کافه مستاجر پلاک ۱۲
Открыть в Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
2 298
Подписчики
+424 часа
+637 дней
+22130 дней
Архив постов
2 299
به عنوانِ کسی که ذاتاً آدمِ غمگینیه حدس میزدم فردای این اتفاق مجبور میشدم بگم "هاپ هاپ"
2 299
کاش برای لذت بردن از زندگی بهم پول میدادن، مثلاً میگفتن بمون خونه، گِیم بزن، هرچقدر پیشرفت کنی بهت پول میدیم، اونوقت سگ بودم اگه از زندگی لذت نبرم.
2 299
هر دفعه که زندگیم روی روالِ عادیش میوفته یادم میاد که سرتاسر دنیا مردم دارن عادی زندگی میکنن. آدمایی هستن که روحشونم خبر نداره جنگ چیه، گرونی چیه، اقتصاد چیه و زندگیِ نرمالی دارن و من و تو مجبوریم اینجا فقط دووم بیاریم بهجای زندگی کردن و هر دفعه بهم یادآوری میشه که من اصلاً زندگی نمیکنم، فقط فکر میکنم دارم زندگی میکنم. توی اینستاگرام وقتی توی اکسپلور میچرخم، میبینم چقدر خارجیها خوشحالن، و ما چقدر غمگینیم. لحظه به لحظه ایمان و اعتقادم نسبت به اینکه عدالتی وجود داره، به صفر نزدیکتر میشه. حقِ من و تو این نبود که توی این دوره زمونه جَوونیمون رو بگذرونیم.
2 299
.... --- .-- -.-. .- -. .. -... . ... --- -. . . -.. -.-- .- -. -.. .... --- .-. -. -.-- .- -. -.. - .... . ... .- -- . - .. -- . ..--..
.
Only legends will understand.
2 299
صبح بخیر. از وقتی زود میخوابم و زود بیدار میشم بیشتر کابوس میبینم. نتیجه تنظیم شدنِ خواب ارتباطِ مستقیم با کابوس دیدن داره؟
2 299
خب جامِ جهانی هم تموم شد. بگا رفتیم. از این لحظه به بعد هر اتفاقی ممکنه بیوفته.
2 299
بعد از فینال یا نتِ ما قطع میشه یا جنگِ جهانیِ سوم شروع میشه، من نمیدونم، یه اتفاقی باید بیوفته.
2 299
مجموعهی چند روایتِ کوتاه از آشتی، با نوشتن.
روایتِ دوم: روایتی کوتاه از احساساتِ بینام.
.
۱. صبح زود بیدار شدم. ساعتِ خوابم، بعد از مدتها، کمی بهتر شده؛ دستکم بهتر از دو هفتهی پیش. هنوز با بیخوابی فاصلهی زیادی ندارم، اما همین که میتوانم صبح را ببینم، خودش برایم اتفاقِ کوچکیست. شبها اما داستان فرق میکند. هنوز صدای جنگندههایی را که از آسمان میگذرند میشنوم. هر صدای دوری، ذهنم را به همان روزها میبرد. آنقدر به صداها فکر میکنم که تقریباً هر شب، جنگ را دوباره خواب میبینم؛ هر بار با سناریویی تازه. یک شب خوابِ اسارت، شبی دیگر خوابِ انفجار، شبی هم فرار، گم شدن یا از دست دادنِ آدمهایی که دوستشان دارم. انگار ذهنم هر شب، فیلمِ دیگری از همان ترسِ قدیمی میسازد. وضعیتِ شغلیام هنوز بلاتکلیف است. فعلاً هرچه خرج میکنم، از پساندازم برمیدارم؛ پساندازی که قرار بود صرفِ ساختنِ آینده شود، نه دوام آوردنِ امروز. هر بار که عددِ موجودی را نگاه میکنم، بیشتر از پول، گذرِ زمان را میبینم. با این حال، این بلاتکلیفی قرار نیست برای همیشه ادامه پیدا کند. اگر همهچیز طبق برنامه پیش برود، تا دو هفتهی دیگر این فصل تمام میشود. فصلی که با ترس، جنگ، سکوت و انتظار گره خورده بود. نمیدانم فصلِ بعد چه چیزی برایم آورده است. شاید دوباره مجبور شوم از صفر شروع کنم. شاید باز هم همهچیز مطابق میلم پیش نرود. اما این را میدانم که دیگر نمیخواهم فقط منتظر بمانم. گاهی زندگی، بیآنکه از آدم اجازه بگیرد، فصلهایش را عوض میکند. این بار، برای اولین بار بعد از مدتها، دلم میخواهد خودم هم در نوشتنِ فصلِ بعدی سهمی داشته باشم.
.
۲. حالا که خانه از همیشه خالیتر است، دلم میخواست انقدر خالی نباشد. کاش کسی بود؛ یاری، همصحبتی، کسی که میتوانستم از او بخواهم این چند روزِ آخر را پیشم بماند، یا حتی گاهی سری به من بزند. نه برای اینکه کاری از دستش برمیآمد، فقط برای اینکه سکوت، تمامِ خانه را اشغال نکند. فکر میکنم اگر دختری که دوستم داشت و دوستش داشتم کنارم بود، این روزها سبکتر میگذشتند. شاید بیشتر میخندیدم، کمتر به ساعت نگاه میکردم، کمتر در فکرهای خودم غرق میشدم. حضورِ یک نفر، گاهی بیشتر از هزار جمله آرامش میدهد. اما حالا، بیشترِ وقتها فقط من هستم و این خانه. صدای کتری، صدای کولر، یا یخچال، جای گفتوگو را گرفتهاند. سکوت، کمکم آنقدر به آدم نزدیک میشود که انگار خودش یکی از ساکنانِ خانه است. چیزی که بیشتر آزارم میدهد، تنهایی نیست؛ این است که احساس میکنم در آخرین روزهای این فصل از زندگیام، تنهایی شاهدِ تمامِ این لحظهها همین سکوت است. انگار هر خاطرهای که ساخته میشود، فقط بینِ من و دیوارها باقی میماند. شاید برای همین است که این روزها بیش از هر زمان دیگری دلم حضورِ آدمها را میخواهد؛ نه برای فرار از تنهایی، بلکه برای اینکه بعضی لحظهها، وقتی با کسی شریک میشوند، واقعیتر و قابلتحملتر به نظر میرسند. شاید هیچچیز عوض نشود، اما همین که کسی کنارت بنشیند، فنجان قهوهاش را بردارد و بگوید: «من هستم» گاهی کافیست تا سنگینیِ یک روز، کمی سبکتر شود.
.
۳. نمیتوانم بگویم دقیقاً چه احساسی دارم. انگار همهی احساسها همزمان درونم زندگی میکنند و هیچکدام آنقدر قوی نیستند که دیگری را کنار بزنند. همانقدر که خشمگینم، گاهی آرامم. همانقدر که غمگینم، گاهی بیاختیار لبخند میزنم. همانقدر که نگرانم، گاهی پنجره را باز میکنم، نفسِ عمیقی میکشم و سعی میکنم فقط در همین لحظه زندگی کنم. بعضی روزها فکر میکنم دارم از پسِ همهچیز برمیآیم، و چند ساعت بعد، انگار تمامِ آن آرامش فرو میریزد. نه کاملاً خوبم، نه کاملاً بد. نه امید را از دست دادهام، نه توانستهام با خیالِ راحت به آینده نگاه کنم. شاید آدم بعد از تجربهی چنین روزهایی دیگر احساساتش را به شکلِ قبل زندگی نمیکند. غم و شادی دیگر روبهروی هم نیستند؛ کنار هم مینشینند. ترس و امید، خشم و آرامش، دلتنگی و لبخند، همه در یک روز، حتی در یک ساعت، از کنار هم عبور میکنند. برای همین دیگر سعی نمیکنم احساساتم را نامگذاری کنم. فقط اجازه میدهم بیایند و بروند. بعضی روزها سهمِ خشم بیشتر است، بعضی روزها سهمِ امید. فعلاً تنها کاری که از دستم برمیآید این است که قهوهام را بنوشم، نفس بکشم، آسمان را نگاه کنم و تا جایی که میتوانم، در همین لحظه بمانم. شاید آینده هنوز مبهم باشد، اما این چند دقیقه، این نفس، این فنجانِ قهوه، واقعیاند، و فعلاً، همین برای ادامه دادن کافیست.
2 299
وزارت خارجه قطر پیشنهاد جدید آتشبس ۱۰ روزه رو برای ایران و آمریکا فرستاد. الان ترامپ از فردا میگه مذاکرات داره به خوبی پیش میره پدرسگ.
2 299
امروز به حدی غمگینم و به حدی حوصلم سر رفته که به نشونهی اعتراض میخواستم برم گرونترین چیزبرگر و سیبزمینی سرخکردهی تهران رو تجربه کنم ولی بعدش یادم اومد پول ندارم.
2 299
+1
توی پینترستتون سرچ کنید:
Ideas with my vibe
نتیجه رو برام کامنت کنید فضولی کنیم.
2 299
انقدر عاشق این عکسی که توی پینترست پیدا کردم شدم که حاضرم بذارمش بکگراندِ گوشیم و قابش کنم.
2 299
این دیگه جنگنده گشتزن نیست، جنگندهایه که لیترالی داره میاد توی خونمون. گمشو برو اونورتر پدرسگ میخوایم بخوابیم.
2 299
آخرین باری که خوابم تنظیم شد جنگ شد. از اونجایی که دو شبه خوابم تنظیم شده شبهای سختی رو پیشبینی میکنم. این عن آقا هم همچین گفته درهای جهنم رو به روی ایران باز کنید انگار تا الان تو بهشت بودیم. شیطونه میگه...
2 299
کمکم داره یادم میره قبلاً چطوری زندگی میکردم. شایدم خیلی وقته یادم رفته. خودمو یادم رفته و یه جایی اون دور دورا جاش گذاشتم.
