Red Eclipse
Открыть в Telegram
I can't save myself, so don't try
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 511
Подписчики
-1324 часа
-487 дней
+91330 дней
Архив постов
1 531
او دردهای عمیقش را لایِ کتابهای قطورِ دانشگاه، پشتِ شوخیهای بیوقت و میانِ کارهای روزمره پنهان کرده است. او از اینکه کسی بپرسد “خوبی؟” میترسد؛ چون میداند اگر بغضش بشکند، دیگر هیچ سدی توانِ نگه داشتنِ سیلِ این سالها را نخواهد داشت.
او زخمی است، اما زخمهایش را با بوسهی هیچکس درمان نکرده؛ آنها را در سکوت، با چایهای سرد شده در نیمهشب و با گوش دادن به آهنگهایی که فقط خودش معنایشان را میداند، شسته است.
کاش میدانست که گاهی، فقط گاهی، “شکستن” به معنای ضعیف بودن نیست؛ گاهی زیباترین راه برای آزاد شدن است. اما او همچنان ادامه میدهد؛ با همان لبخندِ دروغین، با همان وقارِ دردناک، و با قلبی که شاید در خلوت، بیصدا، هر شب یک بار فرو میریزد و دوباره، صبح، قبل از طلوع، خودش را جمعوجور میکند.»
1 531
هوی حروم لقمه دست رو نقطه ضعف من بزاری بلد میشم میام هر جا هستی جدی و ابادتو میگام فهمیدی؟
کصو ننت اون شب زیر بابات میگفت...
که باعث شد توعه کیری الان اینجا باشی.
