ru
Feedback
𝐻𝑎𝑙𝑙𝑒𝑦'𝑠 𝑐𝑜𝑚𝑒𝑡

𝐻𝑎𝑙𝑙𝑒𝑦'𝑠 𝑐𝑜𝑚𝑒𝑡

Открыть в Telegram

(Sad version) Writer's daily channel @Emma205bot حرفاتو اینجا بگو میشنوم💕

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
141
Подписчики
Нет данных24 часа
-4477 дней
-88630 дней
Архив постов
Repost from S P I D E R
امروز 9 July،روزِ جهانی چال‌ِ گونه‌ دارهاست.

⏝⊹⏝ㅤ ꒰ა ⑅ ໒꒱ㅤ ⏝⊹⏝ 𝑯𝒊 𝒅𝒐𝒍𝒍𝒔໒꒰ྀི๑• ༝ •๑꒱ྀི১ 𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅 𝒕𝒉𝒊𝒔 𝒎𝒆𝒔𝒔𝒂𝒈𝒆 𝒕𝒐 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍𝒔 𝒔𝒐 �
⏝⊹⏝ㅤ ꒰ა ⑅ ໒꒱ㅤ ⏝⊹⏝
𝑯𝒊 𝒅𝒐𝒍𝒍𝒔໒꒰ྀི๑• ༝ •๑꒱ྀི১
𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅 𝒕𝒉𝒊𝒔 𝒎𝒆𝒔𝒔𝒂𝒈𝒆 𝒕𝒐 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍𝒔 𝒔𝒐 𝑰 𝒄𝒂𝒏 𝒈𝒊𝒗𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒂 𝑺𝒑𝒐𝒕𝒊𝒇𝒚 𝒍𝒂𝒚𝒐𝒖𝒕 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒑𝒊𝒄𝒕𝒖𝒓𝒆.
𝑷𝒍𝒆𝒂𝒔𝒆 𝒋𝒐𝒊𝒏🎀
⏝⊹⏝ㅤ ꒰ა ⑅ ໒꒱ㅤ ⏝⊹⏝

خییییلی ناز بود روحمو لمس کردددد مرسیییی🩷

Repost from my soul...
باران از صبح بی‌وقفه می‌بارید؛ همان بارانی که همیشه خیابان را خلوت می‌کرد و بوی کاغذهای کهنه را در تمام کتابفروشی می‌پیچاند. هالی، دختری که بیشتر روزهایش را میان قفسه‌های کتاب می‌گذراند، هر بار که باران می‌گرفت، سراغ یک کتاب مشخص می‌رفت؛ رمانی قدیمی با جلد آبی‌رنگ که هیچ‌وقت آن را تا آخر نخوانده بود. سال‌ها قبل، پسر جوانی که مشتری همیشگی کتابفروشی بود، آن کتاب را به او معرفی کرده و گفته بود: «بعضی کتاب‌ها رو نباید یه نفس خوند... باید صبر کنی تا زندگی، معنای صفحه‌ی بعدش رو بهت یاد بده.» چند روز بعد، آن پسر برای همیشه از شهر رفت؛ بدون خداحافظی، بدون هیچ نشانی. از آن روز، هالی هر بار که دلش تنگ می‌شد، همان کتاب را از قفسه برمی‌داشت، چند صفحه می‌خواند و دوباره می‌بست؛ انگار می‌ترسید با تمام شدن کتاب، آخرین چیزی که از او باقی مانده هم تمام شود. آن عصر بارانی، هنگام ورق زدن کتاب، چیزی میان صفحه‌ها افتاد؛ نامه‌ای که انگار سال‌ها همان‌جا پنهان مانده بود. دست‌خطش را همان لحظه شناخت. «هالی... اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی بالاخره جرئت کردی کتاب را تا اینجا ادامه بدهی. راستش من هیچ‌وقت آدم خوبی برای خداحافظی نبودم. رفتم، چون فکر می‌کردم دور شدن، کمتر از ماندن آزارت می‌دهد. اما هر شهری که رفتم، هر کتابی که خواندم و هر بارانی که بارید، تو از ذهنم نرفتی. اگر هنوز گاهی به این کتاب سر می‌زنی، یعنی بخشی از قلبت مثل قلب من، همان‌جا جا مانده است...» اشک بی‌اختیار روی گونه‌ی هالی نشست. سال‌ها منتظر یک دلیل بود؛ نه برای برگشتنش، فقط برای اینکه بداند فراموش نشده است. او نامه را آرام بست و کتاب را روی سینه‌اش فشرد. همان لحظه صدای زنگ درِ کتابفروشی بلند شد. مردی با چتر خیس وارد شد. موهایش کمی سفید شده بود، اما نگاهش همان نگاه آشنا بود. هر دو فقط چند ثانیه به هم خیره ماندند. مرد لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «دیدی گفتم بعضی کتاب‌ها رو نباید عجله‌ای تموم کرد؟» هالی چیزی نگفت. فقط کتاب را روی پیشخوان گذاشت، از پشت میز بیرون آمد و برای اولین بار بعد از سال‌ها، احساس کرد صدای باران دیگر شبیه غم نیست؛ شبیه شروع دوباره است.

کتاب،هالی،بارون ژانر:درام

Repost from my soul...
این پیامو فور کنین چنلتون و سه تا کلمه رندوم+ژانر مورد علاقتونو بگین تا من واستون یه سناریو بنویسم اونایی که چنل ندارن هم میتونن توی ناشناسم کلمات و ژانرو بگن منم براشون بنویسم
جوین باشی قشنگتره ..

وای جدی لانا خیلی نازهه😭
وای جدی لانا خیلی نازهه😭

🍊 : اگر میخواید چالش هاتون پروموت شه چنل زیر رو چک کنید @Challengetimee0_0

این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون یه شعر از کتاب شعر لانا (violet bent backwards over the grass) بدم🍊🍃 ☆جوین باشید لیمیت:تا وقتی خط بخوره.

03 Tulsa Jesus Freak.mp38.64 MB

sticker.webp0.39 KB

ولی امیلی رو خیلی دوست دارمم❤️‍🩹

قربون تو برم من زن😭💕

یکی از موردعلاقه ترین تایم هام صحبت با نازگله😭

نه نازگلم خوشحالم میکنهه😭

تنها چیزی که خوشحالم میکنه همینه