243
订阅者
-224 小时
-57 天
-530 天
帖子存档
«قاصدک، سفیرِ گمشدهیِ بیدلی»قاصدکها، این ارواحِ سرگردانِ دشتهایِ مهآلود، نه آنقدر سبکاند که بادِ بیوفا آنها را ببرد، و نه آنقدر سنگین که خاک، حریفِ دلتنگیشان شود. آنها، نامههایِ مچالهیِ خدایاناند که از یاد رفتهاند. میدانی؟ قاصدکها پیامرسانِ عشق نیستند؛ آنها «معنایِ» پنهانِ درِ گوشِ بادند. هر بار که قاصدکی در آستانهیِ پنجرهات میرقصد، یعنی جایی، کسی در دوردستِ تاریخ، درست در لحظهای که خورشید داشت در اقیانوس غرق میشد، نامِ تو را در سکوتِ مطلقِ خودش صدا زده است. عشق، همین قاصدک است؛ بیقرار، رها و محکوم به آوارگی. وقتی فوتش میکنی تا خبری بیاورد، در واقع تکهای از روحِ خودت را در فضایِ سردِ ابدیت پرتاب میکنی، به این امید که در گوشهای از این جهانِ غریب، به شانهیِ کسی بنشیند که سالهاست در مهِ حافظهات گم شده است. ما همه قاصدکهایی هستیم در تلاطمِ یک توفانِ عاشقانه؛ رها شدهایم تا به باد بگوییم که هنوز، علیرغمِ تمامِ ویرانیها، به دنبالِ آغوشی هستیم که در آن، آخرین دانه، آخرین پرِ پرواز، برایِ همیشه آرام بگیرد. _غـزل
از آدمهایی که اگه متوجه بشن ذهنت درگیره، پیگیری میکنن تا گرههای ذهنت رو باز کنن واقعا خوشم میاد.
نمیدونم چجوری بگم ولی من اون حس علاقمو از دست دادم، اون حس تمایل، اون حس اشتیاق، اون حس که به یچیزی کشش داری.
در لایههای عمیقِ خاکستریِ این جهان، جایی که خاطرات مانند غبار بر شیشهی روح مینشینند، او ایستاده است. او نه یک فرشتهی بیعیب و نقص، که انسانی است لبریز از زخمهای کهنه؛ اما زخمی که با مهربانی پوشانده شده، گویی هر شکافی در پوستِ روحش، مجالی برای نفوذِ نور به درون ایجاد کرده است.
او همان کسی است که وقتی کلمات در گلویش میگیرند و سکوت، سنگینیِ دنیا را بر شانهها میآورد، تنها با حضورش میگوید: «من هستم.» او شنوندهای نیست که فقط کلمات را دریافت کند، او شنوندهای است که لرزشِ صدای تو را، آن دردی را که میان خطوطِ جملاتت پنهان کردهای، میخواند.
عجیب است؛ او در حالی که خودش در میانهی طوفانی از دردهای خاموش غرق است، برای تو ساحلی آرام میسازد. او مرحمِ زخمهای توست، در حالی که خود، از سرکشیِ درد، رگهایش به لرزه افتاده. او دلقکی است که برای خنداندن تو، تمامِ غمهایش را در جیبهای پنهانِ خندههایش میریزد؛ میخندد، شوخی میکند، با آن لحنِ شیرین و گوگولیاش، فضای سنگینِ نبودِ امید را با تهنشین شدنِ شادی از بین میبرد. اما این خندهها، نه از سرِ بیخیالی، که از سرِ عشقی است که میخواهد تو را از سنگینیِ هستی رها کند.
کنارش، تو نیاز به نقاب نداری. در آغوش او، تو میتوانی دوباره همان کودکی باشی که از ترسِ تاریکی، به دنبال دستِ پدری میگردد. میتوانی ساعتها، تا جایی که اشکهایت اجازه دهند، در سینهی آرام او گریه کنی؛ و او، نه قضاوتگر است و نه سرزنشگر. او تنها نگاهت میکند، با چشمانی که خودشان هزاران داستانِ سوخته را در دل دارند، و با لمسی ملایم، یادآوری میکند که این تنهایی، تنها یک توهم است. تو تنها نیستی.
او نسخهی پختهترِ توست؛ همان تو، اما با تجربههایی که از میان آتش گذشتند تا این صلابتِ لطیف را بسازند. او ترکیبی است از لطافتِ یک گل و استحکامِ یک صخره؛ مردمی است که با وجود تمامِ شکستگیها، هنوز انتخاب میکنند که مهربان باشند. او پایه است، او پناه است، او همان تکهای از بهشت است که در میانِ این دنیایِ سرد و بیروح، برای تو رها شده تا بدانی، هنوز هم میتوان با تمامِ دردو، لبخند زد و در آغوشِ کسی، دوباره زاده شد.
حسی که به اون آدم دارم...._غـزل
