Alien.
Открыть в Telegram
من نمیدانم گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
366
Подписчики
-324 часа
+107 дней
+1030 дней
Архив постов
365
در ذهنم گیر افتادم. دیوارها سیاهند، رویشان یادگاری مینویسم: روزی، روزگاری کسی اینجا بود؛ اکنون دیگر هیچکجا نیست.
ذهنم پر شده از کاغذهای مچاله؛ چرا همهجا هست؟ چرا هیچکجا نیست؟ یاوه زیاد میگفتم، خود را مچاله کردم. انداختمش دور. قلم را شکستم:
«ذهنم پر شده، دیگر نمینویسم!»
نامه هایی با جملات عاشقانه مینویسم؛ بیا، این هم یک کاغذ باطلهٔ دیگر برای تو.
چرا همهٔ کاغذ ها پر شده از تو؟ چرا جایی برای من نیست؟!
تمام درها را به روی خودم بستم، کلید را بین کاغذ ها گم کردم.
کاغذها را روی هم تلمبار میکنم، من هم در یکی از نامه هایم. ذهنم دیگر جا ندارد، همین حالا جای اشک، کاغذ پاره میگریم.
مرا از کاغذها بیرون بکش، بگذار جلو چشمت!
آخر، مگر نمیبینی که تا چه حد دوستت دارم؟
365
(با چشمانی کبود) باشد، همهاش را میدانم، اما دلیل نمیشود دوستت نداشته باشم.
به خدا قسم که دوستم نداری. التماس و گریه و زاری فایده ندارد.
از من متنفر باش، من بیشتر دوستت میدارم!
(فریاد میزند) لعنت خدا بر تو! احساس من به تو بیش از تنفر است. میخواهم مرگ را حس کنی. میخواهم دردم را حس کنی!
چاقو را برمیدارد و در قلبش فرو میکند.
(از خود دفاعی نمیکند) حق با توست. نه! تایید نکند. از خودت دفاع کن، مرا برنجان و احساس گناه نکن. (چاقو را عمیق تر فرو میکند) احمق. بمیر دیگر! (لب هایش میلرزد، سعی میکند چیزی بگوید) دوستت دا... حق نداری این را بگویی! خون از صورتش میچکد، چشمانش را میبندد. (سقوط) (چاقو را زمین میاندازد و مینشیند) هی! تو حق نداری اینگونه آرام بمیری. بلند شو. باید تو را بارها بکشم. (به سینهاش میکوبد) بلند شو. لعنت بر تو. (فریاد میزند) باید برایت گور هم بکنم. (از دستش میکشد) بیا ببینم. (مقابل گور مینشیند) ای احمق، چرا تا لحظهی آخر گفتی "دوستت دارم؟" نوایی میآید: "دوستت دارم" (مشتش را بر سنگ قبر میکوبد) تو سنگی، نمیتوانی صدا داشته باشی! (اشک هایش جاری میشود) من تو را کشتم، نمیتوانی دوستم داشته باشی. (بازهم نوایی به گوش میرسد) "تا ابد دوستت دارم." (آشفته فریاد میزند) نه! تو نمیتوانی تا ابد مرا دوست داشته باشی. "اگر دوستم نداری چطور هر روز به دیدنم میآیی؟" (...زانو میزند) ساکت شو! از ذهنم بیرون برو! سکوت طولانی چیزی بگو! حق نداری ساکت باشی درحالی که من فریاد میزنم. (شیشه شراب را بالا میگیرد و به طرز احمقانهای میخندد.) اگر زنده بودی قطعا تو را میکشتم. "بگو، این درد را تمام کن." درد در این گورستان تا ابد ادامه دارد. (با گریه) تو بردی. دارم با یک سنگ قبر حرف میزنم. (سرش را روی سنگ میگذارد) من هم دوستت دارم احمق. زیر این سنگ لعنتی به حرف زدن ادامه بده.
365
نگاهت یخ بسته، زمستانم کرده.
نور لبخندت به شعرهایم نمیتابد.
همهٔ شعرهایم سرما خوردهاند.
دیگر از شعر بیمار کاری ساخته نیست.
شعر سرما زده را توان درمان کسی نیست.
365
ساعت چند است؟
نمیدانم، گمان میکنم مدت زیادی گذشته.
مگر نمیگفتی عاشق ساعت هایی؟
هستم. فقط ساعتم باطری تمام کرده. مثل خودم.
(با خنده) خودت چرا؟
مدت زیادی گذشته.
(با خجالت) هنوز هم مینویسی؟
آری. ننویسم چه کنم؟
نوشته هایت بد نیست. نمیخواهی کتاب بنویسی؟
"اگر بنویسم تو میخوانی؟"
چطور مگر؟ خودت میدانی که من کتاب نمیخوانم. یادت رفته؟ از یادم نمیرود. حال مینویسی یا نه؟ نمینویسم. کسی نمیخواند. چه بگویم. نویسنده ها را نمیشود شناخت. اکثر اوقات یاوه زیاد میگویند. تو درست میگویی. همهاش یاوه و خیال پردازیست. چه میدانی، شاید روزی این خیال ها اتفاق بیفتند. (با لبخند) و شاید ساعتم بازهم کار کند. شاید...
365
امشب "دوستت دارمی" از نگاهت شنیدم که هیچگاه بر زبان نیاوردی.
دقیقا چهارمین ماه پاییز بود و اولین روز بهار، برف میبارید و هوا خیلی گرم بود. خسته بودم، خوابم میآمد. خودت قرص های خواب را با یک فنجان قهوه به دستم دادی. قرص خواب بیخوابی میآورد؛ این روزها همه چیز را خیلی زود فراموش میکنم، اما تو را اصلا از یاد نبردم.
نمیدانم.
شاید قهوه اثر کرد، شاید توانستم بخوابم...
365
من خیلی آشپز بدی هستم. چندین بار همه چیز را خراب کردم تا بتوانم بالاخره کیک موردعلاقهات را درست کنم.
آنروز که از کیکم زیاد خوشت نیامده بود و نمیخواستی به رویم بیاوری، سرما خورده بودم. به ساعت که نگاه کردم فهمیدم خیلی دیر شده است.
نزدیک عصر بود و کم مانده بود بیایی، اما هنوز کیک من آماده نبود. هوا سرد بود، پتوی نارنجی کوچک تو را روی شانهام انداختم و بلند شدم. چای را گذاشتم تا دم بکشد. خانه پر از عطر هل شده بود. سریع وسایل کیک را چیدم و نگاهشان کردم. میترسیدم بازهم خرابش کنم. کاغذی را برداشتم که دست خط تو بود، دستور کیک پای سیب. کیک را گذاشتم داخل فر و منتظر تو ماندم. حساب کرده بودم دقیقا وقتی که میآیی کیک هم میپزد، اما آنروز تو دیر آمدی. حواسم به ساعت نبود، فقط منتظر زنگ در بودم. شاید ده دقیقه دیرتر از زمان درست بیرون آوردمش، فکر نمیکردم مزه زیاد تغییر کرده باشد اما ظاهر خوبی نداشت. دستپاچه دنبال راهحل گشتم، این اولین باری بود که آرزو میکردم کاش کمی دیرتر بیایی. سیب قرمز را برداشتم و چند قاچ روی کیک چیدم؛ یکی از قاچ ها را هم در دهانم گذاشتم و خندهام گرفت. کمی دارچین روی سیب ها ریختم، حالا ظاهر کیک بد نبود. به دنبال چای رفتم و دو فنجان چای ریختم، کیک را هم بریدم. نشستم و منتظر ماندم... هميشه به موقع میرسی. با ذوق پرسیدم: کیکم چطور شده؟ برای تو پختم. خندیدی و پرسیدی: تو پختی؟ نمیدانستم این کارها از تو برمیآید. طوری رفتار میکردی که انگار فراموش کردی چند بار کیک بدمزه درست کردهام. گفتم: چون کیک دوست داشتی، سعی کردم. میدانم، به خوشمزگی کیک های تو نمیشود. با آن لبخند همیشگیات گفتی: بوی خوبی دارد. کیک را در دهانت گذاشتی و تمام مهارت بازیگریات را به کار بردی. گفتی که عاشق طعمش شدی، اما خودم میدانستم که چقدر بدطمع شده. چایات را نوشیدی و لبخند زدی، میدانستم چای خوشطمع است. هر چقدر هم که در آشپزی بد باشم بهترین چای ها را درست میکنم. صحبت کردیم و از ته دل خندیدی. خداحافظی کردی و گفتی به امید دیدار... امروز از صبح در آشپزخانه بودم، دیگر دیر نبود. وقت کافی داشتم. نمیدانم دقیقا چندتا کیک را خراب کردم تا یکی از آنها را دوست داشته باشی. از فر بیرون آوردمش، بوی کیک های تورا میداد. چای را ریختم و منتظر تو ماندم. به ساعت نگاه کردم، این بار که آرزو نکرده بودم دیر بیایی. میترسیدم چای سرد شود، چای را برداشتم و نوشیدم. کیک طمع کیک های تورا میداد. خسته شده بودم، همانجا روی مبل دراز کشیدم... از خواب پریدم. دو لیوان خالی، و چند قاچ کیک خورده شده. نمیدانستم چه شده. روی یخچال کاغذی چسبیده شده بود: "صبر کردم تا بیدار شوی، معلوم است خستهای. اما عجله دارم. به امید دیدار... راستی من دو قاچ کیک خوردم." عجله برای چه بود؟ ...کاش خوابم نمیبُرد. برای دیدن لبخند تو، نمیدانی که من چندبار آن را سوزاندم. بگو ببینم... از کیکم خوشت آمد؟ همان شد که دوستش داشتی؟
365
یک منطق مضحکی که همجنسگراستیزان (هموفوبیک ها) دارن اینه که: «همجنسگرایی یک اختلال محسوب میشه، چون در طبیعت وجود نداره.»
اما واقعیت اینه که طبیعت دقیقا خلاف این ادعا رو نشون میده. مثلا قوها، که در بعضی گونه ها، مخصوصا قوهای سیاه، دیده شده که دو قوی نر با هم جفت شن، و به گونهای زندگی مشترک داشته باشن. و جالب اینه که در برخی موارد زوج های همجنس در دفاع از قلمروشون بهتر عمل میکنن. این رفتار فقط مخصوص قوها نیست. پنگوئن ها، دلفین ها، بونوبو ها، زرافه ها، شیرها، قوچ ها و صدها گونهٔ دیگه هم رفتارهای 'همجنسخواهانه' از خودشون نشون میدن. دانشمندان چنین رفتارهایی رو در تعداد زیادی از گونه های جانوری ثبت کردهاند و وجود آن در طبیعت کاملا مستند است. در واقع، دنیای طبیعت خیلی متنوعتر از چیزیه که بعضی از کوته فکرها تصور میکنن. همونطور که شکل، رنگ، صدا و رفتار موجودات با هم تفاوت داره، الگوهای رفتاری و جفتیابی اونها هم میتونه متفاوت باشه. حتی از نظر روانشناسی هم، همجنسگرایی اختلال روانی محسوب نمیشه و سال هاست که از فهرست اختلالات روانی حذف شده. از نظر طبیعت هم شواهد فراوانی وجود داره که نشان میده رفتارهای همجنسخواهانه در گونه های مختلف جانوری رخ میده. "از نظر منطقی هم صرفِ متفاوت بودن یک ویژگی یا اقلیت بودن آن، دلیلی بر غیرطبیعی یا بیمارگونه بودنش نیست." بنابراین، بر پایهٔ دانش علمی امروز، همجنسگرایی یک اختلال روانی محسوب نمیشه و وجود آن با آنچه در طبیعت و مطالعات علمی مشاهده شده، ناسازگار نیست.در نتیجه دهنتون رو ببندید.
365
نمیدانم، اکنون چه توضیحی دارم برای مادرش؟ او گمان میکرد من، دوستِ خوبی میمانم. اما من دخترش را بوسیدم و شیطان از این بوسه لذت برد! او عقب نکشید، دستانش را دور کمرم محکمتر کرد. اکنون به مادرش چه باید بگویم؟!
من باید دخترِ خوب مادرم میشدم. اما شدم دختر بد او.
گمان میکردم از شرم سرخ شدهای، اما فهمیدم دلیلش منم. آتشی که روشن شده را باید خاموش کرد، شیطان دارد پیروز میشود و من برایت روی زانوهایم میمانم.
