ru
Feedback
•مـُکـتَـشِـفـــ•

•مـُکـتَـشِـفـــ•

Открыть в Telegram

°| ﷽ |° خودتو بساز، کاری به بقیه نداشته باش اینجا اتاق امن منه،شلخته ولی منظم...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 406
Подписчики
-3624 часа
-2157 дней
-1 17130 дней
Архив постов
ترامپ: آمریکا در حال انجام حملاتی علیه اهدافی ایرانی در نزدیکی تنگه هرمز است
@moktashef133

‌ به وقت خبر❗️ ‌

#کلام‌مولا امیر المومنین( علیه السلام) : هرگز برای نگهداشتن کسی که به تو پشت کرده است، تلاش نکن!
نهج‌البلاغه، غرر الحکم ۶۱۶۵
@moktashef133

Repost from N/a
روز دوم چله چهل قدم تا یار🌱

Repost from N/a
بسم رب العشق✨️

៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق🫠٬💙.› #پارت_پنجم اولین روز دانشگاهم بود امروز ، چشمامو آروم باز کردم هنوز خوابم میومد یه نگاه به ساعت کردم وای خدا، چرا انقدر خوابیده بودممم از جا پریدم رفتم سرویس و بعدش سریع آماده شدم توی اون وضعیت ، یه آرایش ملایمم کردم کیفمو روی شونم انداختم و از اتاقم اومدم بیرون ناهید هم که امروز به خاطر دانشگاه من،زودتر اومده بود .. برام یه صبحونه ی مفصل آماده کرده بود حالا من بدبخت دیرم شده و وقت ندارم از خودم پذیرایی کنم _سلامم ناهید جونم +سلام پناه خانم،صبحتون بخیر _صبح شما هم بخیر یه نگاه به میز انداختم و آب دهنمو قورت دادم سریع چند تا لقمه برای خودم درست کردم و همه رو تند تند خوردم _دستت دردنکنه ناهید خانم من رفتم ناهید با ناراحتی گفت: آخه تو چیزی نخوردی که _دیرم شده ببخشید به سمت در خروجی سالن پذیرایی رفتم که صدای بابا رو شنیدم +سوار ماشین شو خودم میبرمت برگشتم و بابا رو دیدم که داشت کتشو میپوشید با همون چشمام که مطمئنم از خوشحالی قلبی شکل شده بود،گفتم: سلام بابایی، باشه مرسی کتونیمو پوشیدم بابا در ماشینو با سوئیچ باز کرد که فورا سوار ماشین شدم بابا هم سوار شد و ماشینو روشن کرد یه آهنگ شاد پلی کردم بلکه خوابم بپره ! شیشه رو پایین دادم و سرمو از ماشین بردم بیرون آخیش چه هوای خوبی با صدای بابا سرمو اوردم داخل ماشین +پناه،کسی از ماجرای ازدواج صوری تو جز من، خودت و کیانفر و پسرش‌ خبر نداره پس سیما هم از این ماجرا بی خبر بود چه عجیب! سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم به دانشگاه که رسیدیم با بابا خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم - این رمان ادامہ دارد ‌.. نویسنده : مریم مرادي✍🏻 ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ

به وقت رمان 📚

واقعا😂

بچه ها زنده اید؟ یه جوری نیستید که نگرانتونم..

حیدر ¹¹⁰🔥
@moktashef133

طبقه بالاییمون سلطنت‌طلبه؛

از دور قوی و بی‌ نیاز بود اما از نزدیک، صرفاً بی‌ پناه و مجبور .
@moktashef133

اطلاعات من از سیاست؛

#کلام‌مولا امیر المومنین( علیه السلام) : کسی را که علت دردش تو بوده ای، بر تو واجب است، که برای درمان دردش تمام تلاشت را بکنی!
نهج‌البلاغه، غرر الحکم ۹۸۶۵

ری‌اکشن نمی‌زنید اصلا حس فعالیت می‌پره💔 یه عالمه کلیپ گوگول مگول دارمااا

#چالش اگه دلتنگ امام رضایی ، این پیامو فور کن چنلت ، اسم چنلتو بنویسم رو کاغذ برم حرم آقا جان عکس بگیرم 🩵🌹 اگه چنل داری که فور کن اگه نداری ، اسمتو بفرست @Ebtehajj110

ری‌اکتا بیاد بالا❤️ شلِ شلِ شلِ شلِ شلِ ‌ ‌

کاش دارو بودم؛ تو جای تاریک و خنک و دور از دسترس کودکان نگهداری می‌شدم.🧘🏻‍♀️🌬🤍 ‌

៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق🫠٬💙.› #پارت_چهارم بابا و سیما که روی صندلی میزناهارخوری نشستن، منم روی صندلی مقابلشون نشستم سیما برای خودش و بابا برنج کشید بابا دستی به سیبیلش کشید و گفت: پس ناهید کجاست؟ همونطور که داشتم برای خودم برنج میکشیدم جواب دادم: بنده خدا خیلی خسته بود بهش گفتم بره خونشون . در کمال تعجب بابا چیزی نگفت و من برگام ریخته بودد به بابام خیره شدم،چه ابهتی داشت خدایی چند قاشق خورشت روی برنجم ریختم و با ولع شروع به خوردن کردم چه دستپختی داشت ناهید خانم، به به یاد دستپخت مامانم افتادم غذاهای مامانمم درست مثل ناهید خانم خوشمزه بود کاش مامان زنده بود .. بعد از اینکه ناهارو خوردیم،ظرفا رو جمع کردم و  شستم دستامو با حوله خشک کردم و کنار ابلیس روی مبل دونفره نشستم داشت سریالشو نگاه میکرد طفلی به تلویزیون نگاه کردم آخه این چی بود داشت میدید؟ هرچی بیشتر نگاه کردم بیشتر نفهمیدم آخه فاز این سیما چی بود خدا میدونست فقط کنترلو از روی مبل برداشتم و زدم فیلم ترسناک؛ سیما برعکس من اصلا فیلم ترسناک دوست نداشت + چکار میکنی ؟ جوابشو ندادم بعد چند دقیقه به قیافه اش نگاه کردم هم از دستم عصبانی بود و هم از دیدن فیلم ترسناک قالب تهی کرده بود! منم که انقدر دل رحمم،دلم نیومد اذیتش کنم دوباره زدم همون سریالی که داشت میدید رو ببینه فورا رفتم تو اتاقم و خودمو روی تختم پرت کردم دراز کشیدم و به سقف زل زدم هی خدا، یعنی میشه؟ یعنی ممکنه من 6 ماهه دیگه پاریس باشم؟ پسر آقای کیانفر چطور به یه ازدواج صوری راضی شده بود ؟ یعنی به اون چه وعده ای داده بودن؟ از افکار خودم خنده ام گرفت - این رمان ادامہ دارد ‌.. نویسنده : مریم مرادي✍🏻 ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ