Alien.
Открыть в Telegram
من نمیدانم گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
366
Подписчики
Нет данных24 часа
+137 дней
+1330 дней
Архив постов
366
اغیار تنها لحظهای سرخوشی در تو میجستند؛ تو را مگر برای آسودگی خاطر در کنار نمیگرفتند. و من، قطره قطرهات را از زیر سجده میگذراندم و مزهات را از بر بودم.
جام شراب من، خود را هدر مده. من با یک جرعه شراب عمری مست میمانم.
366
قلم دستم را پس میزند. کلمات دیگر تاب کشتن ندارند.
میگویند: نويسنده چه بی رحم است. ناچارم، ناچارم کاغذ را رها کنم و ساعت ها خیره شوم و به نوشتن فکر کنم.
دیگر کلمات سراغ من نمیآیند. من باید سراغشان را بگیرم. بنویسم که چه؟ لابد باز هم نامهام برگشت میخورد. و من جای تمام نامه ها مچاله میشوم، و تو جای تمام قلم ها رنگ پس میدهی.
366
هزاران واژه از تو مینویسم؛ تورا به کسی نمیگویم. بگذار بگویند یک عاشق دیگر فارغ شد. تورا نهان نگه میدارم، دور از چشم همگان تورا میبوسم. دور از نگاهت، در خیالم تورا میبوسم. میگذارمت در قلبم، آنجا هیچ دستی هیچگاه به تو نمیرسد.
دنیا را به هم میریزم اگر سایهای رویت بیفتد، تورا با کسی در میان نمیگذارم.
رازم ناگفته میماند. تورا به کسی نمیگویم.
366
من نمیخواهم برایت غریبهی خوبی باشم. میخواهم اشتباهی باشم که نمیتوانی دست از آن برداری.
366
من تمام جاهایی را که میتوانستی قایم شوی را گشتم. از پشت کدام درخت حواست به من هست؟ من صدایت را شنیدم و پشت سرم را نگاه کردم، چه زود قایم میشوی. از شکاف دیواری که پشتش کسی نیست نگاهم میکنی. برایم شعر میخوانی؟ کجا قایم میشوی؟ مرا پیدا کن. پیدایم نمیکنی، میروم قایم شوم. میروم قایم شوم. دیگر پیدایم نمیکنی!
366
+1
ریشه واژه «لزبین» به جزیرهای در یونان باستان، به نام Lesbos بازمیگردد.
که در این جزیره شاعری به نام Sappho در حدود 2600 سال قبل زندگی میکرد. که برخی از اشعار عاشقانهاش خطاب به زنان بوده. به همین دلیل، در طول زمان واژه های «Sapphic» (سافیک) و «Lesbian» برای اشاره به عشق یا جاذبهٔ عاطفی و عاشقانه میان زنان به کار رفتند. و جالب این است که بعد از مرگ او، کمدی نویسان و حتی حامیان دموکراسی او و شعر هایش را مورد سخره قرار میدادند. و تمام اینها نشان دهندهی این هستند که جامعه دیروز و حتی امروز، اجازه بیان احساسات را به زن نمیدهد.
366
چرا انقدر تقلا میکنی؟ "مدتی است که دیگر آن انسان سابق نیستم؟ و آنگونه نگاهت نمیکنم؟" کدام نگاه؟ آن نگاهی که همیشه شرمسارت میکرد؟ آه، عزیزم، حالا نگاهم راضی کننده است؟
اوه، "دیگر اینگونه نگاهت نکنم؟ عصبانی؟" نه، عصبانی نیستم. چرا فکر میکنی حتما باید همه چیز یکهو اتفاقی افتاده باشد؟ مگر نمیدانی آدم ذره ذره تمام میشود؟ "واقعا؟! واقعا فکر میکنی نگاهم سرد است؟" شاید حق با تو باشد. و من دیگر تلاش نمیکنم حق با من باشد.
"بس کنم اینگونه رفتار کردن را؟!" چگونه؟ گمان میکنی دنیا منتظرت میماند؟
"چرا دیگر تلاشی برای ادامه بحث نمیکنم؟" هردو میدانیم که من زیاد با غریبه ها صحبت نمیکنم. بله، بله. البته که منظورم تو نیستی. "دلت تنگ شده؟" برای چه؟ آه، یعنی ترک عادت برایت آن چنان هم آسان نیست. حالا در این نگاه مرده دنبال عشق بگرد. "چرا طوری رفتار میکنم که انگار نمیبینمت؟" واقعا که مبهم سخن میگویی. من که چیزی از حرف هایت نمیفهمم.
366
یادت هست وقتی سعی کردیم با هم سیگار را ترک کنیم؟ گفتی برای سلامتیات است، اما من میدانستم، تو از داشتن اعتیاد مشترک با من متنفر بودی.
زمانی که داشتی کتاب موردعلاقهام را میخواندی، چشمانت ذوق زده بود. ذوق چشمانت را انکار میکردی. و از کتاب دیگری سخن میگفتی، البته که مطمئن بودی من دوستش ندارم. علاقهی مشترکت باعث شرمساریات بود.
تو از هرچیزی که من را به تو مربوط میکرد تنفر داشتی.
هميشه فکر میکردی که چطور همهجا هستم. بخاطر من، از همه چیز متنفر بودی. نه میتوانستی رد بوسه را از روی لب هایت پاک کنی و نه مرا فراموش کنی.
از لبانت متنفر بودی، زیرا که نتوانستی بوسه را پاک کنی. تو حتی از خودت متنفر بودی، از اینکه هنوز احساس تنفر به من داری بیشتر.
تو از من، بیش از همه چیز متنفر بودی. اما نه بیشتر از من.
گریز فایده ندارد، تو با من تنفر مشترک داری!
366
داشتند تو را هدر میدادند و من تنها نظارهگر بودم. چون مال من نبودی. که اگر بودی... طوری میپرستیدمت، که تمام فرشتگان، از دینداریِ من کافر شوند.
