مرثیه فرمانده.
Открыть в Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
495
Подписчики
Нет данных24 часа
-217 дней
+12430 дней
Архив постов
گردنش دیگر توان نگه داشتن سرش رو نداشت.
سرش آروم پایین افتاد. نفسهاش کوتاهتر شدن.
توان؟ مدتها بود که دیگه چیزی به این اسم تو وجودش نمونده بود.
آخرین تکههای امید، بیصدا از لابهلای همان زنجیرها پر کشیده بودن و اون مونده بود؛ پوستهای که هنوز نفس میکشید، فقط چون اجازهی مردن هم نداشت.
هر جمله، تکهای از وجودش رو از اون جدا میکرد؛ نه به خاطر واژهها، بلکه چون مجبور بود اونها رو باور کنه.
