ch
Feedback
    ангел-хранитель

    ангел-хранитель

前往频道在 Telegram

Ангел-хранитель с обожжёнными крыльями бредёт в безлунные ночи среди пепла слов; каждое слово — серое, но всё ещё пахнет полётом.

显示更多
未指定国家未指定类别
371
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
هر خاطره تپش خاموش جانی‌ست             ‌                        که هنوز در گذشته می‌تپد.
در بادهای سرد و خاموش شب؛ بادی که همچون دستی بی‌رحم‌ مرا از اکنون می‌رباید و به ژرفای گذشته‌ای تبعید می‌کند که دیگر وجود ندارد صدای پای خاطره‌ها را می‌شنوم؛ صدای قدم‌هایی که روزگاری در کنارم بودند اما اکنون در مهی غلیظ و در غباری که از فراموشی ساخته شده ناپدید گشته‌اند. هر کوچه و خیابانی که از آن عبور می‌کنم، همچون آینه ای شکسته، تصویری محو از روزهای دور را باز می‌تاباند؛ روزهایی که بازگشتی در کارشان نیست. زمان این جلاد خاموش، همچون گردابی بی‌انتها مرا به سوی فراموشی می‌کشاند؛ و چه تناقض هولناکی‌ست که آنچه باید فراموش شود در ژرفای وجودم جاودانه مانده و آنچه باید جاودانه می‌ماند در تاریکی محو شده است. من در میان خاطرات همچون زندانی در قفسی بی انتها گرفتارم؛ قفسی که میله‌هایش را از حسرت و سایه و سکوت ساخته‌اند. خاطرات مرا به اعماق خود فرو می‌کشند؛ همچون موجوداتی گرسنه که بر جان آدمی چنگ می‌زنند؛ در این اعماق من تنها شاهد خاموشی هستم؛ شاهد لبخندهایی که دیگر باز نمی‌گردند، صداهایی که در خلأ محو شده‌اند و دست‌هایی که هیچ‌گاه دوباره در دستانم قرار نخواهند گرفت. و این است عذاب انسان؛ زیستن در لحظه‌ای که دیگر وجود ندارد و‌ زندگی کردن در گذشته‌ای که همچون فیلمی بی‌پایان بر پرده‌ی تاریک ذهن پخش می‌شود؛ و هر بار‌ من همان تماشاچی تنها هستم؛ محکوم به دیدن دوباره‌ی چیزی که می‌دانم دیگر هیچ‌گاه رخ نخواهد داد. اما خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، چونان زخمی پنهان‌اند؛ زخمی که در زیر پوست نفس می‌کشد و هر لحظه، آهسته و بی‌رحم، انسان را از درون می‌جود؛ آنها انزوا را خانه می‌کنند و انسان را همچون حیوانی درنده و سرگشته در قفس خود اسیر می‌سازند. نامش را می‌توان زنده زنده سوختن گذاشت؛ سوختنی بی صدا اما عميق‌. آنها تا واپسین دم حیات همچون سایه‌ای لجوج بر جان می‌مانند و هر بار با لمسشان زخم تازه‌ای در دل باز می‌شود. می‌توان به فیلمی تشبیه کرد که گاه و بی‌گاه در تاریک‌ترین سالن‌های ذهن به نمایش در می‌آید؛ و تو تنها تماشاگری هستی که هر بار بی‌آنکه بخواهی بر صندلی می‌نشینی و لحظه لحظه‌ی آن را با چشمانی پر از حسرت باز می‌بینی؛ چون آن تصاویر آخرین دارایی توست. هر چه هم وانمود کنم خاطراتم را دفن کرده‌ام، ناگهان چونان روحی بی قرار از خاک فراموشی بیرون می‌خزند و مرا می‌یابند؛ مانند فرشته‌ی مرگ در برابرم قد می‌کشند و یادم می‌آورند که انکار هرگز به قدرت حقیقت نیست. چونان رودی بی‌قرار در رگ‌هایم جاری می‌شوند؛ مرا آهسته و بی‌صدا، اما پیوسته می‌فرسایند. زجرآورند آری، اما همین زجر، همین شعله‌ی سوزان، آخرين دارايی من است؛ و شاید همین درد سوزان است که هنوز مرا به زندگی زنجیر کرده و از سقوط کامل باز می‌دارد. این رنج همان قلبی‌ست که هنوز می‌تپد؛ همان نفس آخر امید است که نمی‌گذارد تمام شوم. خاطرات با تمام زهرشان گاهی تنها دلیل ادامه دادن ما هستند؛ سایه‌ای که هر چند ما را می‌سوزاند؛ اما در تاریکی آخرین نشانی نور است.
در نهایت تنها چیزی که برایم باقی می‌ماند صدای پای خاطره‌هاست. آدم‌ها می‌روند؛ اما رد رفتنشان سال‌ها بعد هم هنوز در قلب آدم قدم می‌زند.

و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سال‌ها در خلوت جانم مى‌ پروراندم و هیچ‌گاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخه‌ی كهنه‌ى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بی‌پناهى خود را به رودخانه‌ای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگل‌ها، بیابان‌ها، دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالی‌تر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبض‌های بى‌صدا خلائى بزرگ حس می‌كرد. گويى تکه‌ای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بی‌صدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبه‌اى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را می‌داد. در حالى كه می‌رفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردست‌ها برده بود؛ جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايى‌اى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش می‌دادم، از او مراقبت می‌کردم و برايش سايه مى‌ساختم. در قلبم لانه كرده بود؛ آن‌قدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است. اما آن شب با رفتنش، سلول‌های قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد‌. من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مى‌باخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايده‌ای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاه‌تر از آنچه گمان می‌كردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچاره‌ی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بى‌صدا براى مرگى بى‌نام. و آرام آرام در افق محو شد؛ آن‌قدر دور كه ديگر تنها نقطه‌ای مبهم بود نقطه‌ای كه در سایه‌ها گم شد.
و من ماندم؛ با باغى بی‌گل، با قلبى بى‌تپش، با شب‌هایی كه به جاى ستاره حسرت می‌بارند.

⨾ وقتى او بميرد؛ او را از ميان غبار جهان برداريد؛ چنان كه نسيم برگ آخر پاييز را از زمين بر مى‌چيند. بگذاريد روحش در باد حل شو
⨾ وقتى او بميرد؛ او را از ميان غبار جهان برداريد؛ چنان كه نسيم برگ آخر پاييز را از زمين بر مى‌چيند. بگذاريد روحش در باد حل شود و در نور ذوب گردد. و او را به ستاره‌هاى كوچک تبديل كنيد؛ ستارگانى كه هر یک، نفس جاودان مهربانى و حضور اويند. بگذاريد در قامت نور بر آسمان بتابد و چهره‌ی شب را بيارايد؛ آن‌گاه آسمان ديگر تنها آسمان نخواهد بود؛ بلكه لبخند اوست كه در تاريكى می‌درخشد. و جهانيان سر در گريبان حيرت، عاشق شب خواهند شد؛ شبى كه به جاى سردى، گرماى لبخند پر مهرش را در خود دارد. آن زمان خورشيد با همه‌ى سوز و شكوهش رنگ مى‌بازد؛ چرا كه درخشش او در تاريكى از هزار طلوع دروغين روز زيباتر است. و آدميان خواهند فهميد كه جاودانگى در نور خالص عشق است؛ نه در گرماى خسته‌ی خورشيد. وقتى او بميرد پايان نخواهد بود؛ تنها شكلى ديگر از حضور آغاز مى‌شود؛ حضورى درخشان در دل بی‌نهايت شب؛ جايى كه مرگ نيز در برابر نورش سر تعظيم فرود می‌آورد.