مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
333
订阅者
-824 小时
-587 天
+17730 天
帖子存档
Repost from N/a
هر خاطره تپش خاموش جانیست
که هنوز در گذشته میتپد.
در بادهای سرد و خاموش شب؛ بادی که همچون دستی بیرحم مرا از اکنون میرباید و به ژرفای گذشتهای تبعید میکند که دیگر وجود ندارد صدای پای خاطرهها را میشنوم؛ صدای قدمهایی که روزگاری در کنارم بودند اما اکنون در مهی غلیظ و در غباری که از فراموشی ساخته شده ناپدید گشتهاند. هر کوچه و خیابانی که از آن عبور میکنم، همچون آینه ای شکسته، تصویری محو از روزهای دور را باز میتاباند؛ روزهایی که بازگشتی در کارشان نیست. زمان این جلاد خاموش، همچون گردابی بیانتها مرا به سوی فراموشی میکشاند؛ و چه تناقض هولناکیست که آنچه باید فراموش شود در ژرفای وجودم جاودانه مانده و آنچه باید جاودانه میماند در تاریکی محو شده است. من در میان خاطرات همچون زندانی در قفسی بی انتها گرفتارم؛ قفسی که میلههایش را از حسرت و سایه و سکوت ساختهاند. خاطرات مرا به اعماق خود فرو میکشند؛ همچون موجوداتی گرسنه که بر جان آدمی چنگ میزنند؛ در این اعماق من تنها شاهد خاموشی هستم؛ شاهد لبخندهایی که دیگر باز نمیگردند، صداهایی که در خلأ محو شدهاند و دستهایی که هیچگاه دوباره در دستانم قرار نخواهند گرفت. و این است عذاب انسان؛ زیستن در لحظهای که دیگر وجود ندارد و زندگی کردن در گذشتهای که همچون فیلمی بیپایان بر پردهی تاریک ذهن پخش میشود؛ و هر بار من همان تماشاچی تنها هستم؛ محکوم به دیدن دوبارهی چیزی که میدانم دیگر هیچگاه رخ نخواهد داد. اما خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، چونان زخمی پنهاناند؛ زخمی که در زیر پوست نفس میکشد و هر لحظه، آهسته و بیرحم، انسان را از درون میجود؛ آنها انزوا را خانه میکنند و انسان را همچون حیوانی درنده و سرگشته در قفس خود اسیر میسازند. نامش را میتوان زنده زنده سوختن گذاشت؛ سوختنی بی صدا اما عميق. آنها تا واپسین دم حیات همچون سایهای لجوج بر جان میمانند و هر بار با لمسشان زخم تازهای در دل باز میشود. میتوان به فیلمی تشبیه کرد که گاه و بیگاه در تاریکترین سالنهای ذهن به نمایش در میآید؛ و تو تنها تماشاگری هستی که هر بار بیآنکه بخواهی بر صندلی مینشینی و لحظه لحظهی آن را با چشمانی پر از حسرت باز میبینی؛ چون آن تصاویر آخرین دارایی توست. هر چه هم وانمود کنم خاطراتم را دفن کردهام، ناگهان چونان روحی بی قرار از خاک فراموشی بیرون میخزند و مرا مییابند؛ مانند فرشتهی مرگ در برابرم قد میکشند و یادم میآورند که انکار هرگز به قدرت حقیقت نیست. چونان رودی بیقرار در رگهایم جاری میشوند؛ مرا آهسته و بیصدا، اما پیوسته میفرسایند. زجرآورند آری، اما همین زجر، همین شعلهی سوزان، آخرين دارايی من است؛ و شاید همین درد سوزان است که هنوز مرا به زندگی زنجیر کرده و از سقوط کامل باز میدارد. این رنج همان قلبیست که هنوز میتپد؛ همان نفس آخر امید است که نمیگذارد تمام شوم. خاطرات با تمام زهرشان گاهی تنها دلیل ادامه دادن ما هستند؛ سایهای که هر چند ما را میسوزاند؛ اما در تاریکی آخرین نشانی نور است.در نهایت تنها چیزی که برایم باقی میماند صدای پای خاطرههاست. آدمها میروند؛ اما رد رفتنشان سالها بعد هم هنوز در قلب آدم قدم میزند.
Repost from N/a
قدرت چیز عجیبیه. همه فکر میکنن قدرت یعنی بتونی آدمها رو وادار به اطاعت کنی. اینطور نیست. قدرت واقعی، اینه که هر روز دلیلی برای فرو ریختن داشته باشی و باز هم نذاری کسی ترکهات رو ببینه. من سالها یاد گرفتم چطور خشمم رو حمل کنم؛مثل خنجری زیر دندههام. همیشه حاضر، همیشه تیز. اما بعد تو اومدی و همه چیزو به هم ریختی. با اون نگاههای سرسخت و بدنی که انگار دنیا بارها شکستتش، ولی هنوز ایستاده. تو خطرناکی..نه فقط چون زیبایی، نه چون شجاعی.. چون باعث میشی آیندهای رو تصور کنم که نباید بخوامش... و برای آدمی مثل من، امیدوار شدن همیشه ترسناکتر از جنگ بوده. پس تو بگو، وایولنس باید چیکار کنم؟ امیدوار باشم به اینکه تو این دنیای کثافت تورو برای خودم نگه دارم؟ چون یه چیزی رو خوب فهمیدم، تو عاشق منی، و من هم خودمو متعلق به تو میدونم. #به_جای_او Fourth wing
Repost from 𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺
آنچـه از تـو در حوالـیِ مـا مانـد ؛
دیگر خطوط در امتداد حرف هایم منتظرم نمی مانند. نه چون جملات، الفبای تعریف مرا فراموش کرده اند؛ برعکس، بلکه من به قدری در این غیابِ طولانی ته نشین شده ام که تنها یك کالبد بی رنگ نسبت به تمامی رنگ های گذشته ام باقی مانده است؛ به گونه ای که تنها آبیِ جا مانده در من با آخرین خطوط حرف هایت برای خداحافظیمان تمام شد، همانجا که دلتنگی هایم نزدیک تر از تو به من، به من بازگشتند. نقطه، سر خط؛ از نو برایت می نویسم، اینجا یک نفر دلتنگ ادامه دادنت است اما نه به تنهایی، میخواست تو سهم ثانیه به ثانیه عمرش باشی تا تمام آن لحظه ها را با شمایل زیبای لبخندت زندگی کند و طعم زیستن را از دیار چشمان تو به خاطر بسپارد. اما تنها چیزی که به یادگار ماند پایانِ یک فلسفه دوست داشتنی بین من و تو بود؛ حالا باید تو را میان ابیات و نامه هایم بیایم، درست بین استعارات و خطوط نامنظم یادداشت هایم. آیا برایت سوال شده است که من کجای این تار و پودِ خسته نوشته شده ام؟ بگذار همینقدر کوتاه بگویم؛ دقیقا در همان جایی که میگویند: نقطه، سر خط. در امتـدادِ آخریـن طیف آبـی ،، ۲۵ اکتبر ۱۹۷۷
Repost from مـدفـنِ سـرخ
𝚴𝖺𝗆𝖾 :
𝖢𝖺𝗌𝖾 𝖱-𝟣𝟥 / 𝖱-𝟣𝟥 پرونده
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝟧𝖦𝖾𝗇𝗋𝖾 : 𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇,𝖢𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅,𝖾𝗑𝖼𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀, 𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗈𝗑𝗂𝖼𝖺𝗅,𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼, 𝖡𝖫 𝖤𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 : 𝗞𝗼𝗼𝗸𝘃 — 𝖠 𝗌𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝗌𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗍𝖺𝗅𝖾 𝖻𝗎𝗋𝗂𝖾𝖽 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖿 𝗈𝖿 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌,𝗆𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒,𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽𝗌𝗁𝖾𝖽. 𝖳𝖠𝖯 𝖳𝖮 𝖱𝖤𝖠𝖣 𝖳𝖧𝖤 𝖲𝖳𝖮𝖱𝖸 𝖶𝗋𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖻𝗒 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 , 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅
Repost from 𝐑𝐞𝐝 𝐦𝐨𝐨𝐧
͠͡͝͞ تو تندیسی بودی که میپرستیدمش؛
ایمانم را در چشمانت جا گذاشتم.
وقتی رفتی، نه دینی برایم ماند، نه ایمانی. ྪ
Repost from اٌقیانوسِ مِشکی؛
مدتها طول کشید تا بفهمد بعضی جداییها ناگهانی اتفاق نمیافتند؛ همهچیز از مدتها قبل شروع شده است. از همان روزهایی که حرفها کوتاهتر شدند، خندهها مصنوعیتر و سکوت، جای تمامِ چیزهایی را گرفت که هیچکدام جرئت گفتنش را نداشتند.
آدمها فکر میکنند سختترین بخشِ عشق، لحظهی رفتن است؛ اما حقیقت این است که دردِ واقعی، خیلی بعدتر خودش را نشان میدهد. وقتی اتفاقی خندهای شبیه خندههای او میشنوی، وقتی دستت ناخودآگاه میرود تا چیزی را برایش بفرستی و تازه یادت میآید که دیگر جایی در زندگیِ هم ندارید.
بعضی آدمها را نمیشود از یاد برد، نه به این خاطر که بینقص بودهاند، بلکه چون روزی آنقدر به آنها نزدیک شدهای که بخشی از خاطراتت بدون حضورشان معنایی ندارد.
و تلخترین قسمتِ ماجرا این نیست که کسی میرود؛ تلخترین قسمت این است که زندگی ادامه پیدا میکند، خیابانها شلوغ میمانند، فصلها عوض میشوند و جهان، بیآنکه لحظهای مکث کند، به حرکتش ادامه میدهد؛ انگار نه انگار که زمانی، تمامِ دنیایِ تو در وجودِ یک نفر خلاصه میشد.
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
+1
ای کاش میتوانستم صدایت بزنم همانگونه که درحالت سرخوشیام برای نبودنت کنارِ دیگران میگریستم و دلتنگیام فریادهایی بود که در گلویم خفه میشد. هر جرعه ی این شرابِ مرگ، دلیلی بر خواستنِ افزون ترِ وجود و هستیات میشود و من حتی به تلخیِ این نابودی مانوسم. سهو من بود یا خطیئهی تو؟ گویی روزگار، مارا در این قبرستانِ دلباختگی به خاک سپرده بود ، شاید هم موعدِ دیدارمان گوری برای جفتمان خلق کرده بود. تورا به عشقمان قسم، تورا به آن زمانی که مرا میپرستیدی و من نیز تورا همچون معبود خود ستایش میکردم قسم، در رویاهایم نمایان نشو مرا در هجوعم نبوس و انگشت هایم را بندِ انگشت هایت نکن. این بنده ی درمانده ات را از این بیشتر به سمتِ هلاکت سوق نده. اگرچه این این زوال و فنا از سمتِ تو، همان برزخی است که به جنتِ هر عشقی، برترش میدانم.اما کاش مرا برازندهی وداعی نیکوتر میدانستی و اگر میدانستم فرجامِ داشتنت قریب است، تو را در ثانیه های انتهایی، سخت در آغوش میگرفتم عزیزکرده.
Repost from 𝗏𝗂𝗇𝗎𝗋
چشمـانت آن دو گـوی فࢪیبنـده؛هنـگـامی کـه نگاهـم بـه نگـاهت دوختـه شـد در تکـاپـؤی عشـقی پـاک و مقـدس بـودم امـا هیـچ نیافتـم گـویا که تـنِ تـو آلـوده و گناهکـار بود! پیونـد مقـدسِ مـا متزلـزل بـا گنـاهانِ تـو آلـوده شـد بـه مقـدسـات قسـم خـوردم دوستـدارِ تـو بـاشم و تـورا مذهب خود بدانـم امـا افسـوس کـه تـو بنـده ای کافـࢪ بیـش نبـودی حـال خـواستـار آنـم فاحشـهای کـه تـو باشـی کافـر بمـاند؛ درون هیاهـوی تکبـࢪ غـࢪق بمـاند؛ از گنـاهِ مرتکبشده خشنود بمـاند! هنگـامی کـه آتش دوزخ دامـان گیـࢪت میشـود لبخنـدی شیـࢪیـن بـر لبـانم جاری میشـود
چـࢪا کـه دیدنِ زجـر یک گناهکـار هنگـامـی که تـاوان پـس مـیدهـد زیبـاتریـن موهبـت اسـت
حقایقی به تلخی ِ قهوه، تاوانی با شیرینیِ عسل.
Repost from N/a
KIM ¡? #Newyork SIT 나
## £ Tea %% :؛؛
Repost from 𝐑𝐞𝐝 𝐦𝐨𝐨𝐧
⠀ ๛ 𝒮ℎ𝒾℘ ℘𝒶𝓇𝓉𝒴 ᭄͜͡
فور کنید دو به دو چنلاتونو شیپ کنم به شیپی که ریکت بیشتر داشته باشن مودبر و پلی لیست تقدیم میکنم
Limit: Be join/چک میکنم پس جوین باشید
