کافه مستاجر پلاک ۱۲
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 293
المشتركون
+824 ساعات
+627 أيام
+24630 أيام
أرشيف المشاركات
2 292
اینکه مجبورم یک سری نیازهامو تا ابد دفن کنم و با خودم به گور ببرم و هیچوقت حتی به زبون نیارمشون خیلی تلخ، و رو مُخه.
2 292
وقتی یک نفر چَت رو دو طرفه پاک میکنه یه جوری از چشمام میوفته که حالاحالا قابلِ جبران نیست.
2 292
امروز بعد از یک سال این دوستمون رو توی سالن دیدیم. همون رفیقمون به محضِ اینکه دیدش گفت: " آقای فلانی، حالت چطوره؟ پیفپاف نخوردی دیگه؟" هرکی اونجا بود و از ماجرا خبر نداشت شوکه شد گفت: "مگه پیفپاف خورد؟" هیچی دیگه. فکر نکنم دیگه بیاد سالن. بعد از این جمله درگوشش گفتم: "نکنید آقا مسخره نکنید این چیزا رو. حتی شوخیشم قشنگ نیست. حالا طرف به هر دلیلی پارسال پیفپاف خورد. به قصدِ مُردن خورد. نباید مسخرهش کنی که." گفت: "اتفاقاً مسخرش میکنم دیگه از این گُها نخوره. خودکشی همینطوریش هم مرگ رو بیارزش میکنه، آدم بخواد بمیره هم نباید دلیلِ مرگش این باشه که چون پودرِ بُکُش بُکُش خورد مُرد. حتی سوسکا هم نمیخوان اینطوری بمیرن." کاری به هیچیش ندارم، ولی اینکه نمیدونم به بخشِ دراماتیکِ این ماجرا فکر کنم و ازش درسِ اخلاق بگیرم یا اینکه یادش بیوفتم بخندم خودش خیلی دارکه. این چه دراماییه اصن؟ همچین چیزی توی دنیای موازی هم قفله.
2 292
یه رفیق داشتیم پارسال اینطورا تصمیم گرفت خودکشی کنه. شاید فکر کنید قرصی چیزی خورده، خودشو دار زاده، از یه جایی خودشو انداخته پایین، خیر. پودرِ بُکُش بُکُش رو با آب همزد، سر کشید. نمرد که هیچ، مسموم شد، انقدری هم سرحال بود خودش با پای خودش پاشد رفت بیمارستان. با بچهها رفتیم ملاقاتش، آقا ما کلی فکر کردیم چی بهش بگیم دلداریش بدیم، چطوری حالشو بهتر کنیم، یکی از دوستامون به محضِ اینکه دیدش گفت: "چرا پیفپاف خوردی؟ مگه سوسکی؟" و یه تنه رید تو همهی وجههای دراماتیکِ ماجرا.
2 292
زندگی دیگه هیجان نداره و این چالشها تکراری شده. کاملاً منتظرِ حملهی زامبیهام.
2 292
اگر یه روزی ماجراهای این شهر رو برای یک نویسنده یا کارگردانِ خارجی تعریف کنم یک سریال شبیه به from یا lost در میاد ازش.
2 292
راننده وانت چنان سبقتی گرفت از من که نزدیک بود دوباره توی این هفته تصادف کنم، نزدیکش شدم شیشه رو کشیدم پایین، قبل از اینکه فحشش بدم نگام کرد و گفت: "خودتی." و گاز داد رفت.
2 292
حالا شما میخندین، ولی یه روزی دلمون واسه همین دلارِ ۲۰۰ تومنی هم تنگ میشه.
2 292
من هیچوقت نتونستم کنسول داشته باشم. هرموقع که بحثش میشد، خانوادم میگفت کنسول میخوای چیکار؟ مگه بچهای؟ مگه بیکاری؟ کنسول و پلیاستیشن برای آدمهای بیکار و علافه. خلاصه که حسرتِ داشتنش همیشه تو دلم موند. علاوه بر اون انقدر بهم میگفتن میخوای چیکار؟ مگه بیکاری؟ که ناخودآگاه توی ذهنم مونده و هرموقع خواستم برم سمتِ خریدش، نه پولش رو داشتم نه انگیزهاش رو. الانم که برای داشتنش دیگه دیر شده. نه پولِ خریدش رو دارم، نه انگیزهاش رو. فوقش بخوام یه بازیای رو امتحان کنم، سر کوچه گِیمنت. بهجاش تکتکِ این آرزوها و رویاها رو با خودم دفن میکنم و یه گوشه نگه میدارم. اگه یه روزی بچه دار شدم، اگه روزی همه چی بهتر شد و تونستم از این زندانِ لعنتی خودمو بکشونم بیرون، نمیذارم اون این حسرتها رو داشته باشه.
2 292
شما فقط کافیه یک ولاگ از یک کشورِ دیگه نگاه کنی. یک ولاگ از یک مسافرِ ایرانی که مهاجرت کرده تماشا کنی. میفهمی اصلاً زندگی نمیکنی. بردگی میکنی. توی قفسی، و اینجا فقط یک زندانِ بزرگتره.
2 292
اینا انقدر ایران رو بردن عقب تا رسیدیم به دورانِ پارکِ ژوراسیک. ولی جدی دایناسوره خیلی گوگولی بود. بوجی موجی.
