〘ㅤ ㅤㅤ ㅤ ㅤᎬ̇𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾𝖺𝗅 Ȧ𝗎𝗋éㅤㅤ ㅤ ㅤ ㅤ〙
الذهاب إلى القناة على Telegram
362
المشتركون
-1424 ساعات
-147 أيام
-1430 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from ʍɣ ıꞥner ⱱⱺıɕe
مدتهاست چیزی در من به آرامی رو به خاموشی می رود؛ چنان بی صدا که گویی حتی خودم نیز از لحظه ی آغازش غافل مانده ام.
ذهنم به عمارتی قدیمی می ماند که سالهاست پنجرههایش گشوده نشده؛ انباشته از خاطراتی محو، اندوه های بی نام و افکاری که مجال آسودن نمی دهند. فشار روزگار، رمق اندکم را نیز ربوده و سستی عجیبی بر جانم نشانده است.روزها میگذرند و من، چون مسافری خسته در ایستگاهی دورافتاده، تنها نظاره گر عبورشان هستم. گاهی با خود میاندیشم چه اندازه از آنچه روزگاری بودم، در ازدحام این همه ملال و فرسودگی گم شده است؛ و چه بسیار حرف ها که در سینه ماندهاند، بیآنکه دیگر حتی توان به یاد آوردنشان را داشته باشم.
Repost from 、FAQ
+4
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆𝒅 𝒂 𝒄𝒊𝒓𝒄𝒍𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝑰 𝒎𝒆𝒍𝒕 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒆𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑵𝒐𝒘 𝑰 𝒔𝒆𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒊𝒏 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆, 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆!
Repost from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
+4
𝑆𝐻𝐸 𝑊𝐸𝐴𝑅𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝐶𝐸𝑅𝑇𝐴𝐼𝑁𝑇𝑌 𝑊𝐴𝐿𝐾𝑆 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝑃𝑈𝑅𝑃𝑂𝑆𝐸, 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐻𝑂𝑂𝑆𝐸𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝐷𝐸𝑆𝑇𝐼𝑁𝑌.
