کافه مستاجر پلاک ۱۲
Открыть в Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 827
Подписчики
+824 часа
+567 дней
+9930 день
Архив постов
1 828
سر ظهری یک نفر بهم پیام داد که کانالت الان یه پستی فرستاد، تو بودی یا هک شده؟ آقا من فکر کردم این کانال جدیده رو میگه. یه جوری از جا پریدم که انگشتِ پام خورد به گوشهی میز. یه جوری ریدم تو خودم که رفتم سریع چک کردم ببینم کسی اومده توی اکانتم یا نه، یه جوری خایه کردم که سریع دیدم این یکی کانالم سرجاشه یا نه، نگو منظورش همون قبلی بود، همون پُستی که اون باتِ گُه هر روز میذاره و پاک میکنه. کلاً داره بیشتر از همیشه رو مُخَم میره این قضیه. تمامِ پیامهای مرتبط به اینکه چنلت چی شد؟ داره رو مخم میره. تمامِ پیامهای مرتبط به اینکه چه بلایی سر چنل قبلیم اومده داره میره رو مخم. کاش از یه جایی به بعد به طورِ جدی تموم بشه و این داستان برای همیشه جمع بشه. خستم کردین. خسته شدم.
1 828
روایتِ کسی که هزار تکه شد.
بخشِ اول.
.
احساس میکنم هر روز یک نفر یا یک چیزی سعی دارد کسی یا چیزی را از من بگیرد. مانندِ یک زندانیای که هر روز او را شکنجه میکنند و تهدیدش میکنند که اگر اعتراف نکند، عزیزانش را از او میگیرند. فقط فرقش این است که من حتی نمیدانم باید به چه چیزی اعتراف کنم. هر صبح که بیدار میشوم، انگار مأمورِ شیفتِ صبح؛پرونده را ورق میزند و میگوید: «خب… امروز نوبت چیه؟» یکی خوابم را میگیرد، یکی حوصلهام را، یکی پولم را، یکی آدمهایم را، یکی امیدم را. فقط نمیدانم چرا هنوز خودم را جا گذاشتهاند. احتمالاً برای قسمتهای بعدی. گاهی حس میکنم زندگی اشتراکِ ویژهای خریده که هر ماه یک قابلیتِ جدید برای عذاب دادنِ من باز میشود. نسخهی رایگانش فقط قبضِ درد داشت، نسخهی پرمیومش اضطراب، دلتنگی، مالیات، بیخوابی و آپدیتِ هفتگیِ بدبیاری را هم اضافه کرد، به جایی رسیدهام که اگر یک روز هیچ اتفاقِ بدی نیفتد، نگران میشوم. مینشینم گوشهی اتاق و با خودم میگویم: «نه… این سکوت طبیعی نیست. حتماً دارن یه بدبختیِ خفن رندر میکنن.» عجیبتر اینجاست که آدم کمکم به این وضعیت عادت میکند. مثل زندانیای که بعد از مدتی صدای کشیده شدنِ زنجیرها برایش موسیقیِ پسزمینه میشود. میخندی، چای میخوری، کار میکنی، با مردم حرف میزنی… انگار نه انگار که یک گوشهی دلت هر روز در حالِ برگزاری مراسم ختمِ یک چیزِ تازه است. آخرش هم اگر کسی بپرسد: «حالت چطوره؟» لبخند میزنی و میگویی: «خوبم.» چون مگر میشود هر روز بنشینی و توضیح بدهی که امروز دقیقاً کدام تکه از وجودت را از دست دادهای؟ بعد که میبینند چیزی برای اعتراف وجود ندارد، با همان دستوپاهای بسته رهایت میکنند؛ نه از روی ترحم، بکله از روی بیحوصلگی، این تن را میاندازند وسطِ زندگی و میگویند: «حالا برو…» برو و خودت قفلِ زنجیرهایت را باز کن. برو و خودت دنبالِ تکههایی بگرد که از تو جا ماندهاند. برو و اگر توانستی، از میانِ این همه درِ بسته، یکی را برای خودت باز کن. انگار بزرگترین شکنجه این است که زندانبانت دیگر حتی وقتِ شکنجه کردنت را هم ندارد. تو را با تمامِ زخمهایت رها میکند تا هر روز، خودت ادامهی کارش را انجام بدهی. بعد هم از دور نگاهت میکند، اگر ایستادی، میگوید: «دیدی؟ خودش نخواست.» اگر افتادی، میگوید: «ضعیف بود.» و اگر بالاخره زنجیرهایت را باز کردی، با خونسردی لبخند میزند و میگوید: "انگار از همان اول قرار بود همهی این راه را با دستهای بسته یاد بگیری." زندگی هزار بار مرا خرد کرد و هر بار مجبورم کرد خودم را از نو سرهم کنم. مرا از شهری به شهر دیگر، از آدمی به آدمی دیگر، از رؤیایی به رؤیای دیگر پرتاب کرد و هر بار گفت: «دوباره شروع کن.» حس میکنم هر ده سال، یکبار متولد شدهام. نه از مادر، از زیرِ آوار. هر بار نسخهای از من مُرد و نسخهای دیگر، با زخمهایی بیشتر، از خاکسترش بیرون آمد، شبیه هیولای فرانکشتاین؛ تکهتکه، وصلهوصله، ساختهشده از باقیماندههای زندگیهایی که هیچوقت فرصتِ تمام شدن نداشتند. آنقدر مُردم که دیگر مرگ برایم اتفاقِ عجیبی نیست. آنقدر زنده ماندم که گاهی خودِ زندگی شبیه به مجازات به نظر میرسد. بارها آرزوی مرگ کردم، نه از سرِ نفرت از زندگی، از خستگیِ این همه دوباره متولد شدن. آخر مگر یک انسان، چند بار میتواند خودش را از روی زمین جمع کند، گرد و خاکِ وجودش را بتکاند، لبخند بزند و دوباره خودش را معرفی کند و بگوید: «سلام… من همان آدمِ قبلیام. فقط این بار، چند تکه از من برای همیشه جا مانده است.»
1 828
توی کانالِ قبلیم کلی روایت نوشته بودم، یادمه روزهای جنگ کلی روایت نوشتم به اسمِ "دوازده روز بازمانده، دوازده روز قربانی." و "این بار هم زنده ماندم." یا "روایتِ کسی که عاشق سفر بود" و "کسی که از دین متنفر شد." و "کسی که همیشه برخلافِ جریان حرکت کرد..." و کلی روایتِ دیگه. همیشه فکر میکردم هر سری به این لیست اضافه میشه و تبدیل میشه به مجموعهای روایتهای یک کانال نویس. درسته که همشون دست نخورده باقی موندن و هنوز هستن، ولی صرفاً هستن. دوست داشتم این یکی روایت هم به لیستِ قبلیها اضافه بشه، ولی خب از اونجایی که اینجا قراره بنویسم، انگار قراره تبدیل بشه به اولین روایتی که اینجا نوشتم. فدای سرتون. حتی یک نفر هم از اینجا به بعد این روایتها رو بخونه، برام ارزش داره.
1 828
وسطِ ضبطی که بیست دقیقهاش رو رکورد کردم دسته اومد. قبلنا مگه اینا فقط شبا نمیومدن؟ الان سر ظهر میان؟ خب پدرسگا من الان باید کلش رو از اول ضبط کنم. گُم شید برید خونههاتون دیگه، اه. حتی From هم هیولاهاش باشعورتر از شمان فقط شبا میان. کار و زندگی ندارید مگه.
1 828
همسایه پدرسگ، در اون واحدِ بیصاحبت رو اینطوری نکوب، من به جهنم، در خودت از جا کنده میشه، خدا لعنتت کنه فکر کردم باز دوباره زدن.
1 828
توی موقعیتی قرار گرفتم که همش با خودم میگم پسر این همه ایدهای که توی ذهنت داری رو چرا این همه وقت انجام ندادی؟ این همه سال فرصت داشتی، فرصتِ کار کردن، یاد گرفتن، کشف کردن، خلق کردن، خب همهی این کارها رو زودتر انجام میدادی، درحالی که واقعا دستِ من نبود، شاید هم بود، یعنی میدونم مقصرِ همه چی صد در صد خودم نیستم، ولی این ذهنِ لعنتی قاضی شده و فکرم تبدیل شده به جلادِ روح و روانم. هی دارن منو هُل میدن به سمتِ اینکه فکر کنم درست زندگی نکردم، از زمانم درست استفاده نکردم، دیگه وقت ندارم، و هرچیزی که باید اتفاق میوفتاد، تا الان باید اتفاق میوفتاد. میدونم اصلا اینطوری نیست و مدام دارم اوورتینک میکنم ولی در حالِ حاضر مغزم در خودخواهترین حالتِ ممکن قرار گرفته، یک نفر آدمم با هزاران درگیریِ ذهنی. لعنت به این جنگِ یک طرفهی ناعادلانه.
1 828
اینکه هر سال فکر میکنی خب از این به بعد دیگه اوضاع درست میشه و هر دفعه نه تنها چیزی درست میشه و فقط همه چی بدتر میشه واقعا نامردیه.
1 828
یه جوری ذهنم درگیره و فکرم بهم ریخته انگار تمامِ درگیریهای ذهنی و پیچیده بودنِ شرایط قبل از این سوتفاهم بود.
1 828
به این شُلمغز میگم بعد از کارت بیا دنبالم بریم کافه، میگه باشه. بعد از کارش رفته کافه پرسیده حامد کجاست؟ بهش گفتن نیومده. زنگ زده به من میگه تو گفتی بعد از کارم بیام دنبالت بریم کافه یا بیام کافه دنبالت بریم خونه؟ ده آخه...
1 828
بعضی وقتا حس میکنی نیاز به حرف زدن داری، سعی میکنی بنویسی و از احساسات بگی ولی هرچقدر تلاش میکنی کلمات یاری نمیکنن و نمیدونی چطوری از چیزی که درونت میگذره حرف بزنی و در نهایت تسلیم، و ساکت میشی. فقط خواستم بگم تقصیرِ تو نیست، ماهایی که مینویسم هم زیاد این احساس بهمون دست میده و طبیعیه. کاملاً طبیعیه. (سرش را به میز میکوبد)
1 828
ولی شرایط فقط یک بازیه، برای کسی که یه چیزی رو بخواد، هیچ چیزی جلودارش نیست. نه… قبول ندارم. مدتیه که هم دارم توی اینستاگرام همچین چیزی رو میبینم هم… هیچی، ولش کن، فقط میخوام بگم که قبول ندارم. برای مثال، من اگه بخوام خونه یا ماشین بخرم، ولی پولش رو نداشته باشم، یعنی شرایطش رو ندارم، چطوریه که هیچی جلودارم نیست؟ مثلاً نهایتاً تا جون دارم باید سگدو بزنم و کار کنم و پول جمع کنم دیگه؟ اونم توی همچین کشوری که پول جمع کردن تبدیل به یه کارِ تقریباً غیرممکن شده. اگه یه نفر رو دوست داشته باشم ولی زندگیم بلاتکلیف باشه، اون آدم حاضره با یه آدمِ بلاتکلیف توی رابطه بمونه؟ یا ترجیح میده کسی رو انتخاب کنه که تکلیفش با خودش مشخصتره، پولدارتره و وضع زندگیش بهتره؟ من نمیگم آدم نباید تلاش کنه. اتفاقاً شاید تنها چیزی که از دستمون برمیاد همین تلاش کردنه. ولی اینکه بگیم «اگه واقعاً بخوای، حتماً میشه»، انگار داریم نقشِ شانس، زمان، پول، جغرافیا، خانواده، بیماری، جنگ، تورم و هزار تا چیز دیگه رو پاک میکنیم. بعضی وقتها آدم همهی توانش رو میذاره، اما نتیجهای که میخواست رو نمیگیره. نه چون کم خواسته، نه چون تنبل بوده، نه چون به اندازهی کافی ایمان نداشته، فقط چون دنیا همیشه عادلانه رفتار نمیکنه. به نظرم فرقِ بزرگی هست بینِ «امکان داشتن» و «تضمین شدن» خیلی چیزها ممکنه، ولی تضمینشده نیستن. کاش بهجای اینکه به آدمها بگیم «اگه نشد یعنی به اندازهی کافی نخواستی»، یه بار هم بگیم: «میدونم شرایطت سخته. میدونم بعضی مسیرها برای بعضیا چند برابر سختتره. ولی تا جایی که میتونی ادامه بده.» این جمله، هم واقعیتره… هم مهربونتر. چون بعضی وقتا مهم نیست تو چقدر بخوای، چقدر تلاش کنی، همزمان با تلاش کردن و خواستنت باید با موقعیتِ زندگیت، سنت، پولت، خانوادهات، گذشتهات، آیندهات، شانست، اتفاقهایی که هیچ کنترلی روشون نداری، و هزار تا چیزِ دیگه هم بجنگی. بعضیها فقط باید تلاش کنن. بعضیها باید اول از زیرِ آوار بیرون بیان، بعد تازه تلاش کنن. برای همین، وقتی یکی میگه «هیچی جلودارت نیست» ناخودآگاه حس میکنم داره زندگیِ خیلی از آدما رو نادیده میگیره. چون واقعیت اینه که خیلی چیزها جلودارِ آدم میشن. گاهی پول. گاهی یه خانواده. گاهی یه کشور. گاهی یه بیماری. گاهی یه گذشتهای که هنوز دست از سرت برنداشته. اینها به این معنی نیست که نباید ادامه داد. فقط یعنی نباید کسی رو به خاطر نرسیدن، مقصرِ مطلق دونست. آدمها از یه خطِ شروع مشترک، مسابقه رو شروع نمیکنن. یکی ده متر مونده به خطِ پایان به دنیا میاد، یکی هم صد کیلومتر عقبتر. شاید آخرش همه به اون چیزی که میخوان نرسن. اما این، همیشه به این معنی نیست که به اندازهی کافی نخواستن. گاهی فقط یعنی مسیرِ بعضیها، از همون اول، سختتر بوده. از وقتی چشم باز کرده.
1 828
اصلاً از افرادی که روانشناسی خوندن و فقط چون ازش سر در میارن به شکلِ اغراقآمیزی از مباحث روانشناسی حرف میزنن، خوشم نمیاد و نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. روانشناسی خیلی قشنگه. دنیاش قشنگه، کتابهاش قشنگن، حتی روانشناسها هم خیلی قشنگن، ولی تا قبل از اینکه بخوای بهزور اطلاعاتت رو بکنی توی ماتحتِ ما. من نیازی به هرچیزی که میدونی ندارم. لطفاً فقط درکم کن، و هرموقع ازت خواستم نصیحتم کن و بهم کمک کن. اینطوری قشنگتره! ممنون.
1 828
ماههای اولی که تنها زندگی میکردم، چون آشپزی بلد نبودم، بیشترِ شبا برای شام ترکیبی از نودل + تخممرغ صرف میشد. امشب بعد چند سال تصمیم گرفتم برای شام دوباره این غذا رو بخورم. پای گاز که بودم، دلم گرفت. یادِ روزهای اولی که تنها زندگی کردن رو شروع کردم افتادم، یه نگاه به گذشته انداختم و با خودم گفتم پسر چقدر زود گذشت. چیا کشیدی، چیا گذروندی تا به اینجایی که الان هستی برسی، اگر اون روزها منِ آینده میومد پیشم و بهم میگفت ببین، در چند سالِ آینده قراره همچین اتفاقهایی بیوفته توی زندگیت و سرنوشتت میشه این، هیچوقت باورم نمیشد. زمان خیلی بیرحمانه سریع گذشت. انقدر سریع که نفهمیدم چی شد. حس میکنم دنیا نذاشت اونطوری که باید زندگی کنم و از بیست سالگیم استفاده کنم. همهی زورم رو زدم که زندگیم حداقل تا قبل از سی سالگی برام تبدیل به بهشت بشه، نشد. جَوون بودم و خام. روحمم خبر نداشت در طولِ این چند سال قراره ۴۰۱ رو تجربه کنم و زنده بمونم، قراره دی ماه رو تجربه کنم و زنده بمونم، قراره دو تا جنگ رو تجربه کنم و زنده بمونم و کلی اتفاقاتِ دیگه که اگه بخوام تک به تک بهشون اشاره کنم میشه یک طومارِ جداگانه. هیچکس بهم نگفته بود قرار نیست زندگی کنم، فقط قراره زنده بمونم. نمیدونم ارزشش رو داشت یا نه، ولی من میخواستم زندگی کنم. نه اینکه فقط برای بقا تلاش کنم.
1 828
واکنشم وقتی رندوم یک آشنای قدیمی میبینم: «عههه سلام! تو هم زنده موندی...» و جفتمون میخندیم، ولی تلخهها، خیلی تلخه.
