس آرزو نمیکنم

قبل از قطع شدن اینو ببینید و باید بگم ابن ورژن تاتا:) >>>> *برای داله

هشدار صحنه‌ی خشن و خون‌ریزی❌ سانتا با خونسردیِ عجیبی، پیشونی‌اش رو روی دهانه‌ی اسلحه‌ی مرد غریبه فشار داد و با صدای آرومی لب زد: _اگه جرئتش رو داری شلیک کن مرد غریبه‌ی هیکلی با شنیدن این جمله، با ح ص دندون قروچه‌ای کرد و غرید: _می‌زنم حرومزاده! سانتا یه قدم دیگه جلو رفت و پوزخند ترسناکی گفت: _پس بزن. بزن تا بفهمی بعد از مرگ من، اون هیولای پشتیبان من چطوری زندگی همتون رو یه شبه خاکستر می‌کنه. مرد غریبه دیگه تاب نیاورد به قصد شلیک، ناشه رو کشید. اما قبل از اینکه بتونه کارش رو انجام بده، همون لحظه، یه گلوله از پنجره به طرف پیشونیش اومد‌ و چند ثانیه بعد، سرش مثل هندونه‌ای ترکید و تیکه‌های خون، با فشار روی صورت سانتا پاشید. سانتا چشم‌هاش رو بست و لبخندش درشت‌تر شد. قطره‌های خون از روی گونه‌های گرد و زخمیش پایین می‌ریخت ولی اون لی‌توجه به این قضیه و با خونسردی، لکه‌ی سرخ روی لبش رو لیسید و زیر لب گفت: _بهت که گفته بودم

کی گفته بود پرث بلاد رد فلگه بیاد جلو کاریش ندارم