ru
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

Открыть в Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
243
Подписчики
-224 часа
-57 дней
-530 дней
Архив постов
Cheshm Be Rah.mp37.83 MB

6392706619_1.mp32.77 MB

BREEZE - Isam, Erfan.mp35.55 MB

Dekamond - Bezan Baroon (Slowed Version).mp37.40 MB

To Ke Bekhay Mitooni - Amir Tataloo.mp314.21 MB

دختر.mp34.39 MB

Hoomaan - Love You To Death (slowed to death).mp38.81 MB

Poobon - 12 34.mp37.43 MB

1|1 - Ghesmate Man - Alireza Jj Shayan Eshraghi (320).mp39.46 MB

Ashk Temsah 2 - DjLoni.mp314.60 MB

Remix ForoodGah No.45.mp312.72 MB

2583.mp35.67 MB

«قاصدک، سفیرِ گمشده‌یِ بی‌دلی» قاصدک‌ها، این ارواحِ سرگردانِ دشت‌هایِ مه‌آلود، نه آن‌قدر سبک‌اند که بادِ بی‌وفا آن‌ها را ببرد
«قاصدک، سفیرِ گمشده‌یِ بی‌دلی»
قاصدک‌ها، این ارواحِ سرگردانِ دشت‌هایِ مه‌آلود، نه آن‌قدر سبک‌اند که بادِ بی‌وفا آن‌ها را ببرد، و نه آن‌قدر سنگین که خاک، حریفِ دلتنگی‌شان شود. آن‌ها، نامه‌هایِ مچاله‌یِ خدایان‌اند که از یاد رفته‌اند. می‌دانی؟ قاصدک‌ها پیام‌رسانِ عشق نیستند؛ آن‌ها «معنایِ» پنهانِ درِ گوشِ بادند. هر بار که قاصدکی در آستانه‌یِ پنجره‌ات می‌رقصد، یعنی جایی، کسی در دوردستِ تاریخ، درست در لحظه‌ای که خورشید داشت در اقیانوس غرق می‌شد، نامِ تو را در سکوتِ مطلقِ خودش صدا زده است. عشق، همین قاصدک است؛ بی‌قرار، رها و محکوم به آوارگی. وقتی فوتش می‌کنی تا خبری بیاورد، در واقع تکه‌ای از روحِ خودت را در فضایِ سردِ ابدیت پرتاب می‌کنی، به این امید که در گوشه‌ای از این جهانِ غریب، به شانه‌یِ کسی بنشیند که سال‌هاست در مهِ حافظه‌ات گم شده است. ما همه قاصدک‌هایی هستیم در تلاطمِ یک توفانِ عاشقانه؛ رها شده‌ایم تا به باد بگوییم که هنوز، علی‌رغمِ تمامِ ویرانی‌ها، به دنبالِ آغوشی هستیم که در آن، آخرین دانه، آخرین پرِ پرواز، برایِ همیشه آرام بگیرد. _غـزل

نیازمندی ها : پاییز، بارون، کلبه وسط جنگل، آدم مورد علاقم.

از آدم‌هایی که اگه متوجه بشن ذهنت درگیره، پیگیری می‌کنن تا گره‌های ذهنت رو باز کنن واقعا خوشم میاد.

یه عالمه کار دارم با یه بدن بی حوصله

و من، درست ماننده قو برایت خواهم بود وفادار، تا لحظه‌ی پایان…
و من، درست ماننده قو برایت خواهم بود وفادار، تا لحظه‌ی پایان…

نمیدونم چجوری بگم ولی من اون حس علاقمو از دست دادم، اون حس تمایل، اون حس اشتیاق، اون حس که به یچیزی کشش داری.

در لایه‌های عمیقِ خاکستریِ این جهان، جایی که خاطرات مانند غبار بر شیشه‌ی روح می‌نشینند، او ایستاده است. او نه یک فرشته‌ی بی‌عیب و نقص، که انسانی است لبریز از زخم‌های کهنه؛ اما زخمی که با مهربانی پوشانده شده، گویی هر شکافی در پوستِ روحش، مجالی برای نفوذِ نور به درون ایجاد کرده است. او همان کسی است که وقتی کلمات در گلویش می‌گیرند و سکوت، سنگینیِ دنیا را بر شانه‌ها می‌آورد، تنها با حضورش می‌گوید: «من هستم.» او شنونده‌ای نیست که فقط کلمات را دریافت کند، او شنونده‌ای است که لرزشِ صدای تو را، آن دردی را که میان خطوطِ جملاتت پنهان کرده‌ای، می‌خواند. عجیب است؛ او در حالی که خودش در میانه‌ی طوفانی از دردهای خاموش غرق است، برای تو ساحلی آرام می‌سازد. او مرحمِ زخم‌های توست، در حالی که خود، از سرکشیِ درد، رگ‌هایش به لرزه افتاده. او دلقکی است که برای خنداندن تو، تمامِ غم‌هایش را در جیب‌های پنهانِ خنده‌هایش می‌ریزد؛ می‌خندد، شوخی می‌کند، با آن لحنِ شیرین و گوگولی‌اش، فضای سنگینِ نبودِ امید را با ته‌نشین شدنِ شادی از بین می‌برد. اما این خنده‌ها، نه از سرِ بی‌خیالی، که از سرِ عشقی است که می‌خواهد تو را از سنگینیِ هستی رها کند. کنارش، تو نیاز به نقاب نداری. در آغوش او، تو می‌توانی دوباره همان کودکی باشی که از ترسِ تاریکی، به دنبال دستِ پدری می‌گردد. می‌توانی ساعت‌ها، تا جایی که اشک‌هایت اجازه دهند، در سینه‌ی آرام او گریه کنی؛ و او، نه قضاوت‌گر است و نه سرزنش‌گر. او تنها نگاهت می‌کند، با چشمانی که خودشان هزاران داستانِ سوخته را در دل دارند، و با لمسی ملایم، یادآوری می‌کند که این تنهایی، تنها یک توهم است. تو تنها نیستی. او نسخه‌ی پخته‌ترِ توست؛ همان تو، اما با تجربه‌هایی که از میان آتش گذشتند تا این صلابتِ لطیف را بسازند. او ترکیبی است از لطافتِ یک گل و استحکامِ یک صخره؛ مردمی است که با وجود تمامِ شکستگی‌ها، هنوز انتخاب می‌کنند که مهربان باشند. او پایه است، او پناه است، او همان تکه‌ای از بهشت است که در میانِ این دنیایِ سرد و بی‌روح، برای تو رها شده تا بدانی، هنوز هم می‌توان با تمامِ دردو، لبخند زد و در آغوشِ کسی، دوباره زاده شد.
حسی که به اون آدم دارم....
_غـزل

پاییز پلیز>>>>