گلسیب
Открыть в Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
241
Подписчики
+224 часа
+257 дней
+2530 день
Архив постов
241
«در این اثر حرف دلم را با صدای نی فریاد زدم تا غم من در آن دیده شود، شاید تأثیری که سازِ نی در نمایشِ غم دارد هیچ سازی نداشته باشد، به همین دلیل است که مولانا میفرمایند: بشنو از نی چون حکایت میکند/ از جداییها شکایت میکند.»
241
این قطعهی ترنجستانه، از آقای شاهو عندلیبی هستش و با آهنگسازی آقای مجید درخشانی درست شده، در آخر به زلزلهزدگان بم تقدیم شده. اتفاقی امروز پیداش کردم. آقای عندلیبی دربارهش گفته: «در این قطعه عشق به پیروزی میرسد و افسوس و اندوه به خوبی نمایان است»
241
موقع گوش دادن به قطعهی ترنجستان بودم، احساس کردم وارد جایی شدم که میتونستم توصیفش کنم.
با صدای نی، خودم رو بین شعلههای آتش دیدم. آتش هنوز دور بود، اما میدونستم فقط کسری از ثانیه لازمه تا همهچیز رو ببلعه و به من برسه. دور و برم چیزی جز زندگیم نبود، یک طرف آرزوهام، یک طرف آدمهایی که دوستشون داشتم، یک طرف آیندهام، یک طرف گذشتهام، و هر طرف، تکهای از من. شعلهها گُر میگرفتن، بلندتر میشدن، گرما نفس رو میبُرید، عرقِ روی پیشونیم با اشکهام قاطی شده بود و از صورتم سرازیر میشد. اول صدای جیغ آرزوهام رو شنیدم، آتش به اونها رسیده بود. به سمتشون دویدم، اما تکهای چوبِ شعلهور مقابلِ پاهام فرو ریخت، به عقب پرت شدم. بعد صدای آدمهایی رو شنیدم که دوستشون داشتم. خواستم خودم رو به اونها برسونم، اما دیر شده بود، از دستشون دادم، فقط خاکستر از اونها مونده بود. شعلهها حالا اونقدر نزدیک بودن که چروک شدن و سوختن پوستم رو حس میکردم. دیگه چیزی باقی نمونده بود؛ نه گذشته، نه آینده، نه رؤیا، نه آرزو، نه آدمهایی که قرار بود باشن و دیگه نبودن.
خم شدم، مثل جنینی که خودش رو در آغوش گرفته در خودم مچاله شدم و منتظر موندم آتش من رو هم ببلعه. همون لحظه، کسی خودش رو تمامقد روی من انداخت. و همهچیز عوض شد، دیگه سرخیِ آتش رو نمیدیدم، فقط تاریکی و امنیت رو زیر سایهی اون حس میکردم. هنوز صدای شعلههارو میشنیدم، اما دیگه نمیتونستن به من برسن.
فهمیدم تو سپرِ من شدی؛ در برابر آتشی که میدونم تمامِ زندگیم رو بلعیده، تمامش رو، و دیگه چیزی رو به من برنمیگردونه. شاید نتونستی گذشتهی من رو نجات بدی، شاید نتونستی آرزوهام رو از سوختن حفظ کنی، اما نذاشتی خودم هم خاکستر شم. نمیدونم این شعلهها کِی خاموش میشن، حتی نمیدونم از اینهمه محافظ بودن، روزی خسته میشی یا نه، چون هر بار این سؤال رو ازت پرسیدم با همون قاطعیتِ همیشگی گفتی: «هیس! خسته نمیشم.»
و همین برای ادامه دادنِ من کافی بود.
چون اگر روزی آتش خاموش بشه و من از بین این خاکسترها بلند شم، میدونم شونهای هست که سرم رو روی اون بذارم و برای تمام چیزهایی که از دست دادم، برای تمام چیزهایی که در زندگیم داشتم و بدل به خاکستر شد، گریه کنم.
241
قشنگترین نفرینهایی که شنیدم رو در این آهنگ شنیدم، نه میگه مریض بشی، نه بدبخت، نه زمین بخوری، نه به خاکِ سیاه بشینی، نه... فقط غم عشق داشته باشی، همونقدر که من داشتم، همونقدر که دلت طاقت نیاره، همونقدر که جفا ببینی. خیلی بامزست که انگار عاشق حتی وقتی میخواد نفرین کنه هم از دنیای عشق بیرون نمیزنه. هیچ محکمهای براش عادلتر از عشق نیست.
«غم عشقش دِه و عشقش دِه و بسیارش دِه.»
241
یکی از شما گفت چنلِ من بهش وایبِ این بیت رو داده:
«آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم است و سیب خوردن؛ آدم است و اشتباه»
و یادِ تلاشم برای نوشتنِ یک نمایشنامه برای داستانِ سیب خوردن آدم و حوا افتادم، هیچوقت روم نشد جایی بفرستمش، اما شاید اینجا یکبار اینکار رو کردم.
241
ذرت مکزیکی میخوریم، شالگردن میبندیم دور دَکودهنمون، دستامونو توی جیب کاپشن قایم میکنیم، کاپوچینوی داغ میخوریم و الکی هم که شده میبینیم ارزششو داشت طاقت بیاریم.
241
Repost from likthemoon
هرلحظه به خودم میگم طاقت بیار، طاقت بیار. هوا خنک میشه، لته گرم میشه، آدمها قابل تحملتر میشن، روزها کوتاه میشه، بارون میاد، بغل میچسبه. خلاصه طاقت بیار.
241
دنبالِ عشق نگرد، قول میدم خودش یکروز مثل یه پروانهی رنگارنگِ ناز میاد میشینه روی قلبت و دیگه پانمیشه.
241
«خیلی سخته آدم بخواد دلِ کسی رو با حرف زدن بِبَره، دیگه اوج بدشانسیه اگر اون کسی، خودش نویسنده یا شاعر هم باشه.»
241
چیزی که بهش پی بردم اینه که هیچ رابطهای نیست که توش دلشکستن، فاصله یا سوءتفاهم نباشه. چون ما هیچکدوم آدمای کاملی نیستیم و این ربطی به میزانِ علاقه هم نداره، حتی رابطهٔ مادر و فرزند هم پر از اتفاقهاییه که گاهی واقعاً به دل نمیشینه. دنبالِ کسی که هیچوقت بهت آسیب نزنه نگرد، همچین آدمی وجود نداره.
سؤالِ درست هم این نیست که: «کی به من آسیب نمیزنه؟» سؤالِ درست اینه که: «کی ارزشِ بخشیدن داره؟»
درنهایت زندگی انتخاب بینِ زخم خوردن و نخوردن نیست، انتخاب اینه که زخم چه کسی رو به خاطر عشق، احترام و ارزشی که به زندگیمون اضافه میکنه میتونیم ببخشیم. آخرِ کار باید دید کفهی ترازو به کدوم طرف سنگینتره.
241
من نمیدونم توی چنل قدیمی راوی بودم یا نه اما از وقتی توی چنل جدیدشم وایبِ خودش و چنلش رو خیلی دوست دارم.
241
رشد اگر برای اثباتِ چیزی به کسی باشه، هنوز معنای آزادی رو نمیده، تو ازون قصه دراومدی تا آزاد باشی، و اون قصه سزاوارِ فراموش شدنه، بسپارش به باد.
241
Repost from ساقی
هممون شنیدیم که میگن «بهترین انتقام، رشد کردنه». خواستم بگم نه همیشه. مثلا من وقتی به نقطهای میرسم که آدمی رو از زندگیم کامل کنار میذارم، دیگه برام فرقی نداره از فرداش تو سطل زباله پیداش بشه یا تو یه قصر.خوشبخت بشه یا بدبخت. رشد کنه یا پسرفت. برای من و تو دنیای من مرده. تمام احساسات و توجهم رو هم کنار میذارم نسبت به اون ادم. چون وقتی متعلق به دنیای من نیست، ارزش اهمیت دادن رو نداره.
241
پایانِ انتقام شبیه شروعش تلخه، تو فقط روح کسی رو نمیکُشی، خودت هم میمیری. کینهتوزی هیچوقت خوش تموم نمیشه، مطلقاً دو سر باخته.
