مرثیه فرمانده.
Открыть в Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
495
Подписчики
Нет данных24 часа
-217 дней
+12430 дней
Архив постов
و ناگهان فریادی راهروهای سرد زندان رو شکافت.
«هی! زندانی سلول ۴۰۴... نفس نمیکشه!»
کاش.
اگه نتونم اون روزم بیام دیدنت، زیادی میخکوب میشم. اگه نیام، تا ابد خودمو محروم میکنم. حتی از سرمای سنگت.
در حالی که نمیفهمن من یک ماهه دارم با خودم حرف میزنم که اون روز لعنتی برم پیشش
بعضی وقتا انقدر شدید میشه که میزنه به قلبم. بعد اینجوریام که شاید اینا تونستن از کار بندازنت. بعد بیشتر غرق میکنم خودمو. بیشتر به گذشته فکر میکنم. ولی نه.
فقط یه صداعه. یه زنگ. چند ثانیه شنیدن. بعدش لرزش تمام تنت. یاداوری گذشته. دفن کردن خودت تو خاطراتی که بوی خاک میدن.
- من هنوز زندهام.
+ زندهای؟
سکوت.
+ یا فقط هنوز نمردی؟
فرمانده نگاهش نکرد.
+ فرق بزرگیه.
انقدر شمردم که نمیدونم کی قراره بیخیال بشم. کی قراره کنار بیام. کی قراره با خودم بگم که بسه، یکم نفس بکش، زندگی کن.
بقیه توقع دارن عادی شه. منم میخوام. منم نیاز دارم برام عادی شه. 181 روز گذشته و من هر روز درحال شمارش لحظههای نبودنشم.
من حتی با صدای تماسش هم تمام تنم میلرزه. چون یادم میاد. چون این مغز لعنتشده خوب یادش میمونه اونروز رو. که اومد گوشی رو داد دستم گفت براش زنگ تماس پیدا کنم. خوب یادم میاد وقتی اون صدا رو پلی کردم اینجوری بود که اها، افرین، خوشم اومد. این ماهیچهی کوفتی تو سرم اینارو خوب یادش نگه میداره.
چون محضرضایفاک، فکر کن در طول روز مجبور بودم دهها بار به زبون بیارم نبودنش رو.
