کافه مستاجر پلاک ۱۲
Открыть в Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
2 298
Подписчики
+424 часа
+637 дней
+22130 дней
Архив постов
2 301
کمکم داره یادم میره قبلاً چطوری زندگی میکردم. شایدم خیلی وقته یادم رفته. خودمو یادم رفته و یه جایی اون دور دورا جاش گذاشتم.
2 301
آقا شماهم مدام حس میکنید از دور صدای بمب، پدافند، پهپاد، انفجار و کوفت و زهرمار میشنوید؟ مثلاً انگار خیلی خیلی دور یهو یه چی میگه "بوم" یا من توهمی شدم؟ حس میکنم از فاصلهی خیلی دور همش سر و صدا میشنوم و طبیعی نیست ولی نمیتونم ثابتش کنم.
2 301
من حتی حوصلهی خوشیهای موقت و کوتاهی که قبلاً ازشون لذت میبردم رو هم ندارم.
2 301
مجموعهی چند روایتِ کوتاه از آشتی، با نوشتن.
روایتِ اول: روایتی کوتاه از سه، تا نُهِ صبح.
.
۱. ساعت سه صبح است. از خواب میپرم. از دور، صداهایی میآید؛ صداهایی شبیه به انفجار، آنقدر دور که نمیتوانم مطمئن باشم واقعاً وجود دارند یا فقط ذهنم دوباره مشغولِ بازی با خاطرهها شده است. چند ثانیه بیحرکت میمانم و گوش میدهم. دوباره همان صدا. آرام از جا بلند میشوم و پنجره را باز میکنم. هوای خنکِ سحر به صورتم میخورد. بیرون، همهچیز ساکت است. خیابان خالیست، چراغها روشناند و هیچکس آن بیرون نیست. انگار دنیا خوابیده و فقط من بیدار ماندهام. باز هم گوش میدهم. نمیدانم صداها واقعیاند یا ذهنم آنها را ساخته است. از وقتی جنگ را از نزدیک دیدهام، دیگر به گوشهایم اعتماد ندارم. هر صدای بلندی میتواند همان غرشِ آشنا باشد؛ همان صدایی که یک روز، همهچیز را عوض کرد. پنجره را نمیبندم. چند دقیقه همانجا میایستم و به تاریکی نگاه میکنم، انگار اگر خطری وجود داشته باشد، زودتر از همه آن را خواهم دید. اما هیچ اتفاقی نمیافتد. فقط سکوت است و صدای بادی که رد میشود. به خودم میگویم شاید همهاش خیال بود. شاید هم نه. از وقتی جنگ را تجربه کردهام، مرزِ بینِ واقعیت و ترس، باریکتر از همیشه شده است. گاهی کافیست صدایی شبیه انفجار بشنوی تا تمامِ بدن، قبل از آنکه عقل فرصت فکر کردن پیدا کند، دوباره خودش را وسطِ همان روزها تصور کند. انگار بعضی خاطرهها، حتی وقتی تمام میشوند، هنوز در گوشِ آدم زندگی میکنند.
.
۲. ساعت هفتِ صبح است. از خواب بیدار میشوم. چند ثانیه طول میکشد تا بفهمم کجا هستم. هنوز گیجم. به سقف خیره میشوم، بعد آرامآرام نگاهم را دورِ اتاق میچرخانم؛ انگار دنبالِ نشانهای میگردم که ثابت کند همهچیز تمام شده است. کمکم به خودم میآیم و میفهمم هرآنچه شبِ قبل دیده بودم، فقط یک کابوس بود. خوابِ جنگ دیده بودم. خوابِ اسارت. خوابِ انفجارِ ساختمانی که درست نزدیکِ ما بود. خوابهایی که آنقدر واقعی بودند که بعد از بیدار شدن هم تا چند دقیقه جرئت نمیکردم نفسِ عمیق بکشم. بدترینِ کابوسها، آنهایی نیستند که عجیب و غیرممکناند؛ بدترینها آنهاییاند که فقط یک قدم با واقعیت فاصله دارند. آنهایی که میتوانند هر لحظه اتفاق بیفتند، یا حتی قبلاً اتفاق افتادهاند. ذهنم دیگر خیالپردازی نمیکرد؛ فقط خاطرهها را با ترس در هم میآمیخت و هر شب، داستانِ تازهای از همان روزها میساخت. گاهی آنقدر همهچیز واقعی به نظر میرسید که بعد از بیدار شدن، چند لحظه طول میکشید تا باور کنم هنوز صدای انفجار نمیآید، هواپیماها بالای سرم نیستند و پنجرهها از شدت لرزش نمیلرزند. حتی اگر سایه جنگ هنوز به این شهر ترسید باشد، ذهن، تقویم خودش را دارد. بعضی جنگها دیرتر از آنچه فکر میکنیم از حافظهی آدم میروند؛ آنقدر دیر که گاهی نمیدانی بیدار شدهای یا هنوز، جایی میانِ همان کابوسها، گیر افتادی.
.
۳. ساعت نُهِ صبح است. منتظرم قهوه دم بکشد. گوشی را برمیدارم و بیهدف صفحه را بالا و پایین میکنم. هیچ پیامی نیست. هیچ تماسِ از دسترفتهای نیست. هیچ خبری که واقعاً برای من باشد، وجود ندارد. برنامهای ندارم؛ درست مثل دیروز، مثل هفتهی قبل، مثل خیلی از روزهای گذشته. مدتهاست زندگیام بیبرنامه شده. دیگر روزها را نمیسازم، فقط از یکی به بعدی میرسم. گم شدم در خبرها، در سیاست، در جنگها. گم شدم میان تحلیلهایی که هر روز جای تحلیلِ دیروز را میگرفتند. گم شدم در اضطراب، در نگرانی، در ترسهایی که هیچوقت فرصت تمام شدن پیدا نمیکردند. گم شدم در انتظار. انتظارِ اینکه اوضاع بهتر شود. انتظارِ اینکه دوباره بتوانم برای آینده برنامه بریزم. انتظارِ اینکه یک روز از خواب بیدار شوم و ذهنم، قبل از هر چیز، سراغ اخبار نرود. گاهی فکر میکنم بدترین اتفاقِ جنگ، فقط انفجارها نیست. این است که کمکم آینده را از آدم میگیرد. آنقدر درگیرِ امروز میشوی که دیگر جرئت نمیکنی به هفتهی بعد، ماهِ بعد یا سالِ بعد فکر کنی. زندگی از رؤیا ساختن، تبدیل میشود به دوام آوردن. قهوه آماده میشود. فنجان را برمیدارم و کنار پنجره میایستم. شهر مثل همیشه بیدار شده است. آدمها سرِ کار میروند، ماشینها از خیابان رد میشوند، زندگی، انگار برای همه ادامه دارد. فقط من ماندهام که هنوز نمیدانم بعد از تمامِ این اتفاقات، باید از کجا دوباره شروع کنم.
2 301
یه جوری بغل لازمم که اگر App هایی وجود داشت که میشد داخلش رفت و بغل رزرو کرد همین الان یدونه بابتِ ۲۴ ساعت اقدام میکردم.
2 301
این وسط یه چیزی بگم، بعد از اینکه کنکورمو دادم، رفیقم پیام داد گفت چطور بود؟ گفتم دیگه هرچی بلد بودم رو زدم تا ببینیم نتیجه چی میشه. در جواب گفت "امیدوارم نتیجه هرچی شد خوشحالت کنه فقط." آقا چقدر این جواب رو دوست داشتم. چقدر از تَهِ دل و خالصانه بود. چقدر قشنگ بود. کاش هر رفیق و یار و یاوری بلد بود دور از هرگونه فضولی و حسادت و ایجاد کردنِ دلخوری این جواب رو بده. این جواب خیلی قشنگه. برای هر چیزی قشنگه. یاد بگیرید، ممنون.
2 301
صرفاً درمورد خودم نمیگم. هممون اینطوری شدیم که تا میایم خودمون رو جمع کنیم و یه کاری کنیم که سرپا بشیم، هرچقدر سخت برای زنده موندن تلاش کنیم یا بمبباران میشیم، یا نت قطع میشه، یا دلار میره بالا یا یه چیزی میشه که محکم میزنه پس کلت میگه ببین اوضاع عای نیست. دلم میخواد این شرایط به یه حالتِ استیبلی برسه که تکلیفِ همه چی مشخص بشه حداقل بدونیم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم.
2 301
چند شبه میخوام درخواستِ تبلیغ بدم بابتِ یه چی و براش هزینه کنم. این وسط همش میترسم اینترنت قطع بشه و هزینه و تبلیغی که میکنم به چُخ بره. گرفتاری شدیم از این وضعیت. یعنی من موندم چطوری دارم دووم میارم با این وضعِ گُهِ مملکت و وضعیتِ طاقتفرسای ایرانی بودن.
2 301
اسنپفود یه جوری تخفیف گذاشته که انگار میدونن قراره جنگ بشه و نتها قطع بشه و مردم بگا برن، وگرنه این حجم از تخفیف روی اسنپپرو اصلاً عادی نیست =))
2 301
یه ویپیام رایگان دارم به اسمِ xvpn خیلی محدود وصله، هر یه ربع، بیست دقیقه قطع میشه، ولی نصبش کنید، برای وقتایی که کانفیگ ندارید در حد اینکه بیاید یه سر تلگرام پروکسی و کانفیگ بگیرید جوابه. در بدترین شرایطی که همه چی قطع بود این وصل بود همیشه.
2 301
آقا من این Community رو فقط میخواستم تست کنم بعد الان بلد نیستم پاکش کنم و چنلایی که توش اد شدن رو نمیدونم خودم اد کردم یا خودشون اد شدن و اصلاً چطوری میشه ادیت کرد. گرفتاری شدیما 😂
2 301
یه جوری توی این آپدیت آخری یه سری چیزای تلگرام تغییر کرده که حس میکنم دیگه بلد نیستم با تلگرام کار کنم.
