ru
Feedback
    ангел-хранитель

    ангел-хранитель

Открыть в Telegram

Ангел-хранитель с обожжёнными крыльями бредёт в безлунные ночи среди пепла слов; каждое слово — серое, но всё ещё пахнет полётом.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
371
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
Как же сделать мне так Чтобы ты мне сейчас улыбнулась?

فوروارد کنید؛ از فیو‌ترین قسمت چنلتون شات بدم و یک ایراد بگیرم.
جوین باشید، چک میشه | limit : 1120 .

گـویی نبـودنت هـم، راهے بـرای مـاندن پیـدا کـرده اسـت. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Repost from N/a
You died ﺗﻮ ﻣﺮدی And I didn’t even cry و ﻣﻦ ﺣﺘﻰ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﺮدم No not a single tear ﻧﻪ ﺣﺘﻰ ﻳﺪوﻧﻪ اﺷﮏ And I’m sick of waiting patiently for someone that won′t even arrive و ﻣﻦ از اﻳﻨﻜﻪ ﺻﺒﻮراﻧﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻛﺴﻰ ﻫﺴﺘﻢ که ﺣﺘﻰ ﻧﻤﻴﺎد ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪه ام

Repost from N/a
پناهگاهِ صدایت را برگردان. قبل از اینکه خونِ تیره رنگم، به آغوشت بیاید.
+4
پناهگاهِ صدایت را برگردان. قبل از اینکه خونِ تیره رنگم، به آغوشت بیاید.

«شاید تمامِ این اشک‌ها برای حرف‌هایی بود که هنوز در دلِ نعناع مانده بودند؛ برای تمامِ جنگ‌هایی که کرده بود، تمامِ ترس‌هایی که پنهان کرده بود و آغوشی که بیشتر از هر چیزی می‌خواست.»

ангел-хранитель

Repost from N/a
او از دلِ تمامِ آنچه قرار بود بشـکـنـدش، قوی‌تر از همیشه بیرون آمد؛ از میانِ زخم‌ها گذشـتـ، با تنهایی خـو گـرفـت و از تمامِ ر
او از دلِ تمامِ آنچه قرار بود بشـکـنـدش، قوی‌تر از همیشه بیرون آمد؛
از میانِ زخم‌ها گذشـتـ، با تنهایی خـو گـرفـت و از تمامِ رفتن‌ها، چیزی جز اسـتـواری نیاموخت… حالا دیگر نه از رفتن می‌ترسد، نه از تـنـهـایـی… او آموخته است که گاهی باید تمامِ جـهـان را رهـا کرد و خود، پـنـاهِ خـویـشـتـن شـد…

𝗁ᥱᥲ᥎ᥱᥒ 𝗈ᜳ𝗋 𝗁𝘦𝗅𝗅 ‌𝂩ᥒ𝗈ᜳ𝗐 𑜎𝗁𝖺𑜂'𝗌 𝗂𝗍‌ּ ♱ ‌ ‌𝗀‌𝗈𝗇𝗇𝖺ּ‌‌࣭‌ 𝖻︎𝖾
+1
𝗁ᥱᥲ᥎ᥱᥒ 𝗈ᜳ𝗋 𝗁𝘦𝗅𝗅 ‌𝂩ᥒ𝗈ᜳ𝗐 𑜎𝗁𝖺𑜂'𝗌 𝗂𝗍‌ּ ♱ ‌ ‌𝗀‌𝗈𝗇𝗇𝖺ּ‌‌࣭‌ 𝖻︎𝖾

در تلاطم قلبی که برای تو چنین بی قرار است ‌، خودت آرامشی آه از آن چشمانت .. هلالی ظریف که در امتدادش به کنج چشمانت خواهم رسید، در آن نقطه رازآلود ‌که ‌ایمانم را دوباره به دست می‌آورم و پس از سال ها سرگردانی ‌، محراب خویس را می‌یابم ‌.
هربار چشم در چشم تو می‌دوزم ‌، در کهکشان سیاه درونش فرو می‌روم و هیچ هراسی نیست از تاریکی‌ای که مرا دربر می‌گیرد ‌، زیرا که روشنایی برای من در همان تاریکی معنا شده ‌. بی آنکه بفهمم تمام تنم مطیع می‌شوند‌ ‌، در برابر عشقی که هم باعث فراموش کردن نفس کشیدن است و هم ‌، نفسی تازه می‌دهد ..
چشمانت پناه و ‌‌نگاهت دلگرمی من است نگاهم کن که من هربار بیشتر در عمق وجودت گم شوم ‌، بگذار تمام‌من در وجود تو حل شود ‌و نشود تشخیص داد کدام تپش ازآن کدام قلب است‌ ‌.
مگذار هیچ اندوهی ‌، آرزوهایت را خفه کند و برایت تبدیل به کابوس شود ، مگذار همانند سیاهچاله‌ای قلبت‌ را ببلعد اگر همه‌چیز بر علیه ما و تلخی روزگار بیشتر شد بدان من باز هم درست درکنارتو می‌ایستم و نمی‌گذارم تنها شوی ‌، می‌مانم تا در ازدحام روزهای دشوار ، صدای آشنایی باشد که تو را به آرامش فرا بخواند چنان آرامشی که در جانت بنشانم که دردهایی که قلبت تحملشان کرده‌بود را به فراموشی بسپاری و هیچ طوفانی نتواند اندکی از حالت‌را برهم بزند . اگر روزی رسید که دیگر توان باز کردن چشم هایم را نداشتم .. می‌خواهم در قلب تو جاودانه بمانم و آخرین میراث من انعکاس نگاه تو در چشم های من باشد.. بگذار نگاهت بگوید روزی قلبی بود که تمام شوقش بودن کنار تو بود یک لحظه در جوار تو بودن برای من از ابدیتی که تویی در آن نباشد ‌، ارزشمندتر است چه سود از عمری که بگذرد و گوش‌هایم هیچ صدایی از تو نشنود ؛
اگر تمام این سال ها را زندگی بنامند ‌، من همین سالی که کنارت بودم را زندگی می‌نامم‌ ‌.