〘ㅤ ㅤㅤ ㅤ ㅤᎬ̇𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾𝖺𝗅 Ȧ𝗎𝗋éㅤㅤ ㅤ ㅤ ㅤ〙
Открыть в Telegram
352
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
Repost from 私の禁止
لعنتبهاو،لعنتبهگرمیوجودش،کهنگاهشرویمنجرقهیآتشوکلمههایزبانشمذاببود،هرزماندرکنارشبودنغمناکبود،میدانستم،میدانستمیکروزبایدرهایشکنم،امالعنتبهاینحس،لعنتبهاینکشش،ازاسمشهمنفرتدارم،همانقدرکهازاونفرتدارم،همانقدرکهدلممیخواهدوقتینگاهمبهنگاهشمیافتداشکهایمبررویقلباوبوسهبگذارد،دلممیخواهدهمانلحظهاشکهایمتبدیلبهبنزینشود،وبررویقلباوشرهکندونگاهغمگینمذرهذرهاورابسوزاند،لعنتبهآنحس،کهآنقدرمرادرماندهکرد،اوبدبود،قلبمگرگوشمیسپرد؟بودنشکنارمنممکننبود،افکارعذابآورویمگررهایشمیکرد؟اماکهجزآنکششلعنتیمیفهمیدکهحتیگرماینفساوهمدرآغوشویکافیبود؟!هرزمانکهنگاهمبهنگاهشگرهمیخورد،میخواستمتفنگهمیشگیکنارجیبشرابهدستبگیرم،یکگلولهحرومخودکنم،وزمانیکهگرمایگلولهیشلیکشدهدرونمغزمراحسکردم،یکگلولهحروماومیکنم،نمیشود،منطقیستمگر؟اماذاتاًاوبدونکششویهمزندهنیست،نفرتدارم،ازاونفرتدارم،وباهمیننفرتبهسویاوکشیدهمیشوم،همانندفردیکههرزماندرماندهاست،حسمیکندباشکستناستخوانهایبدنشآرامترمیشود.
Repost from N/a
+3
ʸᵒᵘ ᵏⁿᵒʷ ʰᵒʷ, ʷʰᵉⁿ ʸᵒᵘ ᶜᵃᵗᶜʰ ᵃ ᶜᵒˡᵈ, ᵗᵃˢᵗᵉˢ ᵃⁿᵈ ˢᵐᵉˡˡˢ ᵇᵉᶜᵒᵐᵉ ˢᵒ ᵈᵘˡˡ ᵃⁿᵈ ᵐᵉᵃⁿⁱⁿᵍˡᵉˢˢ? ᴹᵒᵒⁿ ᴮᵃᵉᵏ’ˢ ᵇʳᵃⁱⁿ ʰᵃˢ ᶜᵃᵘᵍʰᵗ ᵃ ᶜᵒˡᵈ, ᵗᵒᵒ.ᴬˡᵐᵒˢᵗ ᵉᵛᵉʳʸᵗʰⁱⁿᵍ ᶠᵉᵉˡˢ ᵐᵉᵃⁿⁱⁿᵍˡᵉˢˢ ᵗᵒ ʰⁱᵐ ⁿᵒʷ,ᵃⁿᵈ ⁱᵗ’ˢ ᵇᵉᶜᵒᵐᵉ ʰᵃʳᵈ ᶠᵒʳ ʰⁱᵐ ᵗᵒ ᵉⁿʲᵒʸ ᵃⁿʸᵗʰⁱⁿᵍ.ᴮᵘᵗ ᵗʰᵉ ˢᵗʳᵃⁿᵍᵉ ᵗʰⁱⁿᵍ ⁱˢ,ʰᵉ’ˢ ᵃᶠʳᵃⁱᵈ ᵗᵒ ᵗᵃˡᵏ ᵃᵇᵒᵘᵗ ⁱᵗ ᵒʳ ᵉᵛᵉⁿ ᵇʳⁱⁿᵍ ⁱᵗ ᵘᵖ,ᵇᵉᶜᵃᵘˢᵉ ⁱᵗ ᵗᵉʳʳⁱᶠⁱᵉˢ ʰⁱᵐ. ᴴᵉ’ˢ ᵃᶠʳᵃⁱᵈ ʰᵉ ʷᵒⁿ’ᵗ ᵇᵉ ᵃᵇˡᵉ ᵗᵒ ʰᵒˡᵈ ᵒⁿ. ᴴⁱˢ ᵇʳᵃⁱⁿ ⁱˢ ˢᵃʸⁱⁿᵍ ᵗʰⁱⁿᵍˢ ʰᵉ ᵈᵒᵉˢⁿ’ᵗ ᵗʰⁱⁿᵏ ʰⁱˢ ʰᵉᵃʳᵗ ᶜᵃⁿ ᵇᵉᵃʳ. ˢᵒ ʰᵉ ʲᵘˢᵗ ᵖᵘˢʰᵉˢ ᵃˡˡ ᵒᶠ ⁱᵗ ᵃʷᵃʸ,ⁿᵒᵗ ˡᵉᵗᵗⁱⁿᵍ ᵉⁱᵗʰᵉʳ ˢⁱᵈᵉ ʰᵃᵛᵉ ᵗʰᵉ ᶠⁱⁿᵃˡ ˢᵃʸ.ᴺᵉⁱᵗʰᵉʳ ᵒⁿᵉ ʷⁱⁿˢ; ʰᵉ’ˢ ˡᵉᶠᵗ ˢᵗᵃʳⁱⁿᵍ ᵃᵗ ˢᵒᵐᵉ ᵈⁱˢᵗᵃⁿᵗ,ⁱⁿᵈᵉᵗᵉʳᵐⁱⁿᵃᵗᵉ ᵖᵒⁱⁿᵗ, ᵇᵉᶜᵃᵘˢᵉ ʰᵉ’ˢ ᵉᵠᵘᵃˡˡʸ ᵃᶠʳᵃⁱᵈ ᵒᶠ ᵇᵒᵗʰ.
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
حتی اگه هیچ کس تو رو دوست نداشته باشه تا وقتی خودت معنای وجودت رو پیدا کنی میتونی ادامه بدی.
- گارا، ناروتو -
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
هارلی برای عشقش توی جهنم پرید... و جوکر؟ اون فقط تماشا نکرد؛ دنبالش پرید.
Repost from 𝖢é𝗎 𝖬𝖾𝗅𝗈𝖽𝗂𝖺
Repost from 、FAQ
+4
𝑬𝒗𝒆𝒓𝒚𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒊𝒔 𝒈𝒓𝒆𝒚 𝑯𝒊𝒔 𝒉𝒂𝒊𝒓, 𝒉𝒊𝒔 𝒔𝒎𝒐𝒌𝒆, 𝒉𝒊𝒔 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 𝑨𝒏𝒅 𝒏𝒐𝒘 𝒉𝒆'𝒔 𝒔𝒐 𝒅𝒆𝒗𝒐𝒊𝒅 𝒐𝒇 𝒄𝒐𝒍𝒐𝒓 𝑯𝒆 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒂𝒕 𝒊𝒕 𝒎𝒆𝒂𝒏𝒔 𝑨𝒏𝒅 𝒉𝒆'𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝒉𝒆'𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆..
Repost from ангел-хранитель
هر خاطره تپش خاموش جانیست
که هنوز در گذشته میتپد.
در بادهای سرد و خاموش شب؛ بادی که همچون دستی بیرحم مرا از اکنون میرباید و به ژرفای گذشتهای تبعید میکند که دیگر وجود ندارد صدای پای خاطرهها را میشنوم؛ صدای قدمهایی که روزگاری در کنارم بودند اما اکنون در مهی غلیظ و در غباری که از فراموشی ساخته شده ناپدید گشتهاند. هر کوچه و خیابانی که از آن عبور میکنم، همچون آینه ای شکسته، تصویری محو از روزهای دور را باز میتاباند؛ روزهایی که بازگشتی در کارشان نیست. زمان این جلاد خاموش، همچون گردابی بیانتها مرا به سوی فراموشی میکشاند؛ و چه تناقض هولناکیست که آنچه باید فراموش شود در ژرفای وجودم جاودانه مانده و آنچه باید جاودانه میماند در تاریکی محو شده است. من در میان خاطرات همچون زندانی در قفسی بی انتها گرفتارم؛ قفسی که میلههایش را از حسرت و سایه و سکوت ساختهاند. خاطرات مرا به اعماق خود فرو میکشند؛ همچون موجوداتی گرسنه که بر جان آدمی چنگ میزنند؛ در این اعماق من تنها شاهد خاموشی هستم؛ شاهد لبخندهایی که دیگر باز نمیگردند، صداهایی که در خلأ محو شدهاند و دستهایی که هیچگاه دوباره در دستانم قرار نخواهند گرفت. و این است عذاب انسان؛ زیستن در لحظهای که دیگر وجود ندارد و زندگی کردن در گذشتهای که همچون فیلمی بیپایان بر پردهی تاریک ذهن پخش میشود؛ و هر بار من همان تماشاچی تنها هستم؛ محکوم به دیدن دوبارهی چیزی که میدانم دیگر هیچگاه رخ نخواهد داد. اما خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، چونان زخمی پنهاناند؛ زخمی که در زیر پوست نفس میکشد و هر لحظه، آهسته و بیرحم، انسان را از درون میجود؛ آنها انزوا را خانه میکنند و انسان را همچون حیوانی درنده و سرگشته در قفس خود اسیر میسازند. نامش را میتوان زنده زنده سوختن گذاشت؛ سوختنی بی صدا اما عميق. آنها تا واپسین دم حیات همچون سایهای لجوج بر جان میمانند و هر بار با لمسشان زخم تازهای در دل باز میشود. میتوان به فیلمی تشبیه کرد که گاه و بیگاه در تاریکترین سالنهای ذهن به نمایش در میآید؛ و تو تنها تماشاگری هستی که هر بار بیآنکه بخواهی بر صندلی مینشینی و لحظه لحظهی آن را با چشمانی پر از حسرت باز میبینی؛ چون آن تصاویر آخرین دارایی توست. هر چه هم وانمود کنم خاطراتم را دفن کردهام، ناگهان چونان روحی بی قرار از خاک فراموشی بیرون میخزند و مرا مییابند؛ مانند فرشتهی مرگ در برابرم قد میکشند و یادم میآورند که انکار هرگز به قدرت حقیقت نیست. چونان رودی بیقرار در رگهایم جاری میشوند؛ مرا آهسته و بیصدا، اما پیوسته میفرسایند. زجرآورند آری، اما همین زجر، همین شعلهی سوزان، آخرين دارايی من است؛ و شاید همین درد سوزان است که هنوز مرا به زندگی زنجیر کرده و از سقوط کامل باز میدارد. این رنج همان قلبیست که هنوز میتپد؛ همان نفس آخر امید است که نمیگذارد تمام شوم. خاطرات با تمام زهرشان گاهی تنها دلیل ادامه دادن ما هستند؛ سایهای که هر چند ما را میسوزاند؛ اما در تاریکی آخرین نشانی نور است.در نهایت تنها چیزی که برایم باقی میماند صدای پای خاطرههاست. آدمها میروند؛ اما رد رفتنشان سالها بعد هم هنوز در قلب آدم قدم میزند.
Repost from ангел-хранитель
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد. گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد. در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛ جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم. در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است. اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد. من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام. و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
Repost from 𝘔𝘢𝘵𝘪𝘭𝘥𝘢
+1
امشب ماه توی کاملترین حالت خودش قرار دارد
سفیدی او به اندازه روشنایی وجود تو و کامل بودنش دست کمی از تو ندارد
اینطور که ماه امشب در میان آسمان قرار دارد و تمامی دنیارا از وجود خود پر کرده است کم از شکل حضور تو در زندگی من ندارد
حال که امشب چنین در آسمان میدرخشی نشان از تولد دوباره توست
اکنون همه ستارهها و اجرام آسمانی به احترام تو بیشتر از قبل خود میدرخشند تا مهمانی تورا نورانی تر از قبل کنند
اما تو امشب تمام انسانهای روی زمین را مجذوب جذابیت وجود خودت کردی
با اینکه ماه همیشه در صدر آسمان و به تنهایی حضور دارد اما هیچگاه نیازی به حضور باقی الماس های اطرافش ندارد همانگونه که تو برای سپری کردن زندگی خودت نیاز به کسی نداری
انقدری بزرگ و چشمگیر است که برای دیده شدن نیاز به کسی ندارد
ولی چه کسی از درون قلب پاک و زخم خورده او خبر دارد؟
همه از دور تنها جذابیت بیرون او را میبینند.. هیچکس از تاریکی قلب او خبر ندارد
امیدوارم به زودی هر روز زندگی تو به درخشانی و بزرگی سیرت تو باشد و روزی برسد که درونت مانند چهره بیرونت روحنواز و پر از آرامش باشد
#𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸
