𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
Открыть в Telegram
هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" مینویسم. _هنرجوی تئاتر. اینجام عزیزم: https://t.me/SendHarfBot?start=85e726d474ca
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 244
Подписчики
+424 часа
Нет данных7 дней
+1630 дней
Архив постов
1 246
بدم میاد یکی فقط چون دوستم داره یا میخواد خوشم بیاد، با هرچی میگم موافق باشه. یه جاهایی لطفاً یکی پیدا شه بگه «نه، اینجا داری اشتباه میکنی». اگه قراره باهام حرف بزنی، نظر داشته باش. من دنبال تشویقکننده نیستم، دنبال یه آدمم که وقتی دارم پرتوپلا میگم جلومو بگیره. اگه قرار بود فقط صدای خودم رو بشنوم، با دیوار حرف میزدم.
1 246
Repost from زادهٔ مِهـر
یک چیزی که هر دفعه بهم از نو حسِ جدیدی میده، یادآوریِ اینه که جناب عباس کیارستمی چقدر از زمانهی خودش جلوتر بوده.
1 246
دلم میخواد الان فقط از فیلمهای کیارستمی حرف بزنم. چقدر متفاوت بودن. چقدر دلنشین بودن. این تابستون تصمیم گرفتم فیلمهای کیارستمی رو ببینم. و بهترین تصمیم بود. فیلمهای کیارستمی با سادگی آمیخته شده؛ سادگیِ خود زندگی. زندگی واقعی رو نشون میده و نمیخواد هیچ چیزی از زندگی واقعی رو حذف کنه. مکالمههای واقعی از آدمهای واقعی. در فیلمهای کیارستمی کسی بازی نمیکنه، همه خودشونن و وای من عاشق اینم. همیشه دنبالِ آثاری میگردم که جرئتِ واقعی بودن دارن. فیلمهای کیارستمی حس خونه میده، حس امن بودن و حس اینکه خودتی. خوشحالی و خوشبختی رو در کوچکترین اتفاقها نشون میده. خوشبختی که به اتفاقهای بزرگ نیست. دقیقا مثل حرفهایی که حسین به طاهره در فیلم زیر درختان زیتون میزد. به روشهای مختلف میگه که زندگی باید کرد حتی اگه زندگی نخواست که تو زندگی کنی. یکی از سکانسهای فیلم زندگی و دیگر هیچ، بعد از زلزله نشون داده میشه که مردم هنوز امید دارن، ازدواج میکنن، آنتن نصب میکنن برای دیدن فوتبال و زندگی میکنن. و من عاشق مکالمههایی بودم که مردم اون روستا داشتن. عاشق سبک کیارستمی شدم. دیدن فیلمهاش یک تجربهی فوقالعاده بود. مشتاقم برای دیدن باقی فیلمها.
1 246
کاش یکم زودتر به دنیا میومدم، توی دورانی که همهی کتابا فیزیکی بود، همه فیلمها و موزیکها توی سیدی بودن، ضبط ماشینها سیدی خور بود، روزنامهها و مجلات هنوز جاشون رو به شبکههای مجازی نداده بودن، دورانی که نامههای دست نویس هنوز رواج داشت و پستچی نامههامونو از طرف انسانهای مورد علاقهمون میاورد، روش تمبر داشت، توی پاکت نامه واسمون عکسای چاپی از خودشون میفرستادن. دورانی که گل خریدن و هدیه دادن رواج بود، دورانی که هرجا میرفتی صدای حبیب و قمیشی و فریدون فروغی رو میشنیدی. کاش فقط چند سال زودتر بهدنیا میومدم.
1 246
اگه نقاشی بودم، روی دیوار میموندم و وانمود میکردم چشمهایی که نگاهم میکنن رو نمیبینم. اگه درخت بودم تمام پاییز رو صبر میکردم تا برگهام بریزه و درنهایت وانمود کنم از دست دادن برام آسونه. اگه چراغ خیابون بودم تا صبح روشن بودم و وانمود میکردم خسته نمیشم از دیدن آدمهایی که میرن. ولی متاسفانه انسانم و همهچیز را زیادی احساس میکنم و بلد نیستم تظاهر کنم.
1 246
Repost from امروز آره، فردا شاید
بچهها انقدر ناامید نباشید. شما زندگی رو نمیشناسید. میدونم گاهی تحملش چقدر سخته. میدونم چقدر غمگینه گاهی. چقدر ترسناکه گاهی. چقدر میشه وسط این همه شلوغی دنیا تنها بود. چقدر میشه در برابر بزرگی زندگی کوچیک بود. چقدر پیش میاد بری و نرسی. چقدر پیش میاد دلت رو بشکنن. چقدر ممکنه صدات شنیده نشه. همه اینارو زندگی کردم من و هنوزم برام پیش میاد که فکرکنم نه، زندگی کردن کار من یکی نیست. ولی باز یادم میاد که زندگی گاهی روی خوشش رو نشون میده و لحظههایی رو میگذرونی که بهت ثابت میکنه ارزش اون همه تنهایی و ترس و غم رو داشته.
1 246
دوسال پیش که مانیهیست رو میدیدم، تا جایی ادامه دادم که برلین مرد و بعدش دیگه نتونستم ادامه بدم. جذابیت سریال همونجا برام تموم شد. همین اواخر که دنبال یه سریال میگشتم، یادم افتاد مانیهیست رو نیمهکاره رها کردم. برگشتم سراغش و تماشاش کردم ولی اینبار فقط بخاطر وجود توکیو. بعضی وقتا یه شخصیت اونقدر زنده و واقعی ساخته میشه که خودش تبدیل میشه به دلیل ادامه دادن. انگار دیگه مهم نیست قصه کجا میره، فقط میخوای چند دقیقهی بیشتر با اون آدم بمونی. حتی توی فیلم و سریال باید یه نفر باشه که دلیل ادامهدادنم باشه، داستان به تنهایی برام کافی نیست.
1 246
توی اپیزود ۱۴ رادیو چهرازی وقتی حبیب کلی منتظر میشینه تا دلبر نگاهش کنه و وقتی دلبر نمیگنره، ناامید و ناراحت رو به جمشید میگه "سیگار داری؟". اون زمان که بهش گوش میدادم با نگین دیالوگهای رادیو رو تکرار میکردیم و هروقت ناراحت بودیم، میگفتیم سیگار داری؟ امروز که وجودم غمیگن بود ناخودآگاه یادش افتادم و از کسی که کنارم بود پرسیدم "سیگار داری؟" و متاسفانه اون درک نمیکرد حرفمو و جوابش این بود که "مگه میکشی؟". میدونید یک سری چیزها تا ابد باید بین خودت و اون شخصی که میدونی بمونه تا کامل حس و حالت درک بشه.
1 246
قراره از اول پاییز دوباره شروع کنم رادیو چهرازی گوش بدم، با ما در همراهی این غم شریک باشید.
1 246
«مَن أملَحَ باللَّهِ أملَحَ اللَّهُ لهُ.»
«هر کس امیدش را به خدا ببندد، خدا برای او گشایش قرار میدهد.»
1 246
Repost from ALWAYS
اون روز به خاطر بابا بیدار شدم، اون شب رو به خاطر مامان صبح کردم. گریه نکردم چون تو چشمامو دوست داری، خندیدم چون خودم لبخندمو دوست دارم. قبل از اینکه هر صفت خوبی رو به کسی بچسبونم میگم “فعلا”. ولی درمورد عشق با قطعیت میگم “همیشه”. معجزهی زندگی عشقه. زندگی همین تجربهی عشقه. نذار زنده بودن اینو از یادت ببره.
