221 B ♘
Открыть в Telegram
Every fairy tale needs a good old-fashioned villain... @HolmesDeducttiion_bot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
279
Подписчики
Нет данных24 часа
+607 дней
+6030 дней
Архив постов
279
به عشق اعتقاد ندارم که ندارم...
عشق برای من فقط یکی از همان واژههای مشکوک است؛ مثل ردپایی روی سنگفرش خیسِ بیکر استریت، مثل نامهای بیامضا که نیمهشب زیر در سُر میخورد، مثل عطری که در اتاق مانده اما صاحبش سالهاست رفته است. من به سرنخها باور دارم، به منطق، به واقعیتهای بیرحمی که زیر ذرهبین جا خوش کردهاند. اما گاهی... در میان پروندهای که هیچ پاسخی ندارد، در میان دود خاکستری شهر و صدای باران بر شیشه، نامی از ذهنم عبور میکند و تمام استدلالهایم را به هم میریزد. برای همین است که میگویم به عشق اعتقاد ندارم. چون اگر اعتقاد داشتم، باید قبول میکردم بعضی آدمها شبیه معما نیستند که حل شوند؛ شبیه خیابانهای لندناند... هرچه بیشتر در آنها گم شوی، بیشتر میخواهی بمانی.#text #221_B
279
Repost from ماهیِ قرمز
این پیامو فور بزنید چنلتون و یکی از پست هاتون رو مشخص کنید فور بزنم و از همدیگه حمایت کنیم🫧
حتما جوین باشید.
279
Repost from ¦¦-мои кошмарыヅ
🔴فور کن چنلت هانی❤️🖤
اینجا و اسپانسر جوین باش🕸
تا فولدر بزنم +100ممبر به چنلت اضاف کنم💰
شات از اسپانسر همراه با تگ چنلت
👇
Bot: «@OnlyGirlRobot"
✔️😁برگام چه تخفیفی هر صد ممبر فقط 45 تومن 🥰
279
میگویند بیشتر بازیگران مرد هالیوود کراششان مرلین مونرو بوده...
تعجبی هم ندارد. بعضی آدمها فقط وارد یک اتاق نمیشوند؛ وارد حافظهی تاریخ میشوند. اما گاهی میان تمام آن لبخندهای افسانهای، میان تمام موهای طلایی و نور فلاش دوربینها، کسی پیدا میشود که تعریفِ زیبایی را عوض میکند. نه با زرقوبرق. نه با تلاش برای دیده شدن. فقط با یک نگاه که انگار هزار داستان ناگفته را در خود پنهان کرده، با صدایی که بیشتر شبیه یک رمان قدیمی است تا چند کلمهی ساده، و با حضوری که آرام میآید، اما تا مدتها از ذهن نمیرود. شاید برای همین است که بعضی ستارهها را تحسین میکنند، اما بعضی دیگر را به خاطر میسپارند.
279
ساده بود...
نه از آن سادگیهایی که در ازدحام آدمها گم میشوند؛ از آن سادگیهای نادری که هرچه بیشتر به آنها نگاه کنی، پیچیدهتر به نظر میرسند. انگار تکهای از مهِ لندن جان گرفته باشد؛ آرام، خونسرد، و پر از رازهای نانوشته. صدایش شبیه کتابخانهای قدیمی بود که هر قفسهاش قصهای تازه پنهان کرده، و نگاهش مانند پنجرهای رو به آسمانی که هیچکس تا انتهایش را ندیده است. او از جنس هیاهو نبود؛ از جنس سکوت بود. همان سکوتی که گاهی بلندتر از هزاران فریاد حرف میزند. کنارش که میایستی، احساس میکنی با انسانی روبهرو نیستی؛ با معمایی طرفی که هر پاسخ، سؤال تازهای در دل خود دارد. ساده بود... اما بعضی ستارهها آنقدر آرام میدرخشند که تازه پس از خاموش شدنشان میفهمی تمام شب را روشن کرده بودند. #text #221_B
